به مریم بگوئید بخندد
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید صفای گم شده آیا... بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟ اگر زمانه به اینگونه پیشرفت این است... مرا به رجعت تا غار... مسکن اجداد... مدد کنید... که امدادتان گرامی باد... همیشه دلهره ... با من... همیشه بیمی هست... که آن نشانه صدق از زمانه بر خیزد... و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد... همیشه می گفتم... چقدر مردن خوب است... چقدر مردن... در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است... خوب است... باز هم" حميد مصدق" برگ اول: گاهی اینقدر در نوشتن کم میاری که لابلای کتابات دنبال یه چند خطی میگردی که بیانگر حال و هوات باشه...من کم آوردم تو نوشتن اين روزا مهربونا..."ياد رامبد جوان به خير"مهربونا...!مهربونا...!اگرچه اين روزا حال و هوام غريبه با حال و هواي اون روزام...يه جورايي دچار مرض مزمن بي خيالي شدم...البته از نوع دنياييش...هي بي خيال ميشم...هي مياد گريبانم رو ميگيره...اما ميشه بي خيال اون دنيا شد...نميشه كه! يه چيزي ديگه هم بگم؟! اينقدر خوبه كه تشويق مي كنيد... همين ديگه! برگ دوم: هر وقت ...هر روز...هر لحظه...هر ساعت... كه يه نوزاد متولد شد...بدون كه هنوز تا آخر دنيا فرصت هست...بدون كه هنوز عشق هست...بدون كه پاكي هست...بدون فرشتگي هست...بدون هنوز مي خواد به ما بگه كه بهتون فرصت آدم شدن ميدم... اين روزا يه نوزاد اين حوالي متولد شده... تولدشو به مامان و باباش و به خودش تبريك ميگم از همين تريبون...دكتر انجو...مبارك باشه پدر شدن... برگ سوم: من اين روزا نفس ...نفس مي كشم...خوشحالم! برگ چهارم: امام رضا... برگ پنجم: ... برگ ششم: ... برگ هفتم: به هفت نرسيد خدايا... اما... مثل هميشه... مورچه ها هم دل دارن... "رب اني لما انزلت الي من خير فقير" عيدانه: اولانه... عيد همگي مبارك... فقط كاشكي قدر اون همه مخاطره هايي كه تا حالا خيلي ها به جون خريدن واسه اينكه اين مبعث به دست ما بره رو درست مي دونستيم... هر چند شب با تمام توش و توان و صلابتش بر سرزمین تب زده آویخت دیدم سیماب صبحگاهی از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت گفتم: امید من! برخیز و خواب را... برخیز و باز روشنی آفتاب را... "حمید مصدق" توضیح نوشت! یه چند روزه که "...تارهایی "حمید مصدق رو دوباره دوست دارم...یعنی دوست ترش دارم...گاهی چیزایی رو که دوست دارم فراموش می کنم...حتی دلم رو...حتی دلم رو...حتی دلم رو...حتی دلم رو...حتی دلم رو... به هر حال با اینکه اینجا مرسوم نیست غیر از دلنوشته هام چیز دیگه ای بنویسم ...اما...نوشتم دیگه...نوشتم که به خودم تذکر بدم...از خمودگی بدم میاد...هیچ وقت هم نذاشتم احساس خمودگی کنم ...فقط این روزا دلم گرفته ست...به هزار و یک دلیل... اما نوشتم که یادم بیاد من هنوز همون مریمم! ...:رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر! گاهی اگر صدای این پایین پایین ها رو هم اگه گوش بدی خدایا...جای دوری نمیره ها... ـ چقدر بد است غريبه شدن...غريبه شدن با همه ي چيزهايي كه دوستشان داري و آشنا شدن با همه ي آنچه هايي كه روزي غريبه شان بودي... ـ ديگر بلد نيستم قلم به دست بگيرم و كشيده شوم...روحم را كش و قوس دهم و ماندگارش كنم...دارم با "تحرير شد" بيگانه مي شوم روي برگه هاي سپيد كاغذ... فقط گاهي از سر دلتنگي آشتي مي كنم با اينجا! ـ بنويس گاهی از سر دلگرفتگي...گاهی از سر شادی بنويس تا پيچ و تابهايت باز شود...بنويس تا يادت باشد كه نفس كشيدن هنوز هم هست...بنويس تا ماندگار شوي براي روزهاي بعد از اينت...