به مریم بگوئید بخندد
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
سكانس اول: "نيايش"انه: با صنع تو هر مورچه رازي دارد با شوق تو هر سوخته سازي دارد اي خالق ذوالجلال نوميد مكن آنرا كه به درگهت نيازي دارد الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست...دستم گير كه جز تو پناهم نيست...الهي دستم گير كه دست آويز ندارم...و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم... الهي خود را از همه به تو وابستم...اگر بداري تو را پرستم...و اگر نداري خود پرستم... نوميد مساز. بگير دستم. •به تازگي مناجات خواجه عبد الله انصاري را در كتابخانه ي پدر يافته ام...اين مناجات نامه 87 صفحه اي مسخ كننده... سكانس دوم: "آزاد"انه: اين روزها به يمن آزادي از آن خل و چل كده"دانشگاه اسبق"...كمي به امور جانبي ميرسم...كمي آزاد به آن چيزهايي كه دوست دارم فكر مي كنم...كمي با خودم خلوت مي كنم...كمي كتاب مي خوانم...كمي تنهاييم را روي برگه هاي كاغذ تكثير مي كنم...كمي كلاس فوق برنامه ميروم...كمي دعا مي كنم... كمي هم شايد صورتم شور مي شود گاهي از سر دلتنگي و البته حس مي كنم كمي متبلورتر شده ام... سكانس سوم: "پيامك"انه: انجماد قلبها را از خشكسالي چشم ها مي توان فهميد...چشماني كه گريستن نمي توانند و زيستن نمي دانند. سكانس چهارم: تنگ بي ماهي من: بايد كه اصفهان را از نزديك ببيني كه عاشقش شوي...كه بي دلش شوي...كه همه چيز طيف رنگ آبي باشد و سبز...سبز از نوع شكوفاييش و آبي از نوع پاكي و نجابتش...و زمين باران خورده ي اين روزهايش و پاركهايش و قدمتش و تاريخش و اسطوره هايش و ميدان امامش و پل الله وردي خانش و سي و سه پلش و عالي قاپويش... كه حتي تنگ كوچك بي ماهي دل من نيز اين روزها هوايي مي شود ...هواي ماهي و آب...و انگار كه داستان تنگ دلتنگي من پايان ندارد... سكانس پنجم: شادمانه: چقدر قشنگ است كه روزت را با دعاهاي پشت سر هم و پياپي يك مادر شروع كني...عادت دارم هميشه يكي دو تا چسب زخم ميذارم تو كيف پولم...امروز صبح وقتي داشتم از خونه خواهرم بر ميگشتم...پسر كوچولويي دستش زخم شده بود...و حالش بد...مادرش داشت مي بردش مدرسه...مادر در كمال ناباوري به من گفت :"خانم شما چسب زخم نداريد؟"و من جواب دادم چرا دارم...مامان اون پسر كوچولو انگار دنيا رو بهش دادن...شايد اگه يه كمك نقدي بزرگ به كسي كرده بودم اينقدر خوشحال نميشد و اينقدر دعام نميكرد...احساس خوبي دارم وقتي كسي واسم دعا مي كنه...فكر مي كنم بالاخره يكي از اين دعاها مستجاب ميشه! سكانس ششم: پنج شنبه...روز...خارجي...گلستان شهدا: يادم باشد از امروز عهديست بين من و او...من قول داده ام كه "..."...او هم امروز قول داد كه سفارش مرا آن بالا بالاها بكند...من قول خودم را شنيدم...اما قول او را نه...اما مي دانم كه آنقدر بزرگ است كه مرا فراموش نمي كند... سكانس هفتم: ...: "رب اني لما انزلت الي من خير فقير""سوره قصص" پروردگارا من به هر خيري كه از جانب تو بر من رسد سخت نيازمندم! پی نوشت های اضطراری: یه چند روز کامی مریض بود...اینه که تحریم بودم از نت...امروز درسش کردم...حالش الان خیلی خوبه...اینکه الان در خدمتم... از همه دوستانی که چراغ خاموش وچراغ روشن سر میزنن و اسباب دلگرمی رو فراهم می کنن به شدت سپاسگذار... به امام رضا جان هم زنگ بزنید...تحویل می گیرن اساسی... همین دیگه/ التماس دعا... هر چند هراز گاهی باید یادم بیاید که من هم عاشقم! هر کسی هم که با این عشق کار داره می تونه مستقیم این شماره رو بگیره و بعد واسه خودش کلی عشق و حال کنه...(فکر کنم عیدی خوبی باشه ۰۵۱۱۲۰۰۳۳۳۴ پ.ن: مامانی داره میره پیش امام رضا...و من اینجا... پ.ن ۲: امسال شروعش تا حالا که خوب بوده...یعنی میشه تا آخرش هم همینجوری بره...؟؟؟؟؟؟ اصل نوشت: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر(سوره قصص/آیه ۲۴/صفحه۳۸۸) پروردگارا!