تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
امروز آرزوهامو فرمت کردم...پنج شنبه

بایت اول:

 

سلام...شما که قطعا تعجب نمی کنید چون با این دیوونگی های من  آشنایین... این روزا خودم هم شکل "بیت" و "بایت" ... "رجیستر" و از این چیز میزا شدم...

 

"نکته":

"اگه حوصله ندارید...زحمت خوندنشو به خودتون ندید...واسه دل خودم نوشتم..."

 

 

بایت دوم:

 

امروز دومین امتحانمو پشت سر گذاشتم... دو...از هفت...و حالا یه نفس عمیق...

 

 

بایت سوم:

 

امروز رفتم سراغ دفتر خاطراتم...دیگه عادت ندارم با خودکار دلتنگی هامو خالی کنم رو شونه هاش...خیلی وقته که تنهاست...

 

بایت چهارم:

 

...

 

بایت پنجم:

 

این روزا نسبت به "بعضی چیزا"...خیلی ...بی خیال شدم...دیگه واسم به اندازه یه "بیت صفر" بی ارزش هم اهمیت نداره...

 

خودمم و خودم و خودم...(خودم تنها)..................................

 

یه زندگی بی دغدغه...تنها...بی مسئولیت...فقط خودم و کارهایی که دوست دارم انجام بدم...یه عالمه برنامه ریختم واسه تابستونم...واسه زندگیم...واسه جمع و جور کردن چهار گوشه زندگیم...

 

درسه هم که کم کم داره تموم میشه...دوباره  من می مونم و حال و هوای مهر... دانشگاه ... درس ... حتی شب زنده داریهای شب امتحان ...حتی استرس های نمره ...

برنامه جدیدم:======>"ورژن جدید"..."ارشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"با وجود همه ی خستگی ها...دلسردی ها...

 

بایت ششم:

 

دوباره دیوونه شدم...دیوونه تر از قبل...بی تعلق شدم...الکی سرخوشم...الکی دلخوشم...وقتی آدم تو زندگیش به" دقیقه نود هاش" می رسه...وقتی میبینه کاری نمی تونه انجام بده واسه اموراتی که دست خودش نیست..."مثل من" !!!خودشو میزنه به بی خیالی...

 

"من دیگه "پارتیشن" آرزوهامو "فرمت" کردم...هیچ وقت دیگه هم روش چیزی "سیو" نمی کنم...آخه چه فایده داره این همه آرزوی "سیو" شده ؟؟؟؟وقتی خدا حتی به صورت "راندوم" هم...  به "درایو" مربوط به... تو رو "هارد دنیا "سر نمیزنه...!!!

 

دیگه  هیچ وقت "وقفه" هم واسش نمی فرستم ...وقتی مدام اجرای "درخواست" منو عقب میاندازه..."

 

 

بایت هفتم:

 

منو در گیر خودت کن...تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من...با هجومت رو به رو شه

بی هدف...بدون مقصد...سمت طوفان تو میرم

منو در گیر خودت کن...تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم...مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من...پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن...با من که درگیر توام

چشماتو از من بر ندار...من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا... تو جهان من همینجاست

تو همین جایی و هر روز...من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم.......................................

 

این ترانه از محسن یگانه رو خیلی دوست دارم...منو یاد امام رضا می اندازه ..."تنها دلخوشی" که تو این دنیا دارم...البته بالاتر از مامان و بابا و........................................

 

با وجود همه ی..."عدم تحویل گرفتنها..."!!!!!!

.

.

.

.

.

باشه...باشه...باشه...

من همچنان سر عهدم هستم...کار دله دیگه...

 

....

"اگر تو زخم دهی به که دیگری مرهم...اگر تو زهر دهی به که دیگری تریاق".

 

بایت هشتم:

 

با خودم...با بعضی آرزوهام...با آینده خداحافظی کردم...

فارغ از هر دو جهان...

 

بایت نهم:

 

 

خدایا!

میدونم که حق بندگی رو اونجور که باید به جا نیاوردم...ولی خب...خیلی هم ویروسی نبودم...زیاد بدسکتور ندادم...

