به مریم بگوئید بخندد
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
اول: سلام دوم: با اینکه عاشق پاییزم...علی الخصوص پاییز اصفهان... سرت را که بالا میگیری همه جا... رو به آسمان خدا...تا بلندای درختان چنار... زبان گنچشک وسپیدار ...رقص رنگهاست که دلت را می برد...عاشقت می کند... نارنجی...زرد...قرمز...طلایی... وپدرهمیشه می گوید:" پایت را روی برگها نگذار...اینها هر کدام یک کارخانه بوده اند زمانی." ولی من دوست دارم هنوز بازی کودکانه...صدای خش خش برگها زیر پایم... ولی... اما... چقدر احساس می کنم دارم بهار می شوم...یک جوانه ی کوچک سبز دارد رشد می کند... سوم: هر انسانی درسال سیصد و شصت و پنج روز تولد دارد...اگرچه بیست و دوم بهمن را خیلی دوست دارم...تاریخ تولد قشنگیست...به ویژه امسال که همان روز رفتم مشهد...ولی تولد تازگیها را بیشتر دوست دارم...تولد تابستانیم را... چهارم: سه شنبه عازم جمکرانم...حس خوبیست...گفتم شاید نرسم بیایم خداحافظی...از الان خداحافظی کنم... پنجم: دنبال شعری بودم که حس و حالم را بیان کند: دیوان خواجه حافظ این جور مواقع بهترین التیام روحیست: بولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم ششم: یا رب نظر تو برنگردد هفتم: "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" التماس دعا! چشم تو را اگر چه خمار آفریده اند آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند از سرخی لبان تو ای خون آتشین نار آفریده اند...انار آفریده اند یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند در عطر دان ذوق و بهار آفریده اند مانند تو که پاکترینی فقط یکی! مانند ما هزار هزار آفریده اند دستم نمی رسد به تو ای باغ دوردست از بس حصار پشت حصار آفریده اند این است...نیست تو و این روزگار یاس آیینه ای میان غبار آفریده اند./ فصل اول: سلام فصل دوم: نمی دانم باید خوشم بیاید یا نه! از این دو عنصر دوست داشتنی ولی خسته کننده!... قلب و چشم! یکی مدام زیرو رویم میکند...می پیچاندم...کلافم می کند...بازم میکند...می برد... میدوزد و... و دیگری هم لحظه ای نیست که دمش را نگیرد و دست به دستش ندهد و ... فصل سوم: نه خسته ام...نه نا امید...نه نگران... اتفاقا خیلی هم آرامش دارم...خیلی بیشتراز همیشه...خیلی... فصل چهارم: به نظرت چه چیز بی نهایت خوشحالم میکند...؟! چند روزی بود که گذارم به دنبال رودخانه نخورده بود...دیروز که رسیدم به سی و سه پل...داشتم بال در می آوردم...بااااااااااااااااااااااااااااال...زاینده رو آب داشت...آب... وقتی که خشک میشود...انگار همه ی غمهای عالم می آید سر دلم... کسی تا اصفهان زندگی نکرده باشد شاید درکش برایش سخت باشد... وقتی که از روی پل خواجو رد میشوی اگر صدای آب نباشد یعنی هیچ...اما دیروز من رد شدم...و صدای آب بود و خنکای نسیم که صورتت را نوازش می کرد... چقدر این حس را دوست دارم! فصل پنجم: شروع ترم جدید! دانشگاه... و من چقدر از این حس دور شده ام انگار...دلتنگم و دور... من یعنی هنوزم دانشجو هستم؟! امروز قصد داشتم بروم...نرفتم...حسش نبود... انگار همه ی آغاز ها باید از اول مهر باشد! فصل ششم: کتاب زندگیم فصل بندی ندارد...اینجا را فصل بندی می کنم... فصل هفتم: راستی تو کدام فصل دلم هستی؟ بهار؟ تابستان؟ پاییز؟ زمستان؟ به گمانم پاییزی... داری برگ ریزانم می کنی... پی نوشت: کامپیوترم هنوز سالم است...هنوز دلم نیامده اوراقش کنم...می ترسم دیگر برنگردد و مرا جدا کند از این فضا... شاید این چند روز...