تبليغاتX
به مریم بگوئید بخندد


به مریم بگوئید بخندد

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد





















نمی دونم چرا نمی تونم...

نمی تونم چرا...؟

چرا بنویسم...!

چقدر دلم هوای نوشتن کرده...

این روزا خیلی ذهنم مغشوشه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا کنه بتونم!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

 

شب...

بوي اطلسي...

و من...

هنوز در آستانه ي در ايستاده ام...

منتظر...!

چشم به راه...!

خسته...!

نگران...!

اشك آلود!

...

 

كاش مرا ميان اين همه تكرار مكررات پيدا مي كردي!

كاش مرا ميان اين همه تكرار مكررات پيدا ميكردي!

كاش مرا ميان اين همه...  پيدا ميكردي...

كاش مرا هم مثل خيليها پيدا ميكردي...

كاش مرا هم ورق ميزدي و مي خوانديم ميان اين همه  سكوت...تنهايي...

كاش مرا هم پيدا ميكردي...

كاش مرا ميان اين همه تكرار مكررات پيدا ميكردي!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امشب دارم ميرم جمكران...شب نوزدهم...نمي دونم چي باعث شده كه دعوت بشم...اونم يه همچين شبي...اونم با اين همه زنگار...

خدايا اگه دعوتم كردي پس اجابتم كن!

 

 

 

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر!

 

 

 زمان:سه شنبه...شب نوزدهم...به هواي تكرار شب بيست و سوم سال گذشته...

مکان:جمكران...

"سفر!"

ميروم به اميد زلال شدن!

يا حق!

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

میلاد امام حسن(علیه السلام)کریم اهل بیت رو به هم تبریک میگم...

امام حسن!!!

مظلومترین امام عالم...

 

 

 

 

همیشه تو ذهمه که چرا کمتر روضه امام حسن می خونن...چرا کمتر...

 

 

 

التماس نوشت:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

-          گاهي شبيه بادبادك بر دست  باد رفته ام...مغرور اما سرگردان...در اوج اما خسته...

 

-          گاهي فكر مي كنم كه در نهايت همه ي اين دوندگي ها و تلاش براي رسيدن به آرزوها يعني چه؟!گيرم كه رسيدم به همه ي آرمانهايم...آنوقت چه؟!چقدر از پس آرمانهاي دنيوي بر مي آيم..؟.و چقدر از عهده آرمانهاي معنوي ...؟!

 

-          از احساس ناله و عجز متنفرم اما گاهي دلم مي خواهد...به خاطر همه ي دلتنگي هاي ناشناخته ام بلند بلند گريه كنم...

 

-          گاهي دلم مي خواهد كه كسي فكر كند من هم هميشه نمي توانم رضايت مند باشم از اين همه مدارات سينوسي روحي و فكري و...از اين صعود و فرودهاي پياپي!

 

-          گاهي دلم مي خواهد به خدا بگويم كه من در ابتلا و تسليم و رضا كم مي آورم به خدا...دوستت دارم...اما...

 

-          گاهي به عقب نگاه مي كنم...گاهي به جلو...يعني چقدر ميشود به آينده اي كه در همه حال در ذهنت براي خودت ترسيم مي كني اميدوار باشي...

 

-          گاهي با خودم فكر مي كنم كه مريم در سال1400 در چه حاليست...؟!

 

-          گاهي نگاه مي كنم كه اين همه روزها در پي هم مي گذرند...چه قدمي برداشته ام...؟چه معنوي...چه بهره ي مثبت دنيوي در جهت رشد معنوي...

 

-          گاهي دلم بد جور مي گيرد...

 

-          گاهي شاد شاد ميشوم...يا خودم را بي خيال به شادي ميزنم...

 

-          گاهي بي خيال مي شوم...

 

-           گاهي فكر مي كنم هنوز اندر خم يك كوچه ام...و انگار كه كسي نمي فهمدم...

 

-          گاهي به نهايت فقر ميرسم ...گاهي بنده ي سركشي ميشوم!

 

-          گاهي دلم بد جور از اجتماع مي گيرد...اجتماعي كه ناعادلانه ست و سالي اسم عدالت حضرت علي به دوش ميكشد...