تو چرا منو فرستادی تو آرشیو...؟؟؟؟آرشیوی که سال به سال هم یه سری به دلتنگی هاش نمی زنی؟؟؟!!!

 

 

بایت دهم:

 

 

به یادگار نوشتم...خطی ز دلتنگی...

 

 

بایت یازدهم:

 

خالی شدم...فقط همین..."ا....................اااااا...خوندینش؟؟؟"

 

 تا دلتنگی دیگه...

 

درود...

 

 

پی نوشت:

پسر عمو رفتن...مکه...

البته میرن...پنجم...

از همین حالا چقدر جاشون خالیه...هم احساس خوبی دارم...چون مطمئنم یه نفر واسم دعا می کنه ...هم ناراحتم چون یه بیست روزی دلمون تنگ میشه...............................

 

پی نوشت ۲:

مریم جونم! هم امتحان داره.........کنکور...واسش دعا کنید...لحظات سختیه...خودم هم تجربه کردم...یادتون نره ها...

مریم جونم!همه واست دعا می کنیم...

در ضمن جات خیلی خالیه...

حواستو خیلی جمع کن...

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت10 بعد از ظهر |

امروز...سه شنبه............................

سلام...

 

برگ اول:

 

من خوبم!!!

ولی یه جورایی شبیه دوتا درس میکروکنترلر و هوش مصنوعی شدم...یعنی یه چیزی بینابین یه ربوت هوشمند که هی می خواد از زیر کار دربره!!!اما وقتی یاد تذکرات می افته...یادش میاد که باید آبرو داری کنه...یه جورایی حیثیتیه آخه...

 

برگ دوم:

 

پسر عمو یه ابتکار جالب به خرج دادن و یه وبلاگ پزشکی زدن...البته هنوز توش چیزی از پزشکی نوشته نشده...اول اینکه تولد وبلاگ جدید مبارک...دوم اینکه قطعا کنار هم جمع شدن یه تعدادپزشک میتونه خیلی شعف انگیز باشه...

 

برگ سوم:

 

بابایی امروز رفت کاشان...پیش فک و فامیلاش...من و مامان تنها ناهار خوردیم... روبروی هم ...خیلی بد بود...سوت و کور...امروز حس کردم که چقدر وجودم به وجود مامان و بابام گره خورده...چقدر دل کندن ازشون واسم سخته...یه روزایی همش تو فکرم بود برم واسه ادامه تحصیل... اما حالا هرچی فکر میکنم میبینم یک روز هم کنارشون باشم خودش نعمت بزرگیه...مهدیه خواهرم بهم میگه:"بچه آخری لوس!!!" شاید راست میگه...

 

برگ سوم:

 

یه زیارت نامه امام رضا دارم...جیبیه...همیشه باهامه...لابلای جزوه هام...تو تخت خواب کنار سرم...وقتی درس می خونم کنار دستم و............انگار قوت قلبه...یادمه دوسال پیش همین موقع ها بابا و مامان با هم رفته بودن مشهد...من نرفتم چون امتحان داشتم...هشت سالی میشد که نرفته بودم...وقتی برگشتن بابا بهم این زیارتنامه رو داد...خوب یادمه با خودم فکر کردم که اینجا؟؟؟زیارت امام رضا؟؟؟

البته اون موقع ها هم عاشق بودم اما نه مثل الان...وبعد تابستون با مامان تنهایی رفتم و اون شروع تازه عشق و عاشقی بود...چهار بار پشت سر هم...

امسال شهریور هم قراره که بریم...

امروز به مامان گفتم من نمیام دیگه...عاشقی یه طرفه؟؟؟!!!

خودم از این حرفم ناراحتم ,ولی خب آخه.................................

 

برگ چهارم:

 

یه صفحه از قرآن رو خیلی دوست دارم...گاهی اگه ناراحت باشم خیلی...وقتی باز میکنم قرآن رو این صفحه میاد,این کار رو خیلی دوست دارم...لذت خیلی زیادی داره...

