تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
امروز...سه شنبه............................

سلام...

 

برگ اول:

 

من خوبم!!!

ولی یه جورایی شبیه دوتا درس میکروکنترلر و هوش مصنوعی شدم...یعنی یه چیزی بینابین یه ربوت هوشمند که هی می خواد از زیر کار دربره!!!اما وقتی یاد تذکرات می افته...یادش میاد که باید آبرو داری کنه...یه جورایی حیثیتیه آخه...

 

برگ دوم:

 

پسر عمو یه ابتکار جالب به خرج دادن و یه وبلاگ پزشکی زدن...البته هنوز توش چیزی از پزشکی نوشته نشده...اول اینکه تولد وبلاگ جدید مبارک...دوم اینکه قطعا کنار هم جمع شدن یه تعدادپزشک میتونه خیلی شعف انگیز باشه...

 

برگ سوم:

 

بابایی امروز رفت کاشان...پیش فک و فامیلاش...من و مامان تنها ناهار خوردیم... روبروی هم ...خیلی بد بود...سوت و کور...امروز حس کردم که چقدر وجودم به وجود مامان و بابام گره خورده...چقدر دل کندن ازشون واسم سخته...یه روزایی همش تو فکرم بود برم واسه ادامه تحصیل... اما حالا هرچی فکر میکنم میبینم یک روز هم کنارشون باشم خودش نعمت بزرگیه...مهدیه خواهرم بهم میگه:"بچه آخری لوس!!!" شاید راست میگه...

 

برگ سوم:

 

یه زیارت نامه امام رضا دارم...جیبیه...همیشه باهامه...لابلای جزوه هام...تو تخت خواب کنار سرم...وقتی درس می خونم کنار دستم و............انگار قوت قلبه...یادمه دوسال پیش همین موقع ها بابا و مامان با هم رفته بودن مشهد...من نرفتم چون امتحان داشتم...هشت سالی میشد که نرفته بودم...وقتی برگشتن بابا بهم این زیارتنامه رو داد...خوب یادمه با خودم فکر کردم که اینجا؟؟؟زیارت امام رضا؟؟؟

البته اون موقع ها هم عاشق بودم اما نه مثل الان...وبعد تابستون با مامان تنهایی رفتم و اون شروع تازه عشق و عاشقی بود...چهار بار پشت سر هم...

امسال شهریور هم قراره که بریم...

امروز به مامان گفتم من نمیام دیگه...عاشقی یه طرفه؟؟؟!!!

خودم از این حرفم ناراحتم ,ولی خب آخه.................................

 

برگ چهارم:

 

یه صفحه از قرآن رو خیلی دوست دارم...گاهی اگه ناراحت باشم خیلی...وقتی باز میکنم قرآن رو این صفحه میاد,این کار رو خیلی دوست دارم...لذت خیلی زیادی داره...

 

سوره انبیا...صفحه ی 329:

 

و ایوب را یاد کن وقتی که پروردگارش را به دعا ندا داد که به من بیماری و رنج رسیده است و تو مهربانترین مهربانانی!پس دعای او را مستجاب کردیم و درد را از او برطرف ساختیم وخانواده اش را و مثل آنها را به او عطا کردیم که رحمتی از جانب ما بود تا اهل عبادت همواره متذکر شوند

و اسماعیل و ذوالکفل را یاد آر که همه از صابران بودند,آنها را به رحت خود در آوردیم زیرا آنان از شایستگان بودند.

و ذوالنون را یاد کن هنگامی که غضبنا ک بیرون رفت و چنین پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم

آنگاه در تاریکی ندا داد"هیچ خدایی جز تو نیست,تو منزهی و من از ستمکارانم!"

پس دعای او را مستجاب کردیم و از غم نجات دادیم...اینگونه اهل ایمان را نجات میدهیم..

و زکریا را یاد کن هنگامی که پروردگارش را ندا داد که ای پروردگار من مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثانی,دعای او را مستجاب کردیم و به او یحیی را عطا فرمودیم و جفتش را برایش شایسته گردانیدیم

آنها در کارهای خیر تعجیل می کردند و در حال بیم و امید مرا می خواندند و همیشه بر ما خاشع بودند...

و آن زن(مریم) را یاد کن که خود را نگاه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم و او و فرزندش را برای جهانیان آیتی بزرگ قرار دادیم.

این امت شماست که امتی یگانه است و من یکتا پروردگار شما هستم پس تنها مرا پرستش کنید!

 

برگ پنجم:

 

با این حال گاهی فکر میکنم خدا اصلا دوستم نداره......................خیلی احساس بدیه...........

 

 

برگ ششم:

 

من به خودم قول داده بودم که آپ نکنم اما آخه....................خب حوصله م سر میره...دلمم واسه شماها تنگ میشه خب...........................چی کار کنم...

 

برگ هفتم:

چشماتو ببند!!!می خوام یه چیزی بهت بگم...

".................................................."

 

برگ هشتم:

پایان!

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت3 بعد از ظهر |