 

-          گاهي دلم از استيصال بندگان خدا ميگيرد...دستهاي نيازمند...چشمهاي گود رفته...شكمهاي گرسنه...

 

-          گاهي...

 

 

 

گاهی"............................................."

 

 

 

 

 

پنج شنبه نوشت:

یادم رفته بود بنویسم:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

 

حرف اول:

داشتم فكر ميكردم اين سكوت و تنهايي عليرغم بديهايي كه داره...چقدر محسنات داره...تويي و همه ي لحظات متعلق به خودت...فقط متعلق به خودتي...فقط واسه خودت تصميم ميگيري...فقط واسه خودت برنامه ريزي مي كني...فقط به خودت فكر ميكني و آرزوهاي دور و دراز انفراديت....واسه خودت ميري و ميايي...هر وقت دلت بخواد كتاب مي خوني...هر وقت دلت مي خواد مي خوابي...نه دلبستگي به دنيايي...نه متعلقات آنچناني...فقط آرزوهاي تك نفره ي بالا بلند... اسمش ميشه يه جور رهبانيت بالاجبار!كه همه اونايي كه از دور مي بينن حسرتتو مي خورن...حتي اونايي كه مظهر اسم رب پروردگار شدن هم حسرت آزادي تو رو مي خورن!

هرچند من هيچ وقت نتونستم آزادي رو تحليل كنم...تا وقتي تو قفس اين دنيا اسيري آزاد نيستي...آزادي معنا نداره وقتي فرصت كمه...وقتي قراره به خدا برسي و اين مزرعه رو بايد آباد كني واسه آخرتت...وقتي قراره مدام بذر بپاشي و آبياري كني...وجين كني...علف هرزها رو بگيري...درو كني...انبار كني ...و....مگه آزادي معنايي داره؟!البته آزاده بودن رو قبول دارم به معناي عام كلمه ش...بماند...!

 

 

حرف دوم:

داشتم فكر ميكردم چقدر اين اتاقم رو دوست دارم...با همه ي خاطرات خوب و بدش...با همه ي دلتنگيهاش...اگرچه گاهي تو بعضي مقاطع زماني از دستش دارم و نقل مكان كردم  اتاق بالا اما بالاخره دوباره مال خودم شده...اگرچه خيلي بزرگ نيست و پنجره ي بزرگي هم به جايي نداره...اما يه پنجره كوچيك داره كه از توش يه كم از آسمون فقط پيداست...و درختهاي چنار باغ پشتي كه يه زموني سبز بودن...يه زموني كلاغ داشتند و لونه هايي كه هرسال جوجه دار ميشد...و جوجه هايي كه مدتي از زندگيشون رو صرف آموختن پرواز ميكردن و اين قشنگترين بخش زندگيشون بود از ديد من...و البته كمي منو اذيت ميكردن با فرودهاي پياپي و نابهنگامشون روي نورگير حياط خلوت پشتي...

اتاقي كه شاهد اشكها...خنديدن ها...لبخندها...درس خوندن ها...كنكورها...شب زنده داريهاي شباي امتحان...پناه خستگي ها و دلتنگي هام...پناه بغضهام ...شاهد همه غمهاي بدون ريشه م...شاهد راز و نياز كردنهام...شاهد غر زدنهام به خدا...شاهد و پناه لحظه به لحظه ي زندگيم....چه تلخ و چه شيرين بوده...اتاقي كه انگار با من بزرگ شده...با من خنديده...با من گريه كرده...

 

حرف سوم:

داشتم فكر مي كردم اين روزا مامان حوصله منو نداره...يا لاقل كمتر داره... نمي دونم چرا...؟!وقتي ميام در مورد برنامه ها و تصميماتم باهاش حرف بزنم... فكر مي كنم حال گوش دادن نداره...بابا بهتر به حرفام گوش ميده...تصميم گرفتم يه مدتي كمتر با مامان حرف بزنم...كمتر مزاحمش بشم...بذارم به حال خودش باشه...

منم دلم مي خواد به حال خودم باشم!

"این فکر اشتباه بود...فکر کنم مامان این روزا خسه بود...شاید"

 

حرف چهارم:

 داشتم فكر مي كردم هيچ وقت براي شروع دير نيست...حتي وقتي كه فكر ميكني كمي ديره...