بنويس تا خالي شوي...بنویس تا سکوتت متبلور شود...بنويس تا شايد بعدها هم به اين طرز فكرت...به اين خواسته هايت...به اين سر در گمي ات...به اين افتان و خيزانت...به این تلاش برای بزرگ شدنت...به این.... "شايد كه بخندي..."شايد كه به نظرت مسخره بيايند...شايد كه... ـ زماني فكر مي كردم هيجده سالگي زمان سردرگمي هاست...هيچ وقت فكر نمي كردم از همه ي كنكورها... امتحانات و درسها فارغ شوم و سردرگم تر شوم...من مانده ام و دايره اي از خواسته ها و تنهاییها كه انگار بزرگ بزرگ شده اند همراه با شناسنامه ام...چقدر خواسته هاي اول جواني كوچك و دست يافتي بودند...چقدر خواسته های الانم انگار که دور اند...دور دور دور... ـ فكر مي كنم معلق شده ام بين همه ي خواسته ها و آرزوهايم...كه نمي دانم كدامشان سراب اند...كدامشان حقيقت... ـ چقدر دلم براي كودكي هايم تنگ شده است...براي از درخت بالا رفتن هايم...براي شيطنت هايم...براي بي پروا بازي كردن هايم...برای زخمهای دست و پایم حتی...برای شادمانی همیشگی ام...برای بی محابا بودنم...برای غرور وصف ناپذیر کودکانه ام...برای شاگرد اول بودن هایم...برای بیستهای کارنامه ام...براي كودكي هايي كه كودكي كردم...برای ... ـدلم می خواهد کوله پشتی ام را پر از بی خیالی کنم...بزنم به جاده...تنها... ـ نه!نترس حال من خوب است...فقط کمی"..." ـخدایا هر چه تو بگویی قبول... اصلا مگر چاره ای جز این هم هست؟ ـاون روزا شادمهر عقیلی یه ترانه می خوند که خیلی دوسش داشتم..."دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوست دارم...روزای روشن آفتابی رو خیلی دوست دارم...دوست دارم طناب ماهو بگیرم بالا برم...واسه این شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم" من همونم که دلم سیاس ولی آبی رو خیلی دوست دارم...! . . . . . . . . . . . . . . . . ـ مي دونم آخر قصه ميرسي به داد من ! ...:رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر! به آدميزاد نرفته اي كه مثل همه ي مردم زندگي كني... مردم از اين تافته ي جدا بافته بودن... از اين ايده هاي مسخره ي دست و پا گير...كه البته به عقيده ي خودم خيلي هم قشنگ اند... مردم از اين نظريه هاي صفر و يكي نامعلوم... مردم از اين منطق مصطلح... از اين نفهميده شدن...از اين درك نشدن... از اين حصارهاي به اصطلاح قانون... از پرسش و سوال... از نگاههاي كاوشگرانه ي آدمها...از همزيستي مسالمت آميز آدم نماها... از اين سيم خاردارهاي روتين اجتماعي... از اين شبهاي دلتنگي و روزهاي بي قراري... از تظاهر...از اينكه مجبور باشي براي ديگران زندگي كني نه رضايت خودت... دلم يك دنيا تنهايي پر سكوت مي خواهد كه كسي روحت را خط كشي نكند...كسي درجه بندي ات نكند... كسي روي صفحه ي قلبت شطرنج بازي نكند...كسي كيش و ماتت نكند... دلم يك دنيا بي قانوني مي خواهد... دلم آبيي مي خواهد كه سر تا پايت را آبي كند ...آن هم آبي فيروزه اي... دلم هيجاني مي خواهد كه خودم با دستهاي خودم ساخته باشم... دلم شوقي مي خواهد كه هزار بار بالا و پايين بپرم... دلم يك هوا عشق از جنس تو مي خواهد نه از جنس بشري...اگرچه دلم عشق از جنس بشري هم مي خواهد كه خالصانه باشد.... دلم كوير مي خواهد كه آسمانش تو باشي... دلم دريا مي خواهد كه غرش طوفانش تو باشي... دلم خرق عادت مي خواهد... دلم آرامش بي طوفان مي خواهد... دلم اشكي مي خواهد كه غرقم كند...كه چشمانم را به حال خود واگذارد...كه متورمشان نكند... دلم يك حوض فيروزه اي مي خواهد... دلم يك سيب سرخ بزرگ مي خواهد...كه به همان روش كودكانه ي آن روزها گاز بزنم...