به مریم بگوئید بخندد
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
اون يكشنبه اي كه گريه كردم خيلي به سمت مشهدش...و زيارت نامه خوندم...دلم تنگ شده بود و ظرفيت دوريم ديگه پره پر...ازشون خواستم آرامش بدن... اون يكشنبه اي كه تمركز نداشتم به خاطر اتفاق شب قبلش واون تلفن هاجر و صحبتاش و... كلاس تفسير رو تعطيل كردم...نرفتم با مامان... اون يكشنبه اي كه مامان با مامان گلشن كه من فقط يه بار ديده بودمش برنامه ريزي كرده بودن...وقتي اومدن گفتن :"مي خواهي با گلشن بري مشهد..."از يه طرف از خدام بود...از طرف ديگه خب...سخته وقتي كسي رو يه بار فقط ديدي باهاش بري سفر...غافل از اينكه حضرت خودشون مي دونستن چه كسي را با چه كسي دعوت كنن...انگار صد سال بود با هم دوست بوديم...يه همسفري شبيه خودم...عاشق!...عاشق!...عاشق!...خوب...مهربون...پايه واسه زيارت...و........... اجازه دادن بابا...كه من و گلشن با هم تنهايي بريم...و اكي سريع السيرشون... دوشنبه صبح سحري كه همه چيز يهويي جور شد... خوابم چند شب قبلم تعبير شده بود...اون سه گنبد فيروزه اي...كه توي خواب ديده بود...و توي بيداري كشفشون كردم...يكيش همون گنبد مسجد گوهر شاد بود و دو تاي ديگه هم درست بالاي كفش داري شماره شانزده...دو گنبد فيروزه اي كوچيك...گريه هايي كه تو خواب مي كردم تعبير شد..."تعبير گريه تو خواب خوشحاليه" و اون مداحي كه روز شهادت باهاش پاي تلويزيون گريه كردم...دقيقا" صداش تو خواب توي گوشم زمزمه مي شد... و بالاخره پنج شنبه ناباورانه مشهد... خدا جونم اصلا باور نمي كردم ده روز از سال مونده يه بار ديگه توفيق پابوسي ميسر بشه...گريه ها و غصه هايي كه جمع شده بودن و روي قلبم سنگيني مي كردن به اضافه دلتنگي مضاعف واسه اون بهشت روی زمین... همه ي دلتنگي هام رو ريختم تو كوله پشتيم و بردم كه بي بهانه گريه كنم...كه سرم رو بذارم به آستانش...كه ساعتها زل بزنم به گنبدش...كه اون حركت آروم پرچم سبزش ديوونه ترم كنه...كه همه ي فاصله ي صحن جواد الائمه شو با اشك طي كنم هر روز...كه برسم به عشقم... همه چيز خاص بود... پذيرايي بي نظير حضرت... با همه ي اتفاقات خنده داري كه رخ داد...اينكه بليطمون را به دو نفر ديگه هم همزمان فروخته بود...پياده شديم و با ساعت 5 حركت كرديم...مسافرخونه فروزان كه جاي هتل غالبمون كرده بودن...اسمش رو گذاشتيم هتل شانزه ليزه...يه شب بيشتر نتونستيم توش دووم بياريم...از همون جا زنگ زدم به مدير آژانس وكلي موتورش رو پايين گذاشتم...گفت كه اشتباه شده و فردا صبح جابه جا شديم...رفتيم هتلي كه فقط پنج تا اتاقاش پر بود و ما مهمون ويژه به حساب مي اومديم و سو گلي...آخه اون وقت سال همه سرگرم كاراي عيدن...البته روز آخري كه داشتيم بر مي گشتيم خيلي شلوغ شده بود ديگه...گم كردن هتلمون همون شب اول...سوختن چراغ دستشويي هتل شانزه ليزه و اون هتلي كه بعدا توش اقامت كرديم توسط گلشن خانوم...قفل شدن در اتاقمون...نون سنگكي كه روز آخر هوس كرديم و به خاطرش كلي راه رفتيم پياده و تا رسيديم دم نونوايي داشت تعمير مي كرد...يه كم غر زدم من...