"مي سازم اين پازل بي نهايت تكه رو بالاخره..."

"ان شالله يادت نره!"

 

حرف پنجم:

داشتم به كلمه توكل فكر مي كردم كه چقدر بهش اعتقاد دارم...بعد مي بينم كه من هنوز هم در بحث توكل مي لنگم...وقتي پيروزيها خوشحالت مي كنن و شكستها مايوس...يعني هنوز هم توكل جايگاه درستشو تو زندگيت نداره...

 

حرف ششم:

 داشتم فكر مي كردم گهگاهي دلم يه فلش بك  مي خواهد...كه همه ي اشتباهاتم را جبران كنم...همه ي جاهايي كه بچگي كردم...همه ي جاهايي كه تصميم اشتباه گرفتم...همه ي لحظه هايي كه هدر دادم...همه روزهايي كه براي آينده ام فكر نكردم...پر كردن هر چاله اي كه فكر كردي يادت رفته آسفالتش كني...كاش مي شد!

 

حرف هفتم:

خدايا  جواب بعضي ها رو با يه ندا ميدي...

اما جواب بعضي ها رو با  هزار تا ندا هم نمي دي...اما من همچنان مصممم...همچنان...

رب اني لما انزلت الي من خير فقير!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

از این فکر کردنها زیاد فکر میکنم...بعضیهاش جدی اند...بعضیهاش احساسی و مقطعی...بعضیهاشم...

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

 

گاهي تورا كم مي آورم...

گاهي خودم را كم مي آورم...

"گاهي خودم را با تو كم مي آورم..."

گاهي پيچ مي خورم...

گاهي تاب مي خورم...

"گاهي پيچ و تاب مي خورم..."

گاهي طوفاني مي شوم از اينكه احساس مي كنم نمي گيريم...

گاهي باراني ميشوم از اينكه دلم برايت تنگ مي شود...

گلوله ميشم در خودم و پيچ مي خورم و تاب مي خورم و كلاف مي شوم...كلاف  پيچ در پيچ همه ي روزهاي از دست رفته ي زندگي ام را...نه از آن جهت كه رفته اند...از آن جهت كه نه چندان بد ولي زياد مطلوب هم طي نكرده ام...دير نيست...اما زود هم نيست...چقدر راه بايد طي كنم تا تو...؟!چقدربايد با احوالات ناجورم سر كنم؟!چقدر بايد غرق در اوهام بشريم شوم؟!...چقدر بايد با آروزهايم سر كنم؟!چقدر بايد بدوم تا تو با همه ي دلبستگي هاي رها نشده ام؟!چقدر غرق در تو شوم  همواره با لايه اي از افكار دنيوي ام؟!چقدر بايد بميرم كه زنده شوم؟!وقتي هنوز هم دست به يقه ي آروزهاي دور و درازم...وقتي هنوز هم كه به نماز مي ايستم درك نمي كنم كه مقابل توام...اين تويي كه مرا دعوت كرد ه اي تا با تو سخن بگويم...وقتي هنوز در ب بسم الله مانده ام...چطور تا ميم بروم لنگ لنگان...؟"اما عاشق! شاید عاشق..درست نمی دانم هنوز...وقتی فنون عشق ورزی را بلد نیستم ... می توانم آیا ادعای عاشقی کنم؟!"

اينبار بايد نرم افزار مسيريابي ام را قشنگ بنويسم كه ميان اين همه راه...در اين "ماز" بزرگ پيچ در پيچ...كمترين "بيگ اوي" را داشته باشم خدايا!هرچند از برنامه نويسي زياد خوشم نمي آيد اما يادم بده كه اينبار قشنگ ترين برنامه زندگي ام را بنويسم...اينبار نه طراحي سنتي مي خواهم و نه نقش و قلم و كاغذ...اينبار فقط به برنامه فكر مي كنم...

 

 

تا هفت:

سكوت...

و...

رب اني لما انزلت الي من خير فقير!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كاش مرا ميان اين همه تكرار مكررات پيدا مي كردي!

"زميني  به گمانم"

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |


Design By : Night Skin