تبليغاتX
به مریم بگوئید بخندد


به مریم بگوئید بخندد

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد





















 

عشق اول:

گاهي برايتان قلم ميزنم كه بگويم هنوز هم به اميد گوشه ي چشم شما نفس ميكشم..."همواره" به اميد التفات شما نفس ميكشم...هنوز هم انتظار جوانه زدن دارم...هنوز هم چشم به راهم...چشم به راه اشارتي...گوشه  ي چشمي...دست نوازشگري...مرحمتي...اينقدر مينويسم اينجا...كه برسانيد مژده ي سفر! آقا!

رسيده ام به سر حد جنون...جنوني از جنس ذكر مدام نام معشوق...همين مرا بس كه هر كجا ذكر شما...نام شما... هوايي شوم!

اگر چه رسم و رسوم عاشقي را خوب از بر نيستم آقا...اصلا گيرم كه سر تا پا علامت خطرم!سر تا پا علامت جاده ي لغزنده ام...سر تا پا خطر ريزش كوهم...

اما  همه ي وجودم دخيل التماس !دخيل التماس...دخيل التماس آقا!

عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم

دست شفاعت هر زمان در نيكنامي ميزنم

بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامي به راهي مي نهم مرغي بدامي ميزنم

هر چند كان آرام دل دانم نبخشد كام دل

نقش خيالي ميكشم فال دوامي مي زنم

دانم سر آرد غصه را رنگين بر آرد قصه را

اين آه خون افشان كه من هر صبح و شامي ميزنم

 

 

اينقدر مي نويسم و مي نويسم و مي نويسم تا "بنويسيم!"اين چندمين تنگ نامه است كه مي نويسم و باراني ميشم...به گمانم كه زنگاري شده ام كه پاسخي دريافت نمي شود آقا!

اما:

آنقدر در ميزنم اين خانه را!

تا ببينم روي صاحب خانه را!

 

عشق دوم:

اصفهان را پاييزش را چشم به راهم...كه باز هم سكوت شود...كه باز هم در بازار كه راه ميروي خلوتكده باشد و بوي خشت وگل آب پاشي شده و روح...روح...روح...كه از سرما پناه ببري به دالانهاي پر پيج وخمش...كه نوري از روزنه بپيچد و برقصد و با ذرات ريز غبار مشعشع شود...اصفهان را دوست دارم ...با همه ي ناهنجاريهاي قرن بيستم به بعد زده اش كه بد جور توي ذوق آدم ميزند...من چشم به راه پاييزم كه دوباره عاشق شوم...دوباره  سرمست شوم...دوباره خنكاي هوا گونه هايت را گل بيندازد...دوباره زير باران رحمت الهي خيس شوي...دوباره دستكش چرمي و شال و كلاه...دوباره سكوت و خلوت و تنهايي...دوباره تنهايي هاي ساده ...بي هيچ پيچ و خمي...بي هيچ صداي آشنايي...بي هيچ صداي پايي...دوباره راه رفتن ها بي هدف...دوباره برگريزان...دوباره زرد و قرمز و نارنجي!

من منتظرم تا عاشق شوم!

و به قول فرخزاد...

 

عاشقم...عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عاشق روزهاي باراني

عاشق هر چه نام تست بر آن

 

عشق سوم:

كمي گم ميشوم اين روزها...به گمانم كه آلزايمر از نوع جوانيش گرفته ام...كمي دلم مي خواهد بشكافم...كمي دلم مي خواهد كه بنويسم...دلم براي دست خطم تنگ شده است اين روزها... از شما چه پنهان ...كمي هم عاشق شده ام......عاشق نقش و مداد B2 و ختايي و اسليمي و...عاشق كشيدن و كشيده شدن...عاشق ثانيه هاي بي تشويش بي التهاب...عاشق لحظه هاي بي دنيا... عاشق اسم او...عاشق رسم او...عاشق اسم و رسم او...يادم نمي ايد مادر گفته باشد عاشق شدن كار بديست... اما تذكر هم نداد كه بايد زود زود زود عاشق شد...زودتر از آنكه كم كم وقت رفتن شود...مادرم نگفت كه نبايد عاشق شد...اما نگفت هم كه بايد عاشق شد...

 

عشق چهارم:

كاش مرا ميان اين همه  تكرار مكررات پيدا ميكردي!

 

عشق پنجم:

عاشق سريال بشارت منجي ام...مريم پاك...مسيح...رجعت!