 

سوره انبیا...صفحه ی 329:

 

و ایوب را یاد کن وقتی که پروردگارش را به دعا ندا داد که به من بیماری و رنج رسیده است و تو مهربانترین مهربانانی!پس دعای او را مستجاب کردیم و درد را از او برطرف ساختیم وخانواده اش را و مثل آنها را به او عطا کردیم که رحمتی از جانب ما بود تا اهل عبادت همواره متذکر شوند

و اسماعیل و ذوالکفل را یاد آر که همه از صابران بودند,آنها را به رحت خود در آوردیم زیرا آنان از شایستگان بودند.

و ذوالنون را یاد کن هنگامی که غضبنا ک بیرون رفت و چنین پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم

آنگاه در تاریکی ندا داد"هیچ خدایی جز تو نیست,تو منزهی و من از ستمکارانم!"

پس دعای او را مستجاب کردیم و از غم نجات دادیم...اینگونه اهل ایمان را نجات میدهیم..

و زکریا را یاد کن هنگامی که پروردگارش را ندا داد که ای پروردگار من مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثانی,دعای او را مستجاب کردیم و به او یحیی را عطا فرمودیم و جفتش را برایش شایسته گردانیدیم

آنها در کارهای خیر تعجیل می کردند و در حال بیم و امید مرا می خواندند و همیشه بر ما خاشع بودند...

و آن زن(مریم) را یاد کن که خود را نگاه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم و او و فرزندش را برای جهانیان آیتی بزرگ قرار دادیم.

این امت شماست که امتی یگانه است و من یکتا پروردگار شما هستم پس تنها مرا پرستش کنید!

 

برگ پنجم:

 

با این حال گاهی فکر میکنم خدا اصلا دوستم نداره......................خیلی احساس بدیه...........

 

 

برگ ششم:

 

من به خودم قول داده بودم که آپ نکنم اما آخه....................خب حوصله م سر میره...دلمم واسه شماها تنگ میشه خب...........................چی کار کنم...

 

برگ هفتم:

چشماتو ببند!!!می خوام یه چیزی بهت بگم...

".................................................."

 

برگ هشتم:

پایان!

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت3 بعد از ظهر |

سکانسهای امروز من!!!امروز...یکشنبه

سکانس اول:

 

سلام...نمی دونم...این دفعه هم دوست دارم سکانسی بنویسم...آخه می دونید؟؟؟خیلی بهتره...یعنی دقیقا مطالب بی ربط یه جورایی به هم ربط داده میشن...پس لطفا حوصله کنید...

 

سکانس دوم:

 

این روزا خیلی برق میره...و کامی بیچاره مدام در حالت آن بودن یهویی برق از سر مبارکش میپره...والبته گاهی من رو هم دچار برق گرفتگی می کنه...جایی که چیزی رو سیو نکردم یا دارم مثلا یه کار استراتژیک انجام میدم...یا مثلا دقیقا وقتی تو نت یه برنامه مهم رو پیدا کردم واسه دور زدن استادهایی که برنامه نویسی های خفن میدن و................

در نتیجه اینکه هر میکرو ثانیه حواسم به "Ctrl+s" ه...

 

سکانس سوم:

 

امروز من"توجه کنید من که همش حواسم به گل و گیاهاست و خیلی دوسشون دارم و......."

 

خب؟؟؟؟

بگین خب!!!!

از یه تیکه از باغچه های دانشگاه که تماما گلهاش خشک شده بود و دقیقا عین کویر لوت بود"فقط با دوقدم کوتاه" رد شدم!!!

 

بعد یهویی تاجی"رئیس سنجش دانشگاه" که به شدت زورم میاره دکترش رو اولش بذارم عین اجنه سبز شد...و حالا تذکر پشت تذکر  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    ا ونم به لحن تهدید و دعوا و...

که همین شماها باعث میشین این گلها بخشکن و ...از اون طرف هم آقا باغبونه دم درآورده بود و گفت اگه الان دکتر"منظورش دکتر فروغی...رئیس دانشگاه بود"اینجا بود!!!تصدیقت"منظورش کارت دانشجویی بود"رو می گرفت و باطل میکرد...