شاید... پی نوشت 2: دلم برایتان تنگ است...تنگ...تنگ....تنگ... وای که روزی من باشم و اینجا و شماها نباشید... زبانم لال! اصل نوشت: یا رب نظر تو برنگردد اصل نوشت 2: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر پ.ن۱: می خواستم تا مدتها آپ نکنم...دلیل داشت...یه دلیل بزرگ...ولی فکر نکنم طاقت بیاورم... پ.ن ۲: احتمالا همین چند روزه ست که کامپیوترم رو ببرم اتاق عمل...می خوام جراحیش کنم...از بس اینجا دکتر هست منم جوگیر شدم...حالش خیلی بده...فنش صدا می کنه...محافظ برقش ایراد داره و ...ویروسم که گرفته و... خلاصه کلی کار داره... اگه دیدید کم رنگ شدم بدونید از کجاست مشکل... پ.ن ۳: مریم! تولدتم بازم مبارک باشه... پ.ن ۴: یه نفر منو فرمت معنوی کرده... مثل همیشه: "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" همینا دیگه! سلام... کتاب " دلواپس شادمانی تو هستم" را خواندم..."گزینه های نامه های عاشقانه خلیل جبران وماری هاسکل" قشنگ بود...دوستش داشتم...با اینکه مرسوم نیست اینجا چیزی جز تراوشات مغشوش ذهن و دل خودم بنویسم اما گاهی سنت شکنی هم بد نیست...این روزها کمی اکتشافاتم زیاد شده و البته انرژی ام بسی افزون... دوست دارم هر کدامشان را به یکی از عزیزانم تقدیم کنم...که روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می شود...واااااااااااااااااااای چه خانواده ی بزرگی!!!!!!!!!! دوست داشتن که دلیل نمی خواهد... اصلاهمه چیز که دلیل و برهان نمی خواهد ,آقا جان!!! اما من برای هر دوست داشتنی دلیل دارم... @انتخاب مطالب یه جورایی همین جوری اند...انتخابم راندوم بوده است...هر کدام را به اسم یک نفر می نویسم...به اسم کسانی که وجودشان برایم مهم است واندیشه هاشان بزرگ و افکارشان ستودنی...فقط همین! به اسم داداش احسان : من همان اندازه دلواپس شادمانی تو هستم...که تو دلواپس شادمانی من...اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی...من هم آسوده خاطر نخواهم بود. به اسم پسر عمو سید علی: اینکه "عاشق چه باشیم" اساسی ترین مسئاله بشریست . و اگر پاسخ این باشد که "به هر آنچه هست عشق بورز" در می یابیم که جهان پیرامون به همین ترتیب عشق می ورزد و هیچ عشق ورزیدن دیگری نیست که جاودانه باشد یا جهان پیرامون آن را بشناسد. به اسم پسر عمو سید سلمان: ...قلبت را دنبال کن.قلب تو برای هر کار بزرگی راهنمای درستی است.قلب من محدود است.تقدیر هر کاری که انجام میدهی,با آن عنصر قدسی که در درون هر یک از ماست تعیین می شود. به اسم مریم! مهربانم: آرزو می کنم می توانستم به تو نشان دهم که یاد تو در من تا چه اندازه شیرین است و تا چه اندازه دوست دارم که تو را دوست بدارم.به آستان من خوش آمدی. به اسم آصفه جونم: تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم به من گوش میدهی.تو ضمیر آگاه را می شنوی.تو با من به جاهایی میروی که کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها نیستند. به اسم آقای خبرنگار: من غالبا تصور می کنم که در قله ی کوهی زندگی می کنم که طوفانی ترین دشت جهان است(نه سردترین آن). آیا چنین جایی در دنیا وجود دارد؟ اگر وجود دارد,من روزی به آنجا خواهم رفت و قلبم را به نقاشی ها و شعر ها واگذار خواهم کرد. به اسم آسد امین: چه فرقی می کند که در شهر بزرگی زندگی کنی یا در شهری کوچک؟زندگی راستین در درون ماست. به اسم آقای علی : ...آنچه را که روح و روان ما می داند,غالبا بر ما که صاحب آن روح هستیم پوشیده است.