من به هر خیری که از جانب تو بر من رسد سخت نیازمندم... فریاد ز دست فلک شعبده باز شه زاده به "محنت" و گدازاده به ناز نرگس ز برهنگی سر افکنده به زیر صد پیرهن حریر پوشیده پیاز یادمه یه دبیر ادبیات داشتیم...همش این شعر رو می خوند...نا خود آگاه یادش افتادم و این شعرش... بی مناسبت نیست...شاید خیلی جاها مصداق داره... پ.ن: این روزا پیاز هم گرون شده ها...بی ربط هم نیست!البته اگه از خاصیت های پیاز بشه گذشت و اینکه اکثر قریب به اتفاق غذاها بدون پیاز مزه....میدن پ.ن ۲: مسافرین عزیز تشریف بردن...دوازدهم رفتم میدان امام...در حد اینکه آب تو لونه مورچه بریزی شلوغ بود...بد نبود البته...نمازم رو تو مسجد امام خوندم...هر وقت اونجا باشم این کار رو می کنم... مسافرین عزیز خیر پیش... و البته اینکه من دیگه می تونم برم واسه خودم کلی سکوت اونجا رو عشق کنم. پ.ن ۳: بدین وسیله: اشتباهمو تصحیح می کنم...شه زاده به محنت و...ببخشید اشتباه نوشتاری بود همین! "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" پروردگارا من به هر خیری که از جانب تو بر من رسد سخت نیازمندم! BIT اول: یه وقتایی دنبال یه سوژه می گردم که مثه قبلا" ها بنویسم...چیزی پیدا نمی کنم...می خواستم چند وقت ننویسم...دیدم نوشتن هم از اون دست انگیزه هاییه که بهت نشون میده هنوز زنده ای...درست مثه نفس کشیدن... BIT دوم: يه چن تا تصمیم گرفتم...یکی اینکه نمازام رو "همیشه" اول وقت بخونم...و دیگه اینکه هر وقت از یه مساله ای ناراحت شدم و تحت فشار این جمله رو تو ذهنم بگم:"خدایا... من همه ی مسائل را فقط به خاطر تو تحمل می کنم"امتحان هم کردم...جواب میده...یه آرامش به خصوصی داره!و ديگه اينكه...من كه اين همه امام رضا رو دوست دارم...ميشه وقتي ازشون كمك مي خوام بهم توجهي نكنن؟!فكر نكنم بشه...نه؟ BIT سوم: عیدهای اصفهان رو دوست دارم ولی امسال چیزی عایدم نشد...جز چند مهمونی با مهمونای تکراری...آدمایی که چند لحظه قبل...روز قبل دیدیشون...دوباره سلام و احوال پرسی و عید مبارکی...اصفهان رو دوست دارم...عیدشو...میدون امامشو...رودخانه ای که الان خشکه و دلم میگیره...درختاشو...پارکهاشو...اما امسال قدم از قدم برنداشتم...شلوغیشو دوست ندارم...دوست دارم وقتی تو میدون امام میشینم روی اون سکوهای کنار حوض...سکوت باشه...سکوت...سكوت... BIT چهارم: دیروز قرآن رو باز کردم...اینطوری می خونم قران رو...اینم بالاخره یه نوعشه...دوست ندارم روخونی تنها... این آیه نظرم رو جلب کرد: و ما هذه الحیوه الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهی الحیوان لو کانوا یعملون این زندگانی دنیا جز سرگرمی و بازی نیست...و زندگانی واقعی در سرای آخرت است...اگر می دانستند. عنكبوت.۶۴ BIT پنجم: يه جايي از اقوام نزديك...خيلي هم مسن اند اما ماشالله روز به روز سر حال تر...هر وقت مي ريم خونشون كمپلت تغيير دكوراسيون...بار گوشه ي مهمونخونه كه البته ظاهرشه فقط و توش پره از زلنگ و زلونگ تزئيني...ظرفاي بزرگ نقره همه جا...مبلهاي كار اصفهان كله شيري...قاليهاي تبريز و... يكي نيست بگه آخه بابا جون اون دنيايي هم هست...چطوري مي خواهيد اين همه دلبستگي رو بذاريد و بريد...؟و هر سال عيد هم...چشم و هم چشميها چاق و چله تر ميه... "هر چيزي حد و حدودي داره" BIT ششم: هر سال عيد لااقل يه سفر يه روزه داشتيم...دوسال پيش كه رفتيم با مهديه خواهرم گلپايگان خيلي دوست داشتم...ارگ گوگد...امسال من كه سفرمو رفتم...يه دو نفري هم قراره برن مكه...مامان هم شايد با فك و فاميلاش بره مشهد قبل از مكه...به منم گفتن بيا...مشهد رو تنهايي دوست دارم...تنهايي ...تو خلوتي...تو سكوت...تو آرامش...كه ساعتها بشيني روبه روي گنبد تو صحن عتيق...كه واسه خودت كلي عشق و حال كني...كه كسي سكوتتو نشكنه...يه برنامه هايي دارم دوباره... BIT هفتم: اين روزا به شدت به دعا محتاجم...