 

من هم"جمیعا تمام دانشجویان دانشگاه"چون دل خوشی از اخلاق به شدت تند و رفتارهای زننده تاجی ندارم...اون رو" سیدی م "داشت می اومد بالا... که البته آصفه نذاشت... در نهایت خونسردی به تاجی کم محلی کردم و البته یه دوتا تیکه بزرگ اصفهانی"مودبانه ها!!!" به جناب باغبون انداختم...که لازم به ذکره اونم کم نیاورد...

 

برای اینکه زیاد فکرتون مغشوش نشه تیکه ها در حال و حوالی مسائل شهریه و و جریان نقدینگی از جیب مبارک پدر به جیب جناب جاسبی بود...حالا زیاد بهش فکر نکنید...

 

آخ!همین چند وقت پیش با خودم عهد کرده بودم که در برابر بی احترامی دیگران صبور باشم...که این تاجی درست امروز همه عهد هامو خراب کرد...

 

یه جورایی به خاطر اینکه سیره مسلمونی رو یه کوچولو خراب کردم ناراحتم...وجدان درد دارم...خب...آخه تاجی داشت زور میگفت...تمام محاسبات رفتاریم به هم ریخت...

 

پی نوشت:

ای کاش بزرگترها اگه میخواستن تذکری بدن با زبون خوش میدادن...تا کوچکترها هم اگرچه  گاهی حق هم باهاشونه ... به احترام ادب و متانت... یه چشم عمیق می گفتن

 

سکانس چهارم:

 

خیلی وقته می خوام یه چند آیه ای از قرآن بنویسم اینجا...صفحه ای که عاشق معانیشم...سوره انبیا...یهویی دیروز دیدم تو فیلم سکوت خدا اون دختر خانمه داشت همین صفحه رو واسه خانم بیمار می خوند...

واسم جالب بود...

پست بعدی حتما به این مقوله می پردازیم!!!

 

سکانس پنجم:

 

چند وقتیه می خوام یه چیزی دم گوشت بگم...گوشتو بیار جلو:"حواست به خدا و خودت باشه"

 

سکانس ششم:

 

واسه اینکه سبز بشم دعا کنید!!!

 

سکانس هفتم:

 

یه مطلب از مجله موفقیت:

 

لباس فارغ التحصیلی!!!

 

آیا می دونید لباس فارغ التحصیلی که خیلی ها آرزوشونه تو پایان تحصیلات دانشگاهی به تن کنند در حالی که ریشه اونو نمی دونن مربوط به کدوم شخصیته؟؟؟؟

اغلب دانشجویان اروپایی,ژاپنی و یا حتی آمریکایی پاسخ این سوال رو می دونن!!!

آنها در جواب می گویند:"ما به احترام "آوی سنت "پدر علم جهان این لباس رو می پوشیم."

که در واقع آوی سنت همان "ابن سینا "دانشمند بزرگ خودمونه...

چرا که لباس رسمی ابن سینا در آن زمان این شکلی بوده...

کاش خیلی چیزاها رو درستشو میدونستیم!!!

خیلی دوستون دارم

یاحق!

هزار درود

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت7 بعد از ظهر |

هفت سکانس

سکانس اول:

 

امروز زودتر از خورشید بیدار شدم...حتی زودتر از کلاغها و گنجشکهایی که روی درختان چنار خشک شده ی باغ پشت اتاقم قار قار و جیک جیک می کنند...فکر مکینم گنجشکها هم فهمیده اند اگر بخواهم میتوانم همه ی روزهای زندگی ام برنده باشم...حتی در مسابقه ی از خواب بیدار شدن...

 

سکانس دوم:

 

امروز نگاهم به گلدان کوچولوی پتوس گوشه ی اتاقم افتاد...تنها موجود کوچک زنده در اتاقم..."البته به غیر از خودم!!!"از گرما پژمرده شده بود...گلی که به نشانه زندگی در اتاقم نگهش داشته بودم...

علیرغم میلم ...بردمش کنار رفقایش...توی پاسیو...بلکه نگاه مهربان مامان دستی به سر و رویش بکشد و شادابش کند...

"مثل من...که همیشه محتاج دست مهربان و آغوش گرم مامانی ام..."

 

سکانس سوم:

 

این روزها درس است...درس است...درس است...