ما تا بی نهایت بیش از آن هستیم که تصورش را می کنیم. به اسم دختر عمو دنیا: هیچ رابطه ی انسانی وجود دیگری را به تملک خود در نمی آورد.هر روحی از بنیاد با روح دیگر تفاوت دارد.در دوستی یا عشق,هر دو روح در کنار هم دستهای خود را برای یافتن چیزی که یک دست به تنهایی قادر به یافتن آن نیست دراز می کنند. به اسم ویرگول عزیز: هنگامی که دست روزگار سنگین و شب بی آواز است,زمان عشق ورزیدن و اعتماد است و چه سبک است دست روزگار و چه پر آواز است شب هنگامی که آدمی عشق می ورزد و به همگان اعتماد دارد. به اسم آقای اترکسیا: درختان شکوفه می دادند و پرندگان چهچهه می زدند و علف تر بود.و تمام زمین می درخشید و من ناگهان درختان و گلها و علف و پرندگان بودم و "من" دیگر وجود نداشت. و به اسم هر کسی که از قلم دلم افتاده است: آیا بهتر نیست در آرزوی چیزی باشیم و دگرگون کنیم,و آرزو را به چیزی در سطح بالاتری ارتقا دهیم,به جای آنکه هیچ آرزویی در سر نداشته باشیم؟ قلب نوشت ها: 1- مریم گلم!تولدت مبارک!خیلی دوستت دارم...برایت آرزوی عمر طولانی و باعزت دارم مهندس!ببین قراربود سور قبولی بدی...پس چی شد؟ 2- به زودی شاید یه زنگ تفریح مجدد داشته باشیم ...دارم تحلیلش می کنم...منتظر بمونید... 3- خدایا! حالا تازه داره دوزاریم می افته...هر چند تلفنها دیگه کارتی شده!دلیل بعضی سیگنالهای وقفه...دوست داشتی که بفهمم:"......................................". ممنونم...دارم میفهمم... به رسم همیشه: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر وقتی داری انار می خوری…مادربزرگ می گوید:"مواظب باش دانه ای بر زمین نیافتد…چون در هر انار یک دانه اش بهشتیست…ممکن است همان که می افتد بهشتی باشد…" حالا: من می گویم:"وقتی داری انار می خوری…مواظب باش دانه ای بر زمین نیافتد و دانه ای را هم ندید نگیری…حتی نارس ترین دانه ی سفید…چون ممکن است همان دانه بهشتی باشد…" اصل نوشت: به رسم همیشه: "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" التماس دعا! این هفت عارفانه...جواب هفت عاشقانه ی من است در پست پایین...که از طرف یک دوست ...استاد و عزیز رسیده است بر من...این هفت گانه را باآن هفت گانه مچ کنید و خلاصه بسی لذت ببرید! عارفانه ی اول : بی نهایت سپاسگذارم ازت"....................." پی نوشت: چقدر دوست دارم وقتی خیلی ها خوابند...تو را صدا کنم..."آرام..."گوشت را بیار نزدیک دهانم! "......................................................" به رسم همیشه: "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" التماس دعا عاشقانه اول: معمولا وقتی که باران می آید...وقتی بارانی ات خیس آب می شود...خانه که رسیدی درش می آوری و آویزانش می کنی تا خشک شود... حالا: اگر همیشه هوای دلت ابری باشد...بارانی باشد...آن هم از نوع بارانهای بهاری...رگباری...تند و بی پروا...که قلبت را خیس آب کند چه می کنی؟ قلبت را که در می آوری به کجا آویزانش می کنی که کسی نبیند چقدر سوراخ سوراخ است...چقدر وصله شده...چقدر رنگ و رویش رفته است...؟ عاشقانه دوم: نمی دانم آن دویی هستم که در به در دنبال صفرم تا ارزش بیست پیدا کنم یا اینکه صفری هستم که یک دو می خواهم...تا بیستم کند... وقتی خودت هنوز نمی دانی ارزشت چیست چطور می خواهی مکملت را پیدا کنی؟ عاشقانه سوم: گاهی سایه ها هم به آدم اعتبار می دهند...وقتی که تنگ غروب تمام طول پارک دنبال رودخانه را با سایه ات طی می کنی... کنارت می آید...(تنگ تنگ)... چقدر شبیه به تو فکر می کند...چقدر به تو می آید... عاشقانه چهارم: این روزها همه ی سیب ها ترش مزه های سبز اند...