كه از ته دل بخندم... دلم گيلاس دو قلويي مي خواهد كه پشت گوشم آويزان كنم و كودكانه غرق در روياها شوم... كه هنوز هم بتوانم بچه گانه دوچرخه سوار شوم...و بي پروا ركاب بزنم...كه از افتادن و زخمي شدن نترسم... دلم دل كندن مي خواهد... دلم يك بغل "آبي" مي خواهد... دلم رفتن مي خواهد.... ...: رب اني لما انزلت الي من خير فقير! سكانس اول: مامان و مهديه برگشتن...دوشنبه هفته گذشته...فرودگاه اصفهان...روز قشنگي بود...امروز حدودا يه هفته ست كه به اينجا سر نزدم...تازه سرم يه كم خلوت شده...كيميا رو سالم تحويل مامانش دادم و كلي هم سوغاتي صاحب شدم...بابا و خونه رو هم تحويل مامان و كلي سوغاتي ديگه هم صاحب شدم...رو هم شد كلي كلي سوغاتي!!!!كيميا رفت خونشون و من دوباره همون مريم سابق شدم...گم ميون كتاب و اتاق و بوي چرمهايي كه از در و ديوار اتاقم بالا ميره ونقش و قلم و آبي وموسيقي و سكوت و سكوت و سكوت و آرامش عجيب اين خونه كه زيادي بهش دلبسته شدم...فكر ميكردم نگه داشتنش سخته چون به مامانش خيلي وابسته ست ولي اصلا بهوونه مامانشو نگرفت...روزا كلي با هم خوش گذرونديم... نتونستم حق مطلب رو در موردش اونطور كه بايد و شايد ادا كنم ولي فهميدم كه چقدر زيادتر دوسش دارم... سكانس دوم: ماجراي ابوبكر رو كشف كردم...حضرت محمد"صل الله عليه و آله"ابوبكر رو با خودشون برده بودن كه در غياب ايشون توطئه نكنه و كلي ماجراي ديگه...فكر كنم الان درست تر جا افتاد!!! در هر حال...كتاب حضرت زهرا"سلام الله عليها" رو تموم كردم... وبيشتر"تر" متوجه شدم همه چيز يعني عشق ولايت...و محب بودن كافي نيست...شيعه "واقعي" بودن مهمه. سكانس سوم: ماه رجب و من هنوز اندر خم يك كوچه ام... دوباره كمي گم شده ام اين روزها...نمي دونم چرا مدام گم ميشم...يا اين زائيده سن جوونيه يا زائيده جنس بشري...يا من خودمو هنوز پيدا نكردم... . . . مشهد...! ماه رجب...! اعتكاف...! دلم يك بغل هواي تو مي خواهد! دلم مشهد مي خواهد اين روزها و صحن بزرگ جامع رضوي "جواد الائمه"...كه توش بايستي و محو بشي تو اون همه آرامش و عظمت...تو اون همه بهشت...خيس بشي زير اون همه باران رحمت...سرت رو بذاري به اون آستان با شكوه...و چشم بدوزي به اون گنبد طلا...يا اينكه سرت رو از خجالت بياندازي پايين و اون فاصله رو طي كني يا از اشتياق بگيري رو به آسمون...كه چشمت چيزي از جنس بشر نبينه ديگه...دلم بد جوري هواي مشهدت را كرده يا امام رضا...يا انيس النفوس...يا شمس الشموس... كي بشه دعوت نامه امسالم برسه...!!! كاش... سكانس چهارم: اين روزها فهميده ام كه چقدر تغيير برايم سخت است...تحول!تغيير از يك مسير به مسير ديگر... خودت باش...در مسير خودت گام بردار و بزرگ شو!نه منتظر باش كسي دستت را بگيرد... چقدر تنيده شده ام در چيزهايي كه دوست دارم...در مقيداتم...در اصولم...در دوست داشتن هايم...به گمانم ديگر بزرگ شده ام...دارم كه ريشه ميدهم...دارم از بچگي عبور مي كنم... دارم خودم ميشوم...در اين سكوت آبي! عليرغم همه ي استرس ها...كنش و واكنش هاي عميق روحي... فكرها و خيالات... سكانس پنجم: تفالانه: گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو مردم از اين هوس ولي قدرت اختيار كو حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حكمت است از غم روزگار دون طبع سخن گزار كو سكانس ششم: از مجله: خوب است بدانيد كه: هر شب كسي هست كه پيش از خوابيدن به تو فكر مي كند. هر بار كه احساس كردي دنيا به تو پشت كرده است...خوب دقت كن.اين تويي كه به دنيا پشت كرده اي. سكانس هفتم: مثل هميشه: رب اني لما انزلت الي من خير فقير!
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