گفتم اين شانس هميشگيه منه... و وقتي رسيديم هتل اون آقاي مسئول غذا صدامون زد و يه سفره باز كرد و چند تكه نون سنگك از داخلش در اورد و با خوشحالي بهمون داد...و من گلشن به هم نگاه كريديم و خنديديم...شوخي هايي كه با هم مي كرديم... و از همه بهتر دوشب اخري كه تا صبح حرم مونديم...نمازايي كه درست روبه روي گنبد تو صحن اسماعيل طلايي اقامه كرديم...گلاي بالاي ضريح كه قسمتمون شد...رسيدن دستم به ضريح كه هيچ وقت تو عمرم حتي تصورش رو هم نمي كردم...هميشه دور مي ايستادم...از شلوغي مي ترسم...با خودم هميشه مي گفتم امام دور و نزديك ندارن...ولي اين دفعه در كمال ناباوري دستم رسيد...اون نقاره ويژه كه شب عيد زدن...مداحي ها...مراسم جاروزنی...چراغوني ها...بوي عود و اسپند...و اشكاي من كه بي اختيار هر روز مثل سيل جاري بودن... نمي دونم اين چه حسيه كه اين همه به وجدم مي آره...؟نمي دونم اين چه عشقيه؟ هنوز احساس مي كنم يه رويا بود... يه خواب بود... يه سختي هايي داشت اولش ولي بعدش به بهترين وجه درست مي شد... گلشن بهم گفت:ببين مريم!امام رضا دارن بهمون ميگن...بعد هر سختي آرامشه..." هميشه كه مشهد مي رفتم...روز آخر كه داشتم بر مي گشتم حالم خيلي بد بود...وقتي احساس جدايي مي كني...وقتي داري بر مي گردي و فكر مي كني آيا عالم ديگه كي قسمتت بشه...وقتي داري از معشوقت دور مي شي...وقتي بر مي گردي و ديگه اشك ريختنات اين احساس آرامشو بهت نميدن...وقتي اون همه تصوير قشنگ از جلوي چشمات دور ميشه" اما اين بار فرق مي كردم...روز آخر گريه نكردم...فقط چند قطره...احساس آرامش عميقي داشتم...توي لحظه آخر كه چشمامون رو دوخته بوديم به گنبدش توي صحن عتيق...داشتم به گلشن مي گفتم..."ببين گلشن...من انيس النفوس و شمس الشموس و سلطلان ابالحسن رو مي گم اما هيچ وقت مدفون بارض طوس رو نه"كه يكي از خدام آقا اومد بهمون نگاه كرد...بي مقدمه گفت :"از آقا كم نخواهيد...هر چي بخواهيد بهتون ميدن و مطمئن باشيد كه دادن...." همه ي اين اتفاقات رو به فال نيك مي گيرم و خوشحالم... خوشحالم كه امسال سال جديد رو با بوي حرمش شروع مي كنم كه هنوز توي اعماق وجودم مي پيچه و مسخم مي كنه... ديگه با اين اوصاف...مجالي واسه توصيف عيد نوروز نمي مونه...من عيدم رو بيست و دوم اسفند شروع كردم... السلام عليك يا علي بن موسي الرضا... السلام عليك يا شمس الشموس السلام عليك يا انيس النفوس "اي خورشيد خورشيدها" "اي مونس نفس ها" يا امام رضا "رب اني لما انزلت الي من خير فقير" يا حق التماس دعا... عیدتون مبارک... سال تحویل دعا در حق همه محتاجین فراموش نشه... ما رفتیم! به امید دیدار...اگه عمری باقی بود... قبل از سال تحویل ان شاالله اصفهانم... بی تردید سفر خاصیه چون مقدماتش خیلی خاصتر جور شد... یا حق! خدا نگهدار التماس دعا! پروردگارا! رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر ممنونم امام رضا جونم... تو دقیقه نود سالی دو بار که خواسته بودم رسوندید...دیگه داشتم ناامید می شدم... چقدر شما مهربونید... من فدا!!!! رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر! تشکر تشکر تشکر تشکر تشکر تشکر پ.