طعم نارسی می دهند...دیگر از سیب سرخ حوا هم خبری نیست که هواییت کند این روزها... عاشقانه پنجم: سالهاست به دلم یاد داده ام که مودب باشد...سر به زیر باشد...منطقی باشد... در کتابهایم خوانده ام " منطق یعنی صفر و یک..." همیشه این صفر ها و یک ها هستند که در کنار هم ارزش پیدا می کنند... هیچ استادی تاکنون نگفته است که صفر و دو!!!!!!!!! عاشقانه ششم: تمام پیچ و مهره هایش زنگ زده بود...دیگر اوراقی شده اما یدکش پیدا نمی شود...درش آوردم بردمش تعمیرگاه... چقدر جانسخت است...هنوز هم میزند... عاشقانه هفتم: مهدیه خواهرم یک لپ تاپ نو خرید...باز هم" دل ,وسترو 1400" به مرد جوان فروشنده گفتم:آن یکی هم که دزد برد" دل" بود... خنده ای کرد و گفت:"همه ی دلها رو دزد می برد..." => ایهام رو دارید؟" پی نوشت۱: از عاشقانه نوشتن متنفرم...حالم به هم می خورد از این حس و حال...من دیوانه ام ...نه؟ پی نوشت۲: یک چیزخیلی خیلی خیلی مهم تازگیها کشف کرده ام...وقتی گریه می کنم...چشمهایم" سبزتر" می شود!!!! یک چیزخیلی خیلی خیلی مهم هم هست که مدتهاست کشف کرده ام: "مردها از گریه ی زنها متنفر اند" "رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" التماس دعا دیروز دور از چشم مامان به "مزاح" داشتم به کیمیا وصیت می کردم... یادم اومد که چرا...همه چیز ممکنه...اصلا تازگیا خیلیا تو جوونی میمیرن...مامانم میگن:"ما که جوون بودیم...هر n سال یه بار یه آدم نزدیک صد سال توی فامیل از دنیا میرفت...اما الان؟" راست میگنا...!!!!!!!!!!!! مثلا وقتی باغ رضوان میری ناخودآگاه عکس جوونها جلب توجه میکنه...اونا هم حتما فکر نمی کردن که بمیرن!!! مشهد که بودیم... مامانم می خواستن برن سر مزار زن عمو و پسر عموشون توی اون قسمت از حرم که قبرستانه...اسمش رو یادم رفته!!!دار ال؟؟؟؟؟ دو تا قبر نظرم رو جلب کرد...یه پدر و دختر...دخترکوچولوی سه ساله و باباش که فقط یک سال از من بزرگتر بود... البته مردن درسته غمگینه...مثل ریختن برگهای زرد شده ی درختا توی پاییز ولی همه ی درختا دوباره تو بهار جوونه میزنن...مهم اینه که غافلگیر نشی!... تا حالا شده مثلا فرصت نکرده باشی و نصف جزوه ات رو خونده باشی و بخواهی بری امتحان بدی؟چه حسی داشتی؟ حس کردی که یا می افتی یا مثلا به زور و ارفاق استاد با ده پاس میشی! اگه بیافتی ترم بعد کلاهتو قاضی می کنی... حالا: یه فرق اینجا هست...تاریخهای امتحانای این دنیا معمولا از قبل مشخص شدن ولی خدا همچین یهویی می پیچونتت که اصلا تصورش رو هم نمی کنی...بعضی هاش قابل جبرانه ولی اگه مردن و این حرفا تو کار باشه دیگه هیچ راه برگشتی نیست...اونوقت تو می مونی و یه جزوه نصف و نیمه!!!!!!!!!!!! تو می مونی و یه غافلگیری اساسی...تو می مونی و یه عالمه توبه نکرده...تو می مانی و یه عالمه... پی نوشت۱: همون جا مشهد...پیر مرد قبر کن داشت یه قبرآماده میکرد واسه یه بنده خدا...حس کنجکاویم گل کرد...رفتم بالای اون گودال نه چندان وسیع...پیر مرد قبر کن آمده بود بالا و داشت استراحت می کرد...زل زدم به چشمهایش...اونم نگام کرد...نگام کرد...من هم یه نگاه به او و یک نگاه به عمق قبر...تاریک بود...تاریک... دیگر نه از مبلمان استیل منبت کله شیری خبری بود نه اصلا ویترینی داشت که بخواهی پر ازظروف نقره اش کنی...یادم نمی آید قالیچه ی ابریشمی نایین کفش انداخته بودند...یخچال فریزر ساید بای ساید هم نداشت که فینگر تاچ باشد و درجه حرارتش را بتوانی از طریق اینترنت پر سرعت حتی از آن دنیا تنظیم کنی!!!