تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
سکانسهای امروز من!!!امروز...یکشنبه

سکانس اول:

 

سلام...نمی دونم...این دفعه هم دوست دارم سکانسی بنویسم...آخه می دونید؟؟؟خیلی بهتره...یعنی دقیقا مطالب بی ربط یه جورایی به هم ربط داده میشن...پس لطفا حوصله کنید...

 

سکانس دوم:

 

این روزا خیلی برق میره...و کامی بیچاره مدام در حالت آن بودن یهویی برق از سر مبارکش میپره...والبته گاهی من رو هم دچار برق گرفتگی می کنه...جایی که چیزی رو سیو نکردم یا دارم مثلا یه کار استراتژیک انجام میدم...یا مثلا دقیقا وقتی تو نت یه برنامه مهم رو پیدا کردم واسه دور زدن استادهایی که برنامه نویسی های خفن میدن و................

در نتیجه اینکه هر میکرو ثانیه حواسم به "Ctrl+s" ه...

 

سکانس سوم:

 

امروز من"توجه کنید من که همش حواسم به گل و گیاهاست و خیلی دوسشون دارم و......."

 

خب؟؟؟؟

بگین خب!!!!

از یه تیکه از باغچه های دانشگاه که تماما گلهاش خشک شده بود و دقیقا عین کویر لوت بود"فقط با دوقدم کوتاه" رد شدم!!!

 

بعد یهویی تاجی"رئیس سنجش دانشگاه" که به شدت زورم میاره دکترش رو اولش بذارم عین اجنه سبز شد...و حالا تذکر پشت تذکر  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    ا ونم به لحن تهدید و دعوا و...

که همین شماها باعث میشین این گلها بخشکن و ...از اون طرف هم آقا باغبونه دم درآورده بود و گفت اگه الان دکتر"منظورش دکتر فروغی...رئیس دانشگاه بود"اینجا بود!!!تصدیقت"منظورش کارت دانشجویی بود"رو می گرفت و باطل میکرد...

 

من هم"جمیعا تمام دانشجویان دانشگاه"چون دل خوشی از اخلاق به شدت تند و رفتارهای زننده تاجی ندارم...اون رو" سیدی م "داشت می اومد بالا... که البته آصفه نذاشت... در نهایت خونسردی به تاجی کم محلی کردم و البته یه دوتا تیکه بزرگ اصفهانی"مودبانه ها!!!" به جناب باغبون انداختم...که لازم به ذکره اونم کم نیاورد...

 

برای اینکه زیاد فکرتون مغشوش نشه تیکه ها در حال و حوالی مسائل شهریه و و جریان نقدینگی از جیب مبارک پدر به جیب جناب جاسبی بود...حالا زیاد بهش فکر نکنید...

 

آخ!همین چند وقت پیش با خودم عهد کرده بودم که در برابر بی احترامی دیگران صبور باشم...که این تاجی درست امروز همه عهد هامو خراب کرد...

 

یه جورایی به خاطر اینکه سیره مسلمونی رو یه کوچولو خراب کردم ناراحتم...وجدان درد دارم...خب...آخه تاجی داشت زور میگفت...تمام محاسبات رفتاریم به هم ریخت...

 

پی نوشت:

ای کاش بزرگترها اگه میخواستن تذکری بدن با زبون خوش میدادن...تا کوچکترها هم اگرچه  گاهی حق هم باهاشونه ... به احترام ادب و متانت... یه چشم عمیق می گفتن

 

سکانس چهارم:

 

خیلی وقته می خوام یه چند آیه ای از قرآن بنویسم اینجا...صفحه ای که عاشق معانیشم...سوره انبیا...یهویی دیروز دیدم تو فیلم سکوت خدا اون دختر خانمه داشت همین صفحه رو واسه خانم بیمار می خوند...

واسم جالب بود...

پست بعدی حتما به این مقوله می پردازیم!!!

 

سکانس پنجم:

 

چند وقتیه می خوام یه چیزی دم گوشت بگم...گوشتو بیار جلو:"حواست به خدا و خودت باشه"

 

سکانس ششم:

 

واسه اینکه سبز بشم دعا کنید!!!

 

سکانس هفتم:

 

یه مطلب از مجله موفقیت:

 

لباس فارغ التحصیلی!!!

 

آیا می دونید لباس فارغ التحصیلی که خیلی ها آرزوشونه تو پایان تحصیلات دانشگاهی به تن کنند در حالی که ریشه اونو نمی دونن مربوط به کدوم شخصیته؟؟؟؟

اغلب دانشجویان اروپایی,ژاپنی و یا حتی آمریکایی پاسخ این سوال رو می دونن!!!

آنها در جواب می گویند:"ما به احترام "آوی سنت "پدر علم جهان این لباس رو می پوشیم."

که در واقع آوی سنت همان "ابن سینا "دانشمند بزرگ خودمونه...

چرا که لباس رسمی ابن سینا در آن زمان این شکلی بوده...

کاش خیلی چیزاها رو درستشو میدونستیم!!!

خیلی دوستون دارم

یاحق!

هزار درود

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت7 بعد از ظهر |