ن: میام واسه خداحافظی حتما" و از آيات الهي كشتي هايي است كه مانند كوه در درياها روانند اگر خدا بخواهد باد را سكون مي دهد تا كشتي ها بر پشت دريا از جنبش بايستند در اين براي صابران شكر گذار نشانه هايي ست يا اگر بخواهد آنها را به جرم اعمال زشتشان غرق مي كند و بسياري را نيز مي بخشد آنان كه در آيات ما جدال مي كنند بدانند كه براي آنها هيچ مفري نيست آنچه به شما داده اند متاع زندگي دنياست و آنچه نزد خداست براي آنان كه ايمان آورده اند و بر پرودگارشان توكل مي كنند بهتر و باقي تر است آنان كه از گناهان بزرگ و زشتكاري مي پرهيزند و چون غضب كنند مي بخشند آنان كه امر پروردگارشان را اجابت مي كنند و نماز بپا داشته اند و كارشان در ميان آنها به مشورت انجام مي شود و از آنچه روزي آنها كرده ايم انفاق مي كنند و آنها كه چون ظلمي بر آنها رسد ياري مي طلبند انتقام بدي مانند آن بدي است...هر كس عفو كند و بين خود و خصم را اصلاح نمايد اجر او بر خداست و خدا ستمكاران را دوست نمي دارد و.... "آيات 33 تا 40سوره شوري...صفحه 487 قران عثمان طه" وقتي دلت از يه موضوعي به شدت گرفته...دلت از دست یه آدمی و حرفش گرفته...دلت از دست یه آدمی و افکارش گرفته...اون آدمی که زنگ زده و احوالتو پریشون کرده... سر سجاده ش گريه مي كني...گریه می کنی...گریه می کنی...بهش مي گي آرامش بده...! قرآن رو باز مي كني...اين صفحه مياد... "صبر داشته باش" "شكر کن" "دنیا فقط متاعه" "توكل کن" "ببخش" "پرهيزكاري کن" "اطاعت امر او" "نماز بخون" "انفاق کن" و............. خدايا ممنون... آروم شدم! جوابمو گرفتم... مثل همیشه: "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" به عمق! پ .ن جدید: به زودی شاید مشهد او! اگه خدا بخواد... به چشم بر هم زدنی...باور نکردنی...البته ان شاالله! به عيد و خريد عيد...چندان اعتقادي ندارم...بچه كه بودم...عيدها واقعا عيد بود...اما الان احساس مي كنم...چقدر به مرگ دارم نزديك و نزديك تر ميشم...نه اينكه عيد به مرگ تشبيه بشه ها...نه...ولي خواه نا خواه آدم يادش مي افته كه يه سال ديگه هم از عمرش گذشته...نه قدمي برداشته...نه بزرگ شده...نه آدم شده...نه باعث شاد شدن دل كسي شده...نه قدر خودشو و زندگيشو دونسته...نه از فرصتها درست استفاده كرده...نه از زندگيش لذت برده در اون جهت اصلي كه بايد مي برده...نه خدا تو دلش بزرگتر شده...نه درست حق فرزندي رو به جا آورده...نه خواهر خوبي بوده...نه بچه ي خوبي بوده و از همه مهمتر نه انسان خوبي بوده...فقط يه سال رو گذرونده كه گذرونده باشه...مثل ماه رمضون هر سال كه اولش ادم ميگه امسال ديگه آدم ميشم...اون يه ماه ميگذره و آدم نميشم...هر سال ...سالش هم ميگذره و ادم نميشه...بزرگ نمي شه...بزرگ نميشه... امسال خواه نا خواه يه چيزايي خريدم...قصدم خريد شب عيد نبود...ما يحتاجم رو خريدم...اما بدم مياد از سر تا پا نو شدن...نو شدني كه ظاهريه...وقتي دلت نو نميشه...هر چي هم كه پوسته رو عوض كني تفاوتي(توفيري)نمي كنه! اما به هر حال مي خواستم بگم...وقتي يه چيزي مي خرم...شديدا احساس عذاب وجدان!