تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
می دانم این حس و حال هم آخر فطیر می شود...
دفتر اول:

چقدر لذت بخش است اشک ریختن به خاطر تو...که اگر فرو ننشانمشان ...درون چشمانم...فطیر می شوند.

 

دفتر دوم :

امشب دلم گرفته است...انگار کسی در وجودم راه می رود...

پروردگارا...!الها...!معبودا...!

چه لذتی از این بالاتر که وقتی غمیگنم و اشک چون رود جاری می شود از دیدگان خسته ام...کلام تو تسکین همه ی درد های نهفته ی من است...

چشمانم را می بندم...سرم را رو به آسمان تو میگیرم...و قرآن را باز می کنم...

وای خدای من...ممنون!

 سوره مریم...

بسم الله الرحمن الرحیم...

کهیعص...ذکر رحمت ربک عبده زکریا...اذ نادی ربه ندا خفیا...

این آیات بیان رحمت پروردگار تو بر بنده ی خود زکریاست...وقتی که پروردگارش را پنهانی و از صمیم قلب ندا کرد...گفت:ای پروردگار من!استخوان من سست گشت و فروغ پیری بر سرم بتافته است...و هر گز از دعا به درگاه تو ای پروردگار من محروم نبوده ام... و من پس از مرگ خویش از این وارثان بیمناکم و همسرم نازاست.خدایا از لطف خود فرزندی صالح و جانشینی شایسته به من عطا فرما!...که وارث من و وارث آل یعقوب باشد...ای پروردگار من!او را صالح و پسندیده مقرر فرما!...ای زکریا!همانا ما تو را به فرزندی که نامش یحیی است بشارت میدهیم.ازاین پیش کسی را همنام او قرار ندادیم...گفت ای پروردگار من!مرا از کجا پسری تواند بود؟در صورتی که همسرم نازاست و من هم از شدت پیری به فرتوتی رسیده ام؟!

فرشته گفت:پروردگارت اینچنین فرموده است که :این کار برای من آسان است و تو را پیش از این که چیزی نبودی خلق کردم...زکریا گفت برای من نشانه ای بر این بشارت قرار ده!...فرمود:نشانه ی تو این است که سه شبانه روز در عین سلامت با مردم تکلم نکنی....

کهیعص...

مریم!!!!

 

دفتر سوم:

هر سال اول فروردین که میشود...به رسم عاشقی ۳۶۵ سیب سرخ کنار می گذارم و هر روز به یکی گاز میزنم و نیمه دیگرش را می گذارم سهم تو...لب طاقچه...

هر سال آخر اسفند که میشود...همه ی سیبهای نیمه خورده ی خشک شده را خاک میکنم...درست زیر درخت انار...

"می دانم این حس و حال هم آخر فطیر می شود..."

 

پی نوشت:

همه ی ضمائر مخاطب و سوم  شخص خیالی اند...پس لطفا افکار نازنینتان را درگیر نکنید...

 

تا سلامی دیگر...

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت1 قبل از ظهر |

من بودم و تو بودی و ما...

سلام


من برگشتم  به دنیا...دنیایی پر از خط خطی های مخلوقات خدا...آدمایی که حتی یادشون رفته نقاشی های ساده و معصومانه دوران کودکیشون رو...آدمایی که دفتر زندگیشون پره از خط خطی های افکارشون...
که تو این خط خطی ها...خیلی وقته خدا و خودشون رو گم کردن...

دنیا ...


خیلی دلم گرفته...این اشک مجال نمیده...


سحر گاه چهارشنبه:


مامان زنگ گوشی رو خوابوند و هر دو دوباره رفتیم به عالم بی خبری...تا اینکه با صدای قرآن از خواب پریدیم... و من یادم رفت همه ی خیره سریهایی که برای رفتنم در آورده بود...سحری خورده و نخورده...وسائلم رو جمع کردم و رفتیم به سمت مسجد...