از لباسشویی هم هیچ خبری نبود ...چون یه تکه لباس که با خودت بیشتر نمی بری...آن هم پارچه ی ندوخته...دیگر اتوبانی نداشت که پرادو سوار شوی و ویراژ دهی...با آن پیپ گوشه لبت...پایین شهر و بالا شهرش زیاد باهم تفاوتی نداشت...اصلا تفاوتی نداشت...تاریک بود و تاریک...سرد... خوش به حال پیرمرد قبر کن که هر روز به مغزش تلنگر می خورد!!!خوش به حالش... پی نوشت۲: یه چیز هیچ وقت از خاطرم محو نمیشه! یه تذکر بزرگ! دانشگاه قبلی که بودم...همون ترمهای اول که ریاضی یک داشتم...دختری صندلی کنار من نشسته بود که سال بالایی بود...چند بار از درس ریاضی افتاده بود...اسمش شیرین شکر ریز بود...امتحان ریاضیشو بالاخره خوب داد...با هم از جلسه بیرون رفتیم...خوشحال بود...امتحانا که تموم شد به خاطر یه تزریق اشتباه به همین سادگی رفت...وقتی نمرات رو زدن پاس شده بود اما دیگه خودش نبود!!! پی نوشت ۳: به یاد داشتن اینکه همه رفتنیم خیلی هم بد نیست...یه مهاره...اصلا حدیث هم در این مورد داریم...درست یادم نیست ولی این جور که یادمه این بود که به یاد آوردن مرگ باعث رقت قلب میشه...یا یه همچین چیزایی!
"رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر" التماس دعا! برگ اول: سلام... برگ دوم: *انگار اين ابری بودن پايانی ندارد...فکر ميکردم بروم و برگردم حالاتم دگرگون مي شود...دگرگون شد...نزدیکتر شدم اما بارانی تر..بارانی تر...که انگار ترانه ی سلام آخر خواجه امیری مرثیه ی دلتنگیهایم شده این روز ها و بی اختیار...!!!!!!!!! شلوغ بود...شلوغ...و من مبهوت...بهت زده بودم اين بار...منی که هميشه فاصله ی جواد الائمه تا حرم را با اشک طی ميکردم...اينبارخيلی اوقات فقط سرم زير بود...با خودم از اصفهان عهد کرده بودم گوشه یی دنج پیدا کنم و همه ی حرفهایم را....؟؟؟اما برای خودم ذره ای دعا نکردم...ذره ای دعا نکردم... بالاخره روز آخر این قهر را شکستم...انگار وقتی می خواستم خداحافظی کنم دلم شکست...پایین پله های زیر زمین درست رو به روی ضریح پایین نشستم...چادرم را کشیدم توی صورتم و زانوانم را تنگ در آغوش کشیدم...همه چیز خوب بود...داشتم می گفتم و می گر..........م...داشتم "عاشقی" می کردم... که ناگهان دستی به شانه ام خورد...خدام بود...بهم گفت خانم حالتون خوبه؟گفتم بله...گفت چادرت رو تو صورتت نکش تا من ببینم داری چی کار می کنی...؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که همه چیز باز هم خراب شد..."حرفم در دلم خشکید"...بهت زده نگاهش کردم و"فقط" گفتم باشه!...ادامه ی حرفهایم را بردم توی صحن عتیق...جایی که همه چیز را باهم داری و کسی دیگر حالت را خراب نمی کند.... *چند نماز مغرب و عشا به جماعت آقای راشد يزدی توی صحن جامع رضوی قسمتم شد...خيلي صفا داشت...وقتی همه ی اين صحن بزرگ رو فرش می کردن...کمی ديرتر به رکوع می رفتم تا اين همه عظمت را لمس کنم...نمازی که با لحن ترتیل خوانده می شود نا خود آگاه از خود بی خودت می کند...نه؟؟؟!!!بعد از نماز دعای شعبانیه بود...وقتی خنکای نسیم گرمای قطرات اشک روی گونه هایت را سرد می کند.... *روز اول ...خانمی یه بسته از گلهای بالای ضریح گرفته بود...آمد و تقسیمش کرد...آخرین برگ گل نصیب من شد...یه برگ گل بزرگ سفید... برگ سوم: بوی مهر مي آيد...چقدر دلم برای دانشگاه تنگ شده...برای همه ی درس خواندن و نخواندن ها...برای شب زنده داريهای شب امتحان...برای استرس نمرات...اين خيلی درسته که تا يه چيزی رو داری قدرش رو نداری ولي تا ازت دارن ميگيرنش به شدت دلت هواشو ميکنه...