به خاطر اون چشمهايي كه منتظرن تا... البته به اين واقفم كه همه ي بنده هاي خدا...خدا رو دارن اما يه حديث از امام علي (عليه السلام) يادمه كه مفهموش اين بود:ثروت مثل يه گوي بزرگه در دست اغنيا...كه مدام به هم پاس ميدن...اگه يه كم اين گوي به دست فقرا بيافته...ديگه هيچ نيازمندي باقي نمي مونه! گمان مي كنم الان وضع جامعه ما كه حتي يه سالش رو اسمش رو ميذاريم سال عدالت امام علي!!!!!!!همينجوره...كدوم عدالت امام علي؟! من كه جزترينم مي تونم عدالت رو در حد خودم پياده كنم...؟! پروردگا را كرمت رو شكر... سلامتي دادي... عقل دادي... هوش دادي... احساس دادي... زيبايي دادي... پدر و مادر خوب دادي... استعداد دادي... شور دادي... عشق دادي... و.... با زهم بيشتر بده... خودخواهم... پر توقعم... فقيرم... نياز مندم... محتاجم... نفسم بنده به اشاره ي تو... زندگيم وابسته به خواست تو! من سائل درگاه توام: رب اني لما انزلت الي من خير فقير هر سال بهار مي شود اما... من همان درخت سيب پاييز زده ي ديروزم! مي ايستم در آستانه ي سالی نو...در آستانه ي فصلی نو...در آستانه ي احساسي نو... و شاخسارم را به آسمان مي سپارم... به اميد باران رحمتی... افسوس بر حال و روز من! نه باراني مي بارد... نه جوانه اي... نه شكوفه ی ادريسي! و... حتی... نه تو مي آيي با فانوس آرزو ها در دست... كه بياويزي بر شاخه ي خشكيده ام ... نه سيبي از بهشت هبوط می کند در این دامان دلتنگی هایم! نه لبخندي مي نشيند بر اين لبان عطشناك بی قرارم! همین! رب انی... پ.ن: .............................................................................................................................. زندگی حسش درست شبیه این دو عکسه! گاهی زبر...گاهی نرم! گاهی خشن...گاهی لطیف! گاهی تیغ...گاهی پر! اصل نوشت: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر! پ.ن: بچه که بودم جوجه اردک خیلی دوست داشتم...به خصوص وقتی روی آب شنا می کردن... نگاه کن ! هنوز هم دنیا در دستان توست! اصل نوشت: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر سرم رو گرم مي كنم...گرم مي كنم...گرم مي كنم...مي دوم...مي دوم...مي دوم...كلاس ميرم...برنامه ميريزم...به برنامه ريزيام فكر مي كنم...مي تابونم...صيقل مي دم...مشورت مي كنم...احساس غرور و توانايي مي كنم...احساس مي كنم به هيچ كس تو زندگيم احتياج ندارم...احساس مي كنم چقدر توانام...احساس غرور مي كنم...به آرزوهام فكر ميكنم...به آينده اي كه تو ذهنم ترسيم مي كنم...به موفقيت...به تلاش...به مثمر ثمر بودن...به زن موفق بودن...به زن پيشگام بودن...به كار كردن...به درس خوندن...به پرورش دادن استعدادام...به علاقه هام...به آرزوهاي شخصيم... تا...تا...تا...تا...تا يادم بره كه بعضي وقتا چقدر كم ميارم...چقدر خسته ميشم...چقدر كلافه ميشم...چقدر دلم مي خواد همه چيز رو بذارم و برم...چقدر گريه مي كنم وقتي دلم مي گيره از اين دنيا...از آدماش...از تنهايياش...از غصه خوردناش...از تنها رو پا ايستادناش...از آويزون خدا شدناش و جواب نگرفتناش...