مسجد:

این مسجد رو خیلی دوست دارم...سال اولی که توش اعتکاف برگذار شد واسش یه خواب خوب دیده بودم...یه حالت رویایی داره... کاشیکاریهای فیروزه ای و سبز...دو...سه...کوچه اونطرفتر از خونه مون...یه بیست و پنج نفری بودیم...نیمی جوون و نیم دیگه خانمهای میانسال و مسن...همه خانم بودن...آخه این مسجد یه کم فمینیستیه...همه هوای همدیگه رو داشتن...همه مهربون شده بودن...

دلم گرفته:

واسه شبی که جانمازم رو برداشتم بردم تو حیاط...تنهای تنهای...حیاط رو آب پاشیدم و جانمازم رو پهن کردم روی خنکای قطرات آب...زیر درخت مو که شاخه ها و برگاش صورتم رو نوازش میکردن...زیر نور نقره ای مهتاب...ماه شب چهاردهم...تنهای تنها...

خدا...مهتاب...سکوت...من...اشک

خدا...مهتاب...سکوت...من...اشک

خدا...مهتاب...سکوت...من...اشک

.

.

.

تنهای تنها...هیچ کس نبود که خلوتم رو بهم بریزه...که مجبور شم بغضم رو فرو بدم...

ایستادم رو به قبله...قبله ای که درست تصویر کعبه به جهتش رو کاشیکاریهای حیاط نقش بسته بود...

دلم تنگ شده:

واسه حبیب السلطان خانم...خانم کهنسالی که معتکف نبود ولی واسه همه نمازها می اومد مسجد...باکمر خمیده...که تنها خواسته اش از دنیا دیدن پسرش بود که رفته بود هلند و پارسال بعد از بیست سال دوری و فراق اومده بود ایران...تنها آرزوش این بود که دوباره این فراق طولانی نشه...که یه شب رو پیشمون موند...روز آخر بهم گفت:وقتی شما ها میرین فرشته ها میان جاتون...

مثل همیشه:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر...

پی نوشت:

به یاد تک تکتون بودم...خدا قبول کنه

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت5 بعد از ظهر |

یا رب...نظر تو برنگردد

یا رب نظر تو برنگردد

یا رب نظر تو برنگردد

یا رب نظر تو برنگردد

یا رب نظر تو برنگردد

یا رب نظر تو برنگردد

یا رب نظر تو برنگردد

 

سلام به همه...

خیلی دلم می خواد پر انرژی بنویسم اما...این روزا منبع انرژیم تموم شده...

مغز مشوش و دل خلوت!

می نویسم که قبل از رفتنم حرفی زده باشم...هر چند نوشته هام هم دیگه به دلم نمی چسبن...امروز رفتم سراغ کتاب نشان از بی نشانها..."کرامات و حکایات و نقل قولهای حسن علی اصفهانی...نخودکی"...چقدر برام آشنابود...چقدر دلم برای خدا و خودم تنگ شده ولی این شیطون مدام تو گوشم زمزمه می کنه:"خدا دوستت نداره... دوستت نداره...نداره..."

.

.

.

هیچ وقت فکر نمی کردم جوونی اینقدر سخت باشه...یا این منم که سختش می کنم؟!...مگه میشه خدا بنده ی آفریده دست خودش رو دوست نداشته باشه؟...فراموش کنه؟!...

نه..............................

نمیشه...امکان نداره...ولی این منم که صبرم کم شده...کم طاقت شدم...خسته شدم...

خدایا!

اعتراف می کنم که بنده ی خوبی نبودم...ولی خیلی هم بد نبودم...

دارم دوباره میام طرفت...میام که بهت اثبات کنم که همیشه معتقدم تو آرامش بخش ترینی...اگرچه گاهی خسته میشم و سجاده ام خیس میشه از دلتنگی...

دلم برات تنگ شده...میام که سرم رو بذارم رو دامن کرمت...یه گوشه بهم بده که تو خلوتم تنها باشم...که تو رو یادم بیارم...که اینقدر مطمئن بشم  باهامی که از دست بنده هات نرنجم...که همه خستگی هامو دفن کنم و...که به یقین برسم...که دیگه باهات قهر نکنم...

التماس دعا...

مثل همیشه:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

می بینمتون...