 

عشق ششم:

حرفي براي گفتن نمانده است انگار!

سكوت!

 

عشق هفتم:

رب اني لما انزلت الي من خير فقير!

 

 

 

 

التماس دعا!

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

ع:

حرفها براي فصل عاشقي زياد است...اما چه كنم كه دستم خالي و گداتر از هر سال الها...روسياه تر از هر سال...محتاج تر...خسته تر...دلگرفته تر...من به مهماني تو مي آيم...با كوله باري از ندامت  و چشماني نمناك...نه...نمناك نه...سيلاب...رود...دريا...اقيانوس اشك...اما قلبم را هنوز زنگار نگرفته...هنوز عاشق توام...هنوز اميد دارم كه عاشقم...مي دانم گاهي تمرد ميكنم ...گاهي مشوش ميشوم...گاهي...اما بهارم كن امسال پروردگارا...دستم را بگير تا شكوفه كنم...دستم را بگير...مي خواهم دوباره متولد شوم...

 

ش:

دلم را بد جور هواي  آسمان هشتمين...!

چشمامو مي بندم...

به همین خیال هم راضیم...

 

آقا...سلام!

سرور سلام!

سلطان سلام!

خورشيد عالم تاب سلام!

بهشت برين سلام!

 

اين منم دوباره...دوباره اين منم...

اومدم كه در خيالم عشقبازي كنم...

مي دونم وجود خسته م اين روزا شايسته اون جنت فردوس نيست!نه؟!شايد كه كدر شدم ...شايد كه بد شدم...شايد كه لياقت ندارم...

اما دلتنگ كه هستم...دلتنگ بوي گلاب و اسپند و كندر...دلتنگ بوي حرم...دلتنگ هر چه منو از خودم بي خود ميكنه...دلتنگ گنبد طلا...ايوون طلا...سقاخونه اسماعيل طلايي...اصلا دلتنگ هر چه متعلق به شماست و اون ملك پادشاهيتون!

مي دونم هر بار كه ميام پابوستون بار گناهم خيلي بيشتر از قبل شده ولي خب...عاشقم ديگه...نمي تونم دوريتون رو تحمل كنم...چشمامو مي بندم...اين منم كه ايستادم در آستان شما...گفته بودم كه باب الجواد رو خيلي دوست دارم...گفته بودم كه صحن جامع رو خيلي دوست دارم...گفته بودم كه من عاشق اون بهشتم...گفته بودم كه تحمل دوري رو ندارم...گفته بودم كه...

مي دونم...مي دونم كه سر تا پام پر از شرمندگيه!اما مگه نميگن امام رئوف...انيس نفوس...من پر از زخم دلتنگي ام آقا...دلم پر ميكشه كه بي اختيار  شم...بي اختيار...مجنون..هوش و هواسم رو از دست بدم اونجا...بيام عقل و هوشم رو دخيل ببندم به پنجره فولاد...دلم رو گم كنم تو اون همه شكوه و عظمت.دلم براي بي اختيار اشك ريختن تنگ شده...مي دونم هر بار ميام يه قولهايي ميدم اما بعضيهاشو فراموش مي كنم...مي دونم از دستم ناراضي هستين...اما اين كه به عاشق بودنم كاري نداره...

عمريست تا براه غمت رو نهاده ايم

روي و رياي خلق بيكسو نهاده ايم

عمري گذشت تا به اميد اشارتي

چشمي بدان دو گوشه ي ابرو نهاده ايم

گفتي كه حافظ دل سرگشته ات كجاست

در حلقه هاي آن خم گيسو نهاده ايم

 

ق:

رب اني لما انزلت الي من خير فقير!

 

 

 

 

التماس دعا!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

فصل اول:

یه جورایی بوی مهر داره میاد...یا لااقل واسه من اینجوری تداعی شده چون چند وقتیه گذارم زیاد به خیابون سپه می افته...خیابونی که از اول تا آخرش فروشگاه کیف و کفشه!...بوی کیف و کفش نو منو یاد اول مهر میندازه...اول مهرهایی که با بوی سیب سبز چهار قاچ شده که مامان صبح به صبح میذاشت تو کیفم...دیر به سرویس رسیدن هام...خش خش برگهای زرد شده زیر پاهام...و اولین انشای سال که همش عنوانش این بود که"تابستان خود را چگونه گذراندید" شروع میشه...مهر رو دوست دارم...دانشگاه تموم شد...مهر هم تموم شد...و می دونم که روز اول مهر احساس گم شدن یه چیز مهم رو حتما خواهم داشت...