از تكرار مكررات. شايد مسخره باشه...اما همينه كه هست!تازگيا تو خلوتم با خدا هم آروم نميشم...يه جا كار يه گير اساسي داره...اينكه اعتمادم رو بهش از دست دادم...مسخره ست...؟!كفره...؟!ناشكريه؟!... مي خوام درسش كنم اما نمي تونم! از درون داغونم!!!! بابا...منم آدمم به خدا! "نمی نویسم!" امشب دلم گرفته از اين حال و هوا...از حال و هواي خودم...از حال و هواي غريبانه ي عشقم كه ديگر چند وقتيست يادش كم مي كنم...اين روزها زيارت نامه اش را به سمت طوس كمتر مي خوانم...مني كه عشق مي ورزيدم با همه ي وجودم...كه در بدترين شرايط روحي پناه مي بردم به آغوشش...يك سلام به سمت آن بهشتش و بعد آرامش... "السلام عليك يا علي بن موسي الرضا" غرق شده ام در دنيا...فقط يك بار آن هم هفته پيش پنج شنبه صبح زيارت نامه خوندم...بد شده ام...از خودم متنفرم.از اين ماه هم بهره نبردم...قصد كرده بودم هر روز زيارت عاشورا بخونم...اما گاهي خوندم و گاهي نه... كلاف سر در گمم...خودم را گم كرده ام...ماماني رو هم اذيت كردم اين روزا...چيزي كه ازش متنفرم...شايد دست خودم نبوده...البته ماماني هم يه كم خرده گير شده...بهش ميگم :"ماماني آخه من بزرگ شدم...چقدر امر و نهي مي كني؟!" به همه چيز فكر مي كنم اين روزها الا معنويات...مي دونم كه اگر اين روزها بميرم...حتما جهنم...شايد گناه زياد مي كنم...شايد گناه زياد كرده ام...شايد ناشكري كرده ام كه دور شده ام از حريم امنش...شايد جوابم رو نداده كه ازش دور شدم...يه جورايي احساس مي كنم وقتي دوسم نداره چرا هي آويزونش بشم؟!وقتي نمي خواد جوابمو بده چرا هي صداش كنم...يه جورايي دارم لجبازي مي كنم باهاش..."از اين فكرا بدم مياد ولي انجامش مي دم...لجبازي با قانوناش...لجبازي با حرفاش..." اوضاع دنيوي ...اي بدك نيست...نفس مي كشم اين روزها...احساس انرژي شديدي مي كنم...عليرغم اينكه نوسانات روحي زياد داشته ام...يه روزاييش رو گريه كردم...يه روزاييش رو خنديدم...به خودم قول داده بودم كه ديگه گريه نكنم اما گاهي نمي تونم...احساس مي كنم تا گريه نكنم تخليه روحي نميشم...خدايا شكرت!اگه اشك رو اين همه روان نيافريده بودي...خفه مي شدم! روزهاي زوج كلاس ورزش مي رم...صبحها...احساس مي كنم دارم تازه رشد ميكنم...يه روزايي رو شاگرد دارم...يه برنامه ديوانه كننده هم واسه درس خوندن دارم كه دارم بهش مي فكرم...البته يه كم مسخره ست...يه جورايي ديوونه بازيه...اما خب به بعضي وقتا خوبه به آدم بگن ديوونه!اين برنامه رو اصلا به ماماني و اينا نمي گم چون حتما از خونه اخراجم مي كنن... از اون دانشگاه مسخره و ديوانه كننده همه ريشه هام رو قطع كردم...دانشگاهي كه با روح و روانم بازي كرد...كه هر روز رفتنش واسم زجر بود...اون هفته رفتم پايان نامه مو دادم و خلاص!ديگه حتي دوست ندارم اسم مزخرفشو به زبون بيارم...بماند كه دلايل بيزاريم چيا بود...اون محيط دپرسانه! يه برنامه واسه كار هم دارم كه به نظر جالب مياد...البته اگه بشه!...ميشه...همه موافقن...يه كم البته پروسه اش طولانيه...يه فكرايي كردم...يه سرچهايي كردم...مشورت هم كردم...