يه جورايي بايد به سكون برسم...اوضاع طوفاني ...ابري...بادي...بارني...صاف...و.... قصد داشتم ديگه رب اني رو ننويسم....تا يه كم به تعادل برسم... اما مي نويسم... رب اني لما انزلت الي من خير فقير ّهمينا ديگه! برگ اول: هيچ توصيفي براي حالي كه مجهول الحال است پيدا نمي شود...نه خسته ام...نه نيستم...نه نا اميدم...نه نيستم...نه دلگيرم...نه نيستم...نه دلم گير است...نه نيستم...نه مي خواهم بمانم...نه مي خواهم بروم...نه عاشقم...نه فارغم...نه خوش خيالم...نه بي خيالم...نه خوشحالم...نه بد حالم...نه دوست دارم...نه "كسي"دوستم دارد...نه متمركزم... برگ دوم: تازگي ها... برگ سوم: خيلي بد است كه بي انگيزه شده ام... بعضي ها را هم كمي دوست مي دارم...يا كمي بيشتر از كمي! برگ چهارم: آن عشق هميشگي هم اينبار اثر نكرد...فقط كمي مقابلشان زانو زده ...اشك ريختيم...خالي شديم! تمام فك و فاميل دارند ميروند...مادر گرامي خواستند اين عاشق دلباخته را هم با خود ببرند...دلمان خواست اما گفتيم ما دوباره :"خودمان را جل نمي كنيم". مشهد را دلمان تنها آن هم به مدت يك ماه مي خواهد..."تنها كه البته نه...اگر گلشن هم همراهي كند..." برگ پنجم: كاملا به خودم حق مي دهم براي آن قسمت از آينده اي كه دست من نيست اشك تمساح...! برگ ششم: يك ميليون مسافر تشريف فرما شده اند شهر ما...قدمشان به چشم ولي جاي سوزن انداز نيست...کیپ تا کیپ...رودخانه هم كه كوير لوت! هر وقت ميزان دوز دپرسانه بالا مي رود...كمي قدم زدن در ميدان امام مسكن خوبيست...به شرط خلوتي... تا پانزده فروردين...ميدان امام كنسل ... "اگه كسي دوست داره اصفهان رو همون جوري كه هست ببينه...ارديبهشت و مهر... از ما گفتن!" برگ هفتم: ... 1)هيچ عقب گردي نيست...چه جهشي...چه سلانه سلانه...بايد بروي..."اجبار"...حالا گيرم كه هي بيافتي...دردت بيايد...گريه كني... 2)هر گونه اعتراض ممنوع! "اعتراض در فرهنگ لغت بالايي ها=ناشكري" 3)اي كاش روزهاي خوب همه اسلوموشن ميشدند... 4)گاهي بي خيالي حاد مي شود ... 5)دعا كردنم هم به آدميزاد نرفته...دعا كردم يك اويي بيايد كه ...............كه آمد...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 6)انتظار از دسته كلمات قشنگ است...اما وقتي مزمن ميشود...ديگر حلاوت سابقش را ندارد برايت... 7)ديروز يه فروند كاكتوس هديه گرفتم.. از نظر من بي مناسبت! 8)همين! با اینکه ترتیب اثر نمی دهی اما: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر خيلي خوبه كه گوشه ي حرمش سرت رو بذاري به ديواراي سنگيش و گريه كني...چشم بدوزی به گنبدش و درد دل کنی... بعد فكر كني كه نگات كرده...و دستت رو گرفته...خوشحال بر می گردی... احساس استجابت داري اما چند ماه مي گذره...دلت دوباره مي گيره و اون قصه ي هميشگي تكرار ميشه...قهر مي كني...اشك مي ريزي...مجنون ميشي...بعد طاقت نمياري...بعد خواب مي بيني كه داري مي ري...بعد هوايي مي شي...بعد دعوت ميشي...كه اونجا فقط تخليه روحي شي...كه كسي نگه چرا گريه مي كني؟!كسي نگه چرا دلت گرفته؟!كسي به اشكات نگاه نكنه؟!كسي به چشماي پف كرده ات خيره نشه... كه بي بهانه گريه كني...كه خودت رو به آب و آتيش بزني...كه مثه يه پرنده تشنه خودت رو بزني به در و ديوار حرمش... و بعد دوباره قصه ي هر سال تنهايي تكرار بشه! قصه ي دوندگي ها... سرگرمي هايي كه خودت ميسازي واسه خودت تا حواست پرت بشه... قصه ي تكراري اشتياق دانشگاه..."اين عطش سيري ناپذير تكراري...." قصه ي كار... قصه ي يه روز شاد بودن و يه روز ابري بودن... قصه ي اين فراز و نشيبهاي خسته كننده... قصه ي انتظار... قصه ي صبر... قصه ی اشک... و قصه ي هر چي لغت خسته کنننده ی ديگه ست! رب انی...
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه ي كارها از سر رفع تكليف...به اجبار...از سر سر گرم شدن...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