 

فصل دوم:

پیدا کردن یه سرنخ قطعا خوشحال کننده ست...هر چند کوچولو...در حد درک و فهم خودت...به شرطی که آماس آور نباشه!نه؟!

 

فصل سوم:

وقتی خواب می بینم یه دعوتنامه میرسه...وقتی دعوت نامه هم میرسه خواب میبینم...این روزا نه خواب شو میبینم نه دعوتنامه ش میرسه...به گمونم یه جورایی تنبیه دارم میشم...تنبیه همه ی روزهایی که گم می کنم...گم میشم...هشت ...قشنگترین عدد عالمه!

 

فصل چهارم:

یه روز خودم به خودم گفتم..."وقتی میافتی رو غلطک مواظب باش نیافتی پایین..."زندگی مثه یه پیست مسابقه ست...که البته به عقیده من قشنگترین بخشش ربودن گوی ایمانه...شاید اگه تو بعضی بخشاش بازنده باشی رو سیاه نشی و فرصت جبران باشه...اما وقتی تو میدون دین بازنده باشی...کم پیش میاد بتونی جبران کنی...یه وقتایی آدم اشتباه میکنه...اشتباه در راه...در هدف...در انتخاب...در پذیرش...در پالایش...الها...ببخش!و فرصت جبران بده...

 

فصل پنجم:

اوضاع جانبی این روزا خیلی بر وفق مراده الحمدلله...کلاسامو خیلی دوست دارم...و از همه مهمتر اینکه هر دو یه جورایی قراره مکمل هم بشن...یه چند وقتی بود دنبال یه برند میگشتم واسه یه کاری...به لطف کلاس طراحی سنتی...که خیلی هم دوسش دارم...یه طرح زدم با نهایت دقت!دقیقا همونی شد که می خواستم...همه چیز یه جورایی داره جفت و جوره میشه...تو کلاس طراحی سنتی دو تا دوستام هم ...هم رشته ایهام هستم...هر دوی اونها هم نرم افزاری اند...و از اتفاق هم محاسبات عددیشون تو زدن طرح حرف نداره...بعضی روزا دور از چشم و گوش همه...واسه خودمون کلی کارت پستال سند می کنیم...در مورد فنی ها و این حرفا...

 

فصل ششم:

اینا متن هایی هست که کیمیا"دختر خواهرم" چپ و راست واسه من مینویسه...با همون دست خط کلاس اولیش البته...

منم مي چسبونمشون به در و ديوار اتاقم...خيلي تقويت روحيه ست ديگه!!!

"من خاله مريم را خيلي دوست دارم...اما آن هم من را خيلي دوست دارد"

"من خاله مريم را اندازه ي يك دنيا دوست دارم و اندازه ي ماه ها و ستاره ها دوست دارم"

زير همه شون هم يه قلب تير خورده ست البته...نمي دونم از كجا ياد گرفته!

 

فصل هفتم:

هر چند فيلم اين فضايي ها رو دوست ندارم...و عقيده دارم خيلي پرت و پلاست...ولي بعضي وقتا شده هم كه مي بينم...بعضي از گزارشهاي آخرش قابل توجهه در مورد بعضي كاراي ما زمينيا...آدمو به تفكر وا ميداره...به راستي چرا"............"؟!

به قول همون آدم فضايي هم"گزارش امروز هم فرت"

"اين يعني چي؟"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر"

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

عشق...

اين نوشته...زاييده افكار نويسنده است فقط...و ارزش ديگري نداره... چشامو كمي باز كردم و ديدم...ديدم كه دور و برم چي ميگذره...ديدم كه بعضي لايه هاي فرهنگي و اجتماعي ما پوسيده و نخ نما شده...دیدم که رابطه ها خیلیش بر اساس تحمل میگذره...خیلیش از درون مشکل داره...خیلیش به جدایی منجرب میشه...من يه خانمم و بنابراين از ديد يه خانم ديدم...آقايون مختارند...چه در خواندن و چه در بيانيه نوشتن ...البته بازم تکرار میکنم...از اونطرفی هم قطعا مشکل هست...که من بلد نیستم بنویسم چون یه خانمم!همین!