برای همه ی رفتن وآمدن ها...تکاليف و پروژه هايی که از روز اول کلاس شروع ميشوند...دارم فکر مي کنم...بسته شدن دفتر درس و دانشگاه يعنی بسته شدن دوران جوانی...جوانی کردن...هرچند من که...؟؟؟!!!!دانشگاه هم تمام شد با همه خوبيها و بديهايش...با همه ی استرس هايش...با همه ی غر غر کردن های من...با همه ی استادهای خوب و بدش... برگ چهارم: آصفه هم پريد...زود زود...امروزعقدشه...همه چيز يهويی اتفاق افتاد... برگ پنجم: زاینده رود هم این روزها دلگیر است...خشک خشک...که وقتی می نشینی کنارش فقط بوی لجن می دهد... پاییز اصفهان را خیلی دوست دارم....برگ ریزان درختان دنبال رودخانه... ... پاییز می رسد و زمینگیر می شود پاییز می رسد و چه دلگیر می شود پاییز می رسد و تمام امید ها در قاب های خاطره تصویر می شود ... "دکتر برهان بیگ زاده" پی نوشت: من از همه مهربانان معذرت می خوام...این روزا دارم خودم را تادیب می کنم...چند کلاف پیچ در پیچ دارم...که مشغول باز کردن سرنخشونم...ولی مگه میشه که آدم کسایی که دوستشون داره رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر التماس دعا...
![]()
این روزها و شب ها که آسمان نزدیک است...نزدیک...نزدیک
![]()
![]()
![]()
یعنی الان هم نیاوردم که!!!!![]()
![]()
شایدم دیگه هیچ وقت برنگشتم...![]()
![]()
![]()
می خواد دوباره پارتیشن بندیم کنه و از نو اطلاعات بریزه...دعا کنید واسم...
آدم شم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

افتخار من به سوراخ ها و وصله ها ی قلبم است چون نشان می دهد که کفران نعمت نکرده ام پس هراسی ندارم از دیده شدنش....
عارفانه ی دوم :
کمال من 20 نیست ، تو را اعداد کم می آورند....
ولی اگر هم کمال من 20 باشد من هیچم و تو 20!
عارفانه ی سوم :
شاید من سایه ی سایه ام هستم در دنیای سه بعدی های رنگی و شاید اعتبار من در دنیای دو بعدی های سیاه بیش از این ها باشد...
هرچه هست در آن دنیا دیگر نه رنگ ها کسی را فریب می دهند و نه آن چنان ظاهر حرفی برای گفتن دارد ، آنجا تو را برای خودت می خواهند..
عارفانه ی چهارم :
شاید این سیب ها سیب سبزند نه سیب کال ، که ارزش سیب سبز بسی بالا تر از آن سیب سرخ حواست....
عارفانه ی پنجم :
استادم تمام تلاشش را کرد تا عدد ها را از سر من بیرون کند...
به گمانم موفق شده است...!
عارفانه ی ششم :
تمام پیچ و مهره هایش زنگ زده بود و یدکشان هم پیدا نمی شد...
من هم تمام پیچ و مهره هایش را انداختم دور...
ولی به شوق تو باز هم می زند ، انگار نه انگار...!
عارفانه ی هفتم :
همه ی دل ها را صاحب اصلیشان می برد گویا ما دزد آن ها بوده ایم...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همونایی که اینجا نوشتم..."فقط "اون قسمتی که مربوط بهش بود...اولش برق سه فاز از چشاش پرید
ولی بعد بغضش گرفت
و با حالت بچه گیش گفت:"کسی تو این سن و سال نمی میره..."...![]()
![]()
![]()
مهرداد و مهسا...پدر و دختر آروم کنار هم خوابیده بودن...با همه ی رویاهایی که می تونه یه پدر خیلی جوون واسه دختر کوچولوش داشته باشه...![]()
![]()
![]()
اگر هم پاس بشی عذاب وجدان داری که اگه بیشتر خونده بودی یه نمره ای تو کارنامه ات ثبت میشد که تا همیشه یه حال اساسی بهت میداد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رو فراموش کنه...؟؟؟من این دفتر را بیشتر از همه ی دفتر دست نوشته هام دوست دارم...چون احساس می کنم جون داره و داره نفس می کشه...جون دارم و دارم نفس می کشم...![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