و تذکر که از اکناف و اطراف به مغزم سرازیر می شود...و البته بسی مثمر ثمر و تاثیر گذار...چون اگرثانیه ای به حال خود رها شوم مدرک رایانه!!! که سهل... مدرک آبیاری هم دستم را نخواهد گرفت...

 

سکانس چهارم:

 

نمی دانم چرا بی منت همه را دوست دارم...با همه ی وجودم...با همه ی کوچکی قلبم...با همه دارایی ام...

سکانس پنجم:

 

من بیشتر از خودم...تو را دوست دارم...

 

سکانس ششم:

 

امروز در آینه خیره شدم به اعماق چشمانم...روحم سبز شده بود...خوشحالم...

 

سکانس هفتم:

 

یک سکانس هفت کلمه ای:

همیشه محتاج توام...محتاج دستهای نوازشگر مهربانت...

 

پی نوشت:

علیرغم تذکرات شدید...نتونستم تحمل کنم...آپ کردم...خب...آخه!آدم وقتی دلش میگیره یه عالمه راه وجود داره که لبریز بشه...تنها راه واسه من:"نوشتنه"

 

یاحق

هزار درود

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت11 قبل از ظهر |

ماه من.....................!
نمی دانم نگاه بی قرار من چرا پوسید؟

ماه من!...

غصه اگر هست بگو...!

تا باشد معانی خوشبختی...بودن اندوه هست...

این همه غصه و غم...این همه شادی و شور...!!!

چه بخواهی و چه نه...

همه را با هم و با عشق بچین...!

ولی از یاد مبر...!

پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا...

و خدا هست.................................

                                                 خدا هست..............................

پی نوشت۱:

انگار بی قراری دل من پایان ندارد

وقتی که سطر سطر وجودت را از برم...

می خواهم زمان را تمدید کنم...

تا در آرزوی تو جان دهم...

پی نوشت ۲:

این روزها هی می نویسم بی قرارم...دیگر نمی آید سراغم خواب چشمت

پی نوشت ۳:

اون هفته استادمون"خانم مهندس احمدی!"گفت یکی از پسرای کلاسمون به یه دلیلی..........."............" آخر برگه امتحان برنامه نویسی همروند نوشه:"خوشا آنان که در گهواره مردند"بعضی بچه ها خندیدن...ولی من بهش فکر کردم...یه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جواب همه سوالها.............

پی نوشت ۴:

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!

پی نوشت ۵:

دیگه واقعا تا دهم تیر"پایان امتحانات...آپ ممنوع"

درود

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت11 قبل از ظهر |

اینجا برای هر در بسته کلید هست!

چند وقتی بود می خواستم خودم رو تادیب کنم اما...نمی دونم این روح آشفته نمی ذاشت به خودم فکر کنم...هرچی می خواستم برگردم سمت دلم...دوباره گوشمو می گرفت و می کشوندم طرف دنیا...

نمی گم دنیا و خواسته ها و آرزوهاش بدن...ولی یه چیزی هست که وابستگی به متعلقاتش بدن...

وقتی خودتو غرق می کنی تو هوسهای دنیوی کم کم لطافت روحتو از دست می دی...

 

دنیایی که دوسه سال پیش واسه خودم ساخته بودم رو با تیشه ی افکارم ذره ذره ویران کرده بودم...

فقط یه دلیل داشت:"    "

خودم می فهمیدم...اما یه حس لجوجانه ...

یه حس لجوجانه...

یه حس لجوجانه...

منو می برد تا مرز تنهایی... تا مرز جنون...تا مرز......................

 

"اما اعتراف می کنم تو اوج دلسردیام همیشه یه معشوق داشتم...

گرچه گاهی قهر می کنم...گاهی آدمیتمو از دست می دم...گاهی ناشکری میکنم...گاهی بیراهه میگم...

 گاهی...گاهی...گاهی...ولی:

نمی دونم چه حسیه که اینقدر عاشقم...

حسی که وقتی می پیچه تو وجودم ...اشک تمام صورتمو می گیره...

حسی که حتی وقتی قهر می کنم...دلم می خواد زود آشتی کنم...

وقتی می گم دیگه نمیام دلم زودی میگه: بازم می خوام بیام..."

تا اینکه...

اتفاقی...که دلم می خواست بیافته افتاد...