 

هميشه پيش خودم فكر مي كردم ...عشق بي بديل ترين كار دنياست...و چقدر قشنگه كه آدم هم عاشق باشه و هم معشوق...هميشه تصور قشنگي از عشق تو فكرم بود...فكر ميكردم همه ي دنيا رو چرخ محبت و دوست داشتن ميگرده...فكر ميكردم وقتي آدم عاشق ميشه...دنيا بهش داده ميشه...تا ابد مي تونه دوست داشته باشه...مي تونه دوست داشته بشه...فكر مي كردم اين محبت شديد هيچ وقت كهنه نميشه بلكه با گذشت زمان عميق تر ميشه...فكر ميكردم وقتي دو تا آدم همديگه رو دوست دارن واسه رسيدن به هم تلاش ميكنن...بعد يه زندگي شكل ميگيره و با اومدن يه بچه اين طناب گره مي خوره و كوتاهتر ميشه و اون دو تا آدم به هم نزديك تر...فكر ميكردم درصد زيادي از عاشقا جا پاي ليلي و مجنون ميذارن....فكر ميكردم...فكر ميكردم...

اما تازگيا يه كم نظرم عوض شده...آدم عاشق شد...حوا اومد...آدم عاشق شد...از بهشت رانده شد...هابيل و قابيل ثمره اين عشق بودن..."بهاي از بهشت رانده شدن..."اما چي شد؟قابيل قاتل شد...هابيل كشته شد و ما از نسل قابيل به وجود اومديم...

 

 سکانس اول:

-   زن و شوهر جووني دارن تو خيابون با هم دعوا مي كنن و كلمات نه چندان پاستوريزه نثار هم مي كنن...

"من ترجيح ميدم تنها باشم...تا اينكه تو خيابون...جلوي چشم همه...بد و بيراه بشنوم...تا اينكه بخوام موجوديت و ارزش انسانيمو زير سوال ببرم"

 

 سکانس دوم:

-    زن و شوهر مسني دارن كنار هم راه ميرن...خانمه پاش ميپيچه و نقش زمين ميشه...آقاهه راهشو ميكشه ميره...دختر خانومه دلش ميسوزه...بلندش ميكنه و مامانشو مي تكونه...نگاهم كمي اونطرف تر به آقاهه گره مي خوره...يه لبخندي رو لباشه...انگار كه دلش خنك شده!انگار كه دلش پس از مدتها...خنك شده...

"من ترجيح ميدم تنهايي روزامو سر كنم...تا اينكه بخوام بعد از سالها زندگي مشترك...تو كوچكترين اتفاق هم كسي نخواد دستمو بگيره و از زمين بلندم كنه...كه بازم احساس نكنم يه حمايت كننده ويژه دارم...

من ترجيح ميدم خودم وقتي مي خورم زمين بلند شم...تا قلبم درد نگيره...تا اينكه لاقل مطمئن باشم كسي نبوده كه بلندم كنه...نه اينكه كسي بوده و نخواسته كه دستمو بگيره"

 

 سکانس سوم:

-    خانم ايكس  ازدواج كرده...كارمنده...يه بچه داره...هر روز تا ساعت چهار سر كاره...بعد كه مياد خونه...تازه تلمباري از كار خونه رو هم داره...بچه رو بايد ببره كلاس و بياره...بچه رو بايد همه جوره ساپورت كنه...براش لباس بخره...خانم ايكس حتي مرغ و گوشت هم واسه خونه ميخره...خانم ايكس مرغ و گوشتها رو تميز ميكنه...ميذاره تو فريزر...آقاي واي...خيلي وقتا از اوضاع خانم ايكس خبر نداره...شبا مياد خونه...شام مي خوره و مي خوابه...

خانم ايكس به اين وضع عادت كرده...هم مرد خونه...هم زن خونه...اما خانم ايكس دلش مي خواد كه لاقل از ته دلش احساس ميكرد كه آقاي واي حمايتش ميكنه...يه پشتوانه بودش واسه زندگيش...لااقل شبا يه چند دقيقه اي ميذاشت كه حرفاشو بشنه!

"من ترجيح ميدم كه تنها باشم...كه هيچ وقت خيال بيهوده از حامي نداشته باشم...كه اگه يه روزي احساس كردم دوست نداره حرفامو بشنوه...احساس دپرسانه بهم دست نده"

 

 سکانس چهارم:

-   مادرش زنگ ميزنه..".اولين سوالش اينه كه من سر كار ميرم...؟چقدر درآمد دارم...؟"پناه بر خدا...مگه خدا نفقه دادن رو به عهده من گذاشته؟!!!!!!!!!!البته من با مشاركت به هچ عنوان مخالف نيستم...تو اين وضع اقتصادي ناجور...اما اگه قراره از اول زندگي موظف و مكلف باشم خودم خرج خودمو بدم كه...انتظار...!!!!!اونم چه انتظاراتي...كي اين روزا مي پرسه نجابت به چند...؟ايمان به چند...؟اصالت به چند...؟

 

"من ترجيح ميدم تنها باشم...تا اينكه كسي منو به خاطر درآمدم بخواد انتخاب كنه...نه به خاطر شرايطم"

 

 

 

 سکانس پنجم:

-   يكي ميگه دوست ندارم شاغل باشي...