اصل نوشت:

ولادت با سعادت مولا علی(علیه السلام)...پدر بزرگوارم...عشقم...هستی ام..."که وقتی یاد اشکهایی که تو چاه ریختند می افتم...بغض همه ی وجودم رو میگیره..."

بر همگان مخصوصا آقایون عزیز مبارک...

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت6 بعد از ظهر |

بدون شرح...
نه ميشه باورت کنم...نه ميشه از تو رد بشم...
نه ميشه خوب من بشي...نه ميشه با تو بد بشم...


نه دل دارم که بشکني...نه جون دارم فدات کنم...
نه پاي موندن مني...نه مي تونم رهات کنم...


نه ميتونه تو خلوتش ...دلم صدا کنه تو را...
نه مي تونم بگم بمون...نه مي تونم بگم برو...


کجا برم که عطر تو ...نپيچه توي لحظه هام...
قصه مو از کجا بگم... که پا نگيري تو صدام...


چه جوري از تو بگذرم؟...تويي که معني مني...
تويي که از مني اگر...تيشه به ريشه مي زني...


نه ساده اي نه خط خطي...نه دشمني نه همنفس...
نه با تو جاي موندنه...نه مونده راه پيش و پس...


نميشه با تو باشم و اسير دست غم نشم...
فقط مي خوام با خواستنت...تا هستم از تو کم نشم...

 

پی نوشت:

تازگیها رفتم رو مسند ترانه ها...این ترانه از" احسان خواجه امیری "خیلی برام مانوسه...خیلی دوسش دارم...توضیحی واسش ندارم..."بدون شر...................................................ح".

 

پی نوشت ۲:

دلم گرفته...

 

پی نوشت ۳:

یا من یسمی بالغفور الرحیم

ای آنکه بنام غفور و رحیم نامیده می شوی!

 

پی نوشت۴:

امسال قصد اعتکاف کردم...دو ساله که نرفتم...چقدر دلم واسه خلوتت تنگ شده...واسه گریستن بی بهونه...واسه اون خوابهایی که میدیدم و امیدوارم میکرد به اینکه نگام می کنی...واسه آرزوهای بچه گانم...واسه...

یادته مریم!

پارسال ایام البیض رو مشهد بودی؟چقدر صفا داشت...بیشتر شبها رو تا صبح حرم بودیم...ساعت دو و پنجاه و پنج اذان صبح رو میگفتن...همه ی نمازای مغرب...عشاو صبح رو تو صحن عتیق خوندم...این صحن رو خیلی دوست دارم...خیلی...

پنجره فولاد...مزار حسن علی اصفهانی(نخودکی)...مزار حر عاملی...سقاخونه اسماعیل طلایی...نقاره خونه...ایوان مقصوره...گنبد طلایی...

و بالاخره اینکه...

قبله...درست سمت ضریح...یعنی تلفیق امامت و خدا...رو به کعبه ایستادی و رو به امام رضا...خیلی خیلی قشنگه...تنهای جای حرم امام رضا که این خصوصیت رو داره...

اگه توجه کرده باشید وقتی تو مسجد گوهرشاد نماز می خونیم یا صحن جواد الائمه و...پشت به ضریح مبارک آقاییم ولی تو صحن عتیق درست رو به رو...

خدا قسمت کنه...

هر چند قهرم...اما...ته دلم...!

 

پی نوشت ۵:

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 

تا سلامی دیگه

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت8 بعد از ظهر |

قاصدک...
 

هرچه شکفتم تو ندیدی مرا...

رفتی و افسوس نچیدی مرا...

ماندم وپژمرده شدم...ریختم...

تا که به دامان تو آویختم...

دامن خود را متکان ای عزیز!

این منم ای دوست!به خاکم مریز!

...................

وای!مرا ساده سپردی به باد؟!

حیف که نشناخته...بردی ز یاد...

همسفر بادم از آن پس مدام...

می گذرم بی خبر از بام و شام...

می رسم اما به تو روزی دگر...

پنجره را باز گذاری اگر.........

پی نوشت:

این ترانه از استاد افتخاری رو خیلی دوست دارم...همین امروز از دست محبوبی"آصفه جونم"...به دستم رسید...نمی دونم چرا بی اختیار باهاش ...