ناگهانی..........

دوباره آدم شدم...

چند روزیه برگشتم سمت دلم...

دلم را دادم ببرن تطهیر کنن...جایی که بارون بباره...

امروز دوباره یادم اومد که:

 اینجا برای هر در بسته کلید هست

 

"آخرین,نقطه ی دنیا ....تو جهان من همینجاست..."

یا حق...

درود

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت9 بعد از ظهر |

دلگیرم از حروف الفبای بی کسی...از پنج حرف فاصله...حتی سه نقطه چین!!!

این روزها درس است , بی قراری و سردر گمی های تکراری...

تکرار...

تکرار...

تکرار...

واژه ای که مدام سردرگمم می کند میان این همه پیچیدگی...

و" من "که ایستاده ام میان این همه هیچ...این همه عشق...این همه "اکسیژن "

اکسیژن؟؟؟

پس چرا نفسهایم به شماره افتاده است...

خودم می شنوم...

یک...

دو...

سه...

.

.

.

.

.

و...

"ای کاش نفس آخر..."

این منم که در آینه خیره میشوم به خودم...به چشمانم...و می ترسم از خودم...

انگار روحم را از روزنه ی چشمانم میبینم...

سبز...................................................؟؟!!

نه...!!!

آبی....................................................؟؟!!

نه...!!!

چند وقتیست از خودم بی خبرم...

دیگر حتی...

از حال و روزم کسی نمیپرسد...

چقدر بدم می آید از این همه افاده های دروغین...آدمهای آهنی...ساعت های کوکی...روزمرگی...قانونهای دست و پاگیر...

سری می زنم به دفتر دست نوشته هایم...

چند سالیست که خاک می خورد گوشه ی اتاق تنهاییم...

چند سطر ناآشنا...

 

"تمام پنجره ها در حیاط خلوت دل تو باز می شوند...

و شمعدانی های لب طاقچه...

چشمان مرا با قلب تو پیوند می زنند...

تو حضور سبز بهارانی...

در خزان دیدگانم...

تو زمزمه ی بارانی..

پشت پنجره ی نیمه باز عشق...."

 

پی نوشت1:

دیگر حتی وقتی دلم می گیرد,خیال تو هم آرامم نمی کند...

 

 پی نوشت ۲ و ۳ و ۴:"حذف شدند...چون پسر عمو دستور فرمودن :"هیس !!!چیزی نگو..."

  پی نوشت 5:

وقتی آدم درس داره,نمی دونم چرا دلش بیشتر میگیره...یه جور جنون لحظه ای مربوط به درس و مشق...

 

پی نوشت 6:

امروز شوهر خواهرم واسم یه مسیج داد:

"تا حالا به این موضوع توجه کردین که چرا خداوند به ما یک زبان...یک بینی و یک قلب داده؟شاید می خواسته بهمون بگه برای هر کدوم باید یه همزبان...یه همنفس و یه همدل پیدا کنیم..."

=>

من دیگه پوست کلفت شدم...این چیزا روم اثری نمی کنه...

 

پی نوشت 7:هیچی ندارم که بگم...

درود...

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت4 بعد از ظهر |

سفر...

سلام

سلام

سلام...

دیروز روز جالبی بود...ماجرای سفر به کاشان...

ما اینجا تقریبا نزدیک به خودمون یه کانون داریم که اسمش کانون فرهنگی بانوان ه و بالای درش نوشته"ورود آقایان اکیدا ممنوع...!!!"

این مرکز خیلی خیلی اکتیون ...همیشه اردوهای داخل شهری و بیرون از اصفهان رو واسه سه گروه سنی برگزار می کنن!!!

و من دیروز با آخرین رده سنی یعنی پنجاه سال به بالا همسفر بودم...البته دختر خاله ام هم عضو گروه دوم بود...به همراه خاله جونم با ما بود...منم که عضو گروه اول...

هم خنده دار بود...هم یه جورایی تجربه...البته این خانمهایی که بودن بعضی هاشون حتی مامان مامان من به حساب می اومدند...

من به مامانم گفته بودم اسممو بنویسن ولی بعدش پشیمون شدم و می خواستم نرم...ولی چون هیچکس نبود که جای من بره به ناچار خودم جای خودم رفتم...