يكي ديگه ميگه دوست دارم شاغل باشي...

يكي ميگه...اين كارا كه تو ميكني همش سرگرميه و ارزش ديگه اي نداره...!!!!

يكي دوست نداره ادامه تحصيل بدي...

يكي دلش ميخواد ادامه تحصيل بدي...

يكي...

يكي...

 

"من ترجيح ميدم خودم باشم...نه اينكه مثل آفتاب پرست بخوام رنگ عوض كنم...كه خودمو به زور مطابق شرايط كنم...من دوست دارم واسه ارزشام ...ارزش قائل باشن...من يه انسانم...با روحيات خاص خودم و يه عالمه آرزو و نقشه واسه زنديگم..."

 

 

 

 سکانس ششم:

-   من از آينده نگرانم...نگراني كه جامعه به جنس زن القا كرده...به زن به عنوان يه موجود مستقل هويت نداده...زن رو هميشه وابسته دونسته...زن و تواناييهاشو قبول نكرده...اونارو با قابليتهاشون نديده..چرا خیلیلا تن به یه ازدواج اجباری میدن...حالا به هر قيمتي...البته من خودم در خودم اونقدر توانایی می بینم که خودم حرفی واسه گفتن همیشه داشته باشم...

فقط از آينده سالمنديم نگران بودم...اما ديدم اكثر اونايي كه گوشه خانه ي سالمندان افتادن...همونايي بودن كه يه روز با هزار اميد لباس سپيدتنشون كردن...لباس عروسي و دامادي پوشيدن...يه روز كه بچه شون واسه اولين بار خنديده باهاش از ته دل خنديدن...روزي كه به دنيا اومده انگار كه خدا دنيا رو بهشون داره...اما حالا كجاست اون بچه؟...

 

  

"من ترجيح ميدم...اگه قراره يه روز خانه سالمندان باشم...دلم نسوزه كه همه ي زندگيمو صرف بچه اي كردم كه حالا يادش رفته منو..."

 

 

 پی نوشت:

 من به تنهايي عقيده ندارم...يه روز يه دوست واسم نوشت "بي خورشيدي سخته.."راست گفت...راست ميگه...منم اينو ميدونم...مي فهمم...درك ميكنم...

دوست داشتن رو قبول دارم...عشق رو قبول دارم...ازدواج رو قبول دارم...

 اصلا آدما تنها ساخته نميشن...آدما به هم احتياج دارن...آدما در كنار هم به تکامل ميرسن...اصلا تنهايي مخصوص ذات خداست...خدا خودش آفريده...خودش توصيه كرده...خودش گفته لتسكنوا... اما...چند درصد علاقه ها اين روزا بر اساس واقعيت شكل ميگيره...چند درصدشون پايداره...؟!!!!چند درصدشون به بي علاقگي و صرف تحمل كردن نميرسه؟...حرفم اینه!

 

منم به علاقه پايدار ايمان دارم...بر مبناي محبت...احترام...شراكت...صداقت...قناعت...و....

 

 

"همين"

 

 

سکانس هفتم:

خدایا من در همه حال عاشق توام...دوست دارم....هرچند گاهی بنا به خاصیت انسانیم فکر میکنم زیاد دوسم نداری...می دونم که این خیلی بده...چون یاد گرفتم که باید در همه حال شکرگزار باشم...یادم بده چطوری شکرتو به جای بیارم...بهم فرصت طاعت و بندگیتو بده و این افتان و خیزان که ازش به شدت متنفرم رو ازم بگیر!

 

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر!

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

سلام ، حال همه ما خوب است ،

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .

با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
 
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است

اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !

بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟

نه ري را جان !

نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوب است

امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

 

 

"سيد علي صالحي "

 

پی نوشت:

این است حال و هوای روزهای من...اگر چه گاهی کمی می دوم...گاهی می دوم...گاهی به سرعت می دوم...به راستی چرا؟!