 

پی نوشت ۲:

خدایا!

من امروز به یه نتیجه ی بزرگ رسیدم...

"چقدر این تنهایی رو دوست دارم... ولی ای کاش کسی سر به سرم نمی ذاشت...ای کاش کسی از این حال و هوا درم نمی آورد...کاش میذاشتن به حال خودم باشم...کاش کسی مدام به روحم تلنگر نمیزد...کاش........

آخه میدونی وقتی خسته میشم تو رو هم ناراحت میکنم...قهر میکنم...بد میشم...

اگه میذاشتن این مخلوقات تو...یه تصمیمایی واسه زندگیم گرفتم...البته انفرادی...

 

پی نوشت ۳:

مهدیه خواهرم خیلی وقته داره تلاش میکنه که آدرس وبلاگ منو پیدا کنه...بهش نگفتم...سرچ هم که میکنه هیچی دستگیرش نمیشه...خیلی مقاومت کردم درمورد در خواستش...خواهر بزرگتره دیگه ولی من کم نیاوردم...می دونید بهم چی گفت؟

گفت:"چطور بقیه بیان بخونن چیزایی که مینویسی...فقط خواهرت غریبه ست...؟؟؟؟"

خداییش نمی دونستم چی بهش جواب بدم...ولی بازم استقامت کردم...

 

پی نوشت۴:

این روزا همه در سفرن...همه ی کسایی که من واسشون احترام قائلم و دوسشون دارم...

خب من تنهام...حوصله ام سر میره...اما واسه همه آرزوی سفری خوش دارم...

 

پی نوشت۵:

خدایا !

همچنان سر قولم هستم...تو هر کاری دوست داری بکن...من دیگه توقعی ندارم...یعنی دیگه حوصله ندارم...با اینحال هنوزم میگم:

"رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر"

پروردگارا!من به هر خیری که از جانب تو بر من رسد سخت محتاجم!

تا سلامی دیگه

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت4 بعد از ظهر |

یاد بچگی ها به خیر...
دوران پاکی

یاد ایام کودکی به خیر...روزای بی خیالی...پاکی...سرور...

 

پی نوشت:

این عکس متعلق به یه بچه کوچولو ه که داره تو یکی از حوضچه های باغ فین کاشان بازی میکنه...

پی نوشت ۲:

شایدبه زودی چند عکس از آلبوم کودکیهام انتخاب کنم و بچسبونم اینجا...پس تا بعد...شاید...

"یه عکس  هم شبیه همین دارم..."

پی نوشت ۳:

دیروز امتحانام تموم شد...

خدایا!!!بدترین احساس تو دنیا اینه که آدم فکر کنه تو هیچ توجهی بهش نداری...وقتی میاد در خونه ت...در رو به روش باز نمیکنی!!!وقتی اشک میریزه...اصلا تحویل نمیگیری...وقتی دلش گرفته و کسی جز تو نمی تونه تسکین  دهنده باشه...تو هم این آرامش دادن رو ازش دریغ میکنی...وقتی بهت احتیاج داره...دست رد به سینه ش میزنی...

آخه تو بگو..........................................من...

با این حال هنوزم دوست دارم جمله ی زیر رو اینجا بنویسم...

"رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر"

پروردگارا!من به هر خیری که از جانب تو بر من رسد سخت محتاجم!

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت9 بعد از ظهر |

روز مادر...

سلام...

سلام...

سلام...

ولادت با سعادت حضرت فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها)

 

و روز مادر...روز همسر...روز زن...رو به همه مادران و همسران بزرگوار ایرانی تبریک و شاد باش میگم...

 

روز مادر گرامی

 

 

تاج از فرق فلک برداشتن

 

تا ابد این تاج بر سر داشتن

 

در بهشت آرزو ره یافتن

 

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

 

روز در انواع نعمتها و ناز

 

شب بتی چون ماه در برداشتن

 

جاودان در اوج قدرت زیستن

 

ملک عالم را مسخر داشتن

 

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

 

لذت یک لحظه مادر داشتن

 

تا سلامی دیگه...

درود...

 

 

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت10 قبل از ظهر |