شاید بعضی وقتا بد نباشه آدم قانون شکنی کنه...یعنی چارچوبای خودش رو کنار بذاره و یه جور دیگه عمل کنه...

در هر حال ساعت یک ربع به شش از خونه زدیم بیرون...و ساعت هفت از سمت کانون حرکت کردیم...دوتا مسئول خانم از کانون بودن و یه آقا که فوق لیسانس تاریخ بود و محقق و مسئول امور فرهنگی دانشگاه هنر اصفهان(پردیس)...

صبحانه را یه جای خوش آب و هوا که اسمش سرابان بود خوردیم...(از اونجا عکس ندارم)بعدش قرار بود بریم سمت کاشان تا از خونه های قدیمی دیدن کنیم ولی تصمیم بر این شد که بریم باغ فین(محل قتل امیر کبیر)وبعدش قمصر کاشان(مرکز گلابگیری ایران)...

یه ساعتی رو تو باغ گذروندیم ...(عکساشو می ذارم)

از اونجا به قصد خوردن ناهار رفتیم سمت قمصر...قمصر مرکز پرورش گل محمدی ه و مرکز عرقیات و گلابگیری ایران...هفت تا محله ست که محله سوم معروف به محل سادات ه...گفتن همه سید اند و 550 تا سید داره...

ناهار رو تو یه باغ خوردیم که خانم صاحب گلابگیری داشت آخرین مراحل گلابگیری رو انجام میداد...ازش پرسیدم:" شما هم واسه شستشوی خانه خدا گلاب می دید؟"

گفت:"بله.ما هر سال دوگالن میدیم...همه میدن..."

بعد از اتمام صرف ناهار رفتیم به سمت امام زاده آقا علی عباس و شاهزاده محمد...

مرقد این دو بزرگوار در بادرود...38 کیلومتری نطنز و در فاصله ی 12 کیلومتری جاده ترانزیت تهران-جنوب...

شاید واستون جالب باشه اگه اونجا رو ببینید این مرقد دارای بزرگترین گنبد خاور میانه ست(ارتفاع 45 متر وقطر23 متر...)...یه فضای بسیار بزرگ(5000 متر مربع)...محوطه ای که دور تا دورش مهمانسرای زائران ه... 400 اتاق در دو طبقه...این امام زاده ها برادران امام رئوف...امام رضا(ع)و از فرزندان بلافصل امام موسی کاظم هستند ,که به دعوت ایشون عازم ایران می شن...ولی پس از رسیدن به ایران متوجه شهادت امام رضا میشن...چهل روز را در بادرود میگذرونن...و سپس به خونخواهی برادر عازم مشهد میشن که ناگهان در برابر سپاهیان ملعون مامون قرار میگیرن و به شهادت میرسن...و توسط زنان خالد آباد همونجا تدفین می شن...نوشته بودن:"این دوبزرگوار از امام زاده هایی هستند که شهادتشون شبیه جدشون امام حسین(ع)بوده...

و بسیاری از مردم رو حاجت روا کردن...

پس از زیارت مرقد این بزرگواران عازم اصفهان شدیم...

اون آقای فوق لیسانس که محقق ابنیه تاریخی اصفهان بودن تو راه خیلی چیزا واسمون تعریف کردن...گفتن که یه گروه تحقیقاتی دارن...و............

خلاصه اینکه جای شما خالی...

جالب بود و خوش گذشت...

 

باغ فین کاشان

 

 

نمای بیرون امام زاده

 

 

ضریح امام زادگان(ع)

 

 

پی نوشت1:

 

"شاید این آخرین آپها باشه...تا پایان امتحانات...تذکر موکد و مبرم رسیده که خوبه,خوب...درس بخونم..."

چششششششششششششششششششششششششششششم

پی نوشت ۲:

بیشتر از این حوصله آپلود عکس نداشتم...بقیه ش مال یه وقت دیگه

 

پی نوشت ۳:

من اینجا بس دلم تنگ است...(دلیلشو شاید تو پست بعدی بگم...)

بدرود...

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت6 بعد از ظهر |