 

اصل نوشت:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر!

 


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط مریم سادات| |

 

قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است

يازده بار شمرديم و يكي باز كم است

اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است

عرق شرم زمين است كه سرباز كم است

 

 

 

 

ميلاد نور مبارك...

 

 

 

پ.ن:

حتي اونقدر شرمنده ام كه خجلم از تبريك گفتن!

 

اصل نوشت ۲:

رب اني لما انزلت الي من خير فقير

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |

گزارش اول:

به روش عصر حجري و البته كمي خلاقيت مهندسانه نهفته در وجود كشف نشده مان... اينترنت را وصليديم...يك عدد كابل چند ده متري با اتصالات نه چندان متمدن....چاره ي گرمازدگي و البته كمي بي حوصلگي پدر بزرگوار كه حال و حوصله رفع عيوب را نكرده بودند اين روزها...آي...بسي كيفور شديم از اين دور زدن...و البته اينكه اينترنت در فضاي عمومي چندان نمي چسبد...و نه بسي خوشحال مي شويم از چشمهاي قلمبه و بيرون زده برخي عناصر ذكور اهل الكافي نت...كه ...به هر حال...وصليديم اين روزها...دوران نقاهت بسي سخت بود...هر چند ياد گرفتيم اگر روزي بنا به حالت سنت گراييمان خواستيم در غار زندگي كنيم بدون گوشي موبايل و رايانه محترم و نت و ...اينها هم ميسر است....

 

گزارش دو:

رفتيم اسممان را به سختي و باز هم به روش عهد دايناسورها و كلي از سر و كول بندگان خدا بالا رفتن در كلاس طراحي سنتي سازمان صنايع دستي نوشتيم و اين روزا مشغول گل و بوته كشيدن واسليمي زدن و اين مسائليم كه شايد به زودي به كارمان بيايد در نقشه هايي كه مدام مثل گنجشک و كلاغ ...دور سرمان مي گردد براي آينده...آينده؟!چه چيز رقم ميزند آينده ات را؟خواست خودت يا دوست داشتن هايي كه بايد به خاطر ديگران دوست بداري؟

من اين روزا دارم به خاطر دل خودم دوست داشتن هايم را تعريف مي كنم...

نمي داني چه كيفي دارد وقتي در خانه ي تاريخي شيخ الاسلام مي نشيني سه ساعت و به تمام چيزهايي كه در حال حاضر دوستشان ميداري فكر مي كني و مدام نقش ميزني...

اسممان را يك كلاس ديگر هم نوشته ايم كه دوره ي تكميلي يك كلاس ديگري بود كه قبلا رفته بوديم...روي هم رفته...شنبه تا چهار شنبه به شدت سرمان شلوغ است...اكتيو شده ايم اين روزها...آن هم اكتيو هنري كه به شدت حال و هوايش حال و هوايمان را عوض مي كند...

 

 

گزارش سوم:

گاهي كمي دوست داشتن سخت مي شود...عاشق شدن سخت مي شود...زندگي سخت مي شود...نفس كشيدن حتي سخت مي شود...حتي گاهي قلبت هم به سختي مي زند...

 

گزارش چهارم:

تو را من چشم در راهم...

 

گزارش پنجم:

يك چيزهايي به من نمي آيد...در عوض يك چيزهاي ديگري مي آيد...البته خودم اينطور خيال مي كنم...امان از اين خود تنها كه براي خودش چه نقشه ها كه نمي كشد...اي كاش اين خود كمي مي شكست...كمي حل ميشد...كمي متبلور مي شد در خود ديگري...كمي...

 

گزارش ششم:

شايد گاهي كمي خسته ام و دلخور كه آن روزها و اين روزها گاهي بغض مي كنم و گاهي باراني مي شوم...شايد كه نه...و حتي نمي دانم كه از چه دلخورم...چيزي نيست كه به خاطرش تلاش نكنم  و به دستش نياورم...

شايد كه تپه ايي را تصور كن كه بر بلندايش درخت سيبي ايستاده تا چيده شود!

اما يادت باشد كه این روزها...یعنی به تازگی ها...

بر خلاف همه ي آدمها كه سيب سرخ دوست دارند...

" من سيب سبز ترش دوست دارم!"

همين!

 

 

 

حرف اول:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر!

 

 

 

تولدحضرت علی اکبر(علیه السلام)و روز جوان رو هم به همه و به خودم تبریک میگم!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مریم سادات| |


Design By : Night Skin