فقط يه همت بلند مي خواد و يه يا علي! يه برنامه آدميت هم داشتم كه فعلا صفر شدم...بايد از نوع شروع كنم...ديگه پنج شنبه ها گلستان شهدا نرفتم چند وقته...اما يكشنبه ها كلاس تفسير رو ميرم.ديگه با ماماني مسجد و روضه نميرم...بهش گفتم :حوصله ندارم..."مني كه سرم درد ميكرد واسه اين جور جاها...نماز جماعت و............... مهمترين برنامه هايي كه فعلا بهشون مي فكرم همين آدم شدن... درس و كاره!در الويت...يه جورايي استارتش دست خودمه...البته يادم نميره كه بايد بگم ان شاالله...بقيه چيزا هم كه مطلق دست اون بالايي...منظورم اينه كه بعضي چيزا رو بايد تو خودت بخواهي كه اونم كمكت كنه...بعضي چيزافقط دست اونه! آصفه بهم ميگه:" مريم ازدواج نكن! "ميگه:" راحتي الان..."شايد كه راست ميگه...البته حتما كه راست ميگه...يه جورايي هم راست نميگه...نمي دونم...فعلا بي خيال اين موضوع! امشب و فردا التماس دعا... التماس دعاي آدم شدن... برم يه كم اين سيم رو وصل كنم ببينم حالم دوباره مساعد نشستن اون تو قلبم ميشه! رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر یکبار گفتم اتفاقی تازه در راه است تکرار باید کرد اگر قلب تو گمراه است! البیت الاول: سپاسگذاری به وفور از این همه تمجید و تعریف!بسی مشعوف شدیم!ترشی نخوریم یک چیزی شاید ما هم شدیم از این همه تحویلات... البت الثانی: اندر راپورت احوالات همین بس که کمی اکتیویته بالا رفته است الحمدلله!هرچند امروز اولین جلسه کلاس ورزش رو دو دره کردیم و بعد مواخذه شدیم شدید...مادر گرام(گرام اشتباه است البته...گرامی درست است)کم مانده بود یه عدد اردنگی..........فرمودند:"بس است...جمع کنید این تنبل خانه را..." پی نوشت ضروری: بابا به خدا تنبل نیستم...یه عالمه سرم شلوغه...یه عالمه کار دارم و ردیفشون کردم...اینقدر که به مامان جونم سر نزدم...به شدت قهر کردن بام...مامان بهشون گفته بودن مریم دلش واستون تنگولیده....فرموده بودن...خب چاره چیه...پاشه بیاد... این مامانا از جون این بچه ها چی می خوان! بچه که البته نه! البت الثالث: نوشتنمان نمی آید تا اطلاع ثانوی... اما خوشحالم اگه اندک چیزی به ذهنم میرسه و باعث میشه جرقه ای تو ذهن هممون باشه ... همین که مثلا ظلم نکنیم! البت الرابع: من گنگ خواب دیده... اصل نوشت: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر... تا بعد... به زودی... نوشتم که بدونید زنده ام! از آرشیو: چقدر اون روزا قشنگ می نوشتم...همه یآدمیتمو از دست دادم! ""هر سال اول فروردین که میشود...به رسم عاشقی ۳۶۵ سیب سرخ کنار می گذارم و هر روز به یکی گاز میزنم و نیمه دیگرش را می گذارم سهم تو...لب طاقچه... هر سال آخر اسفند که میشود...همه ی سیبهای نیمه خورده ی خشک شده را خاک میکنم...درست زیر درخت انار... "می دانم این حس و حال هم آخر فطیر می شود..."""
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()


اما همشون در عنفوان جوانی می مردن!
بعدش مراسم گریه و خاکسپاری بود که به راه می افتاد!
خوبه یه دونه شو امسال واسه خودم بخرم!![]()
به یاد دوران طفولیت!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


