![]() وقتی تنهایی خودت را بر سطر سطر صفحه دیوار تصویر می کنی این بی اعتنایی ابدی را _با خویش_ در کنج این سکوت موازی ای دل به من بگو به چه تعبیر می کنی آه...... ای کودک رهای پریروز زندانی هنوز! ای حقه باز خوب! برخیز! مثل گذشته ها بر شیشه ها بکوب! (سهیل محمودی) فقط همین و بس.... نه من.............. که هیچ نیستم....... هیچ هم نیستم..................
ايميل من نويسنده آرشيو دلتنگي ها
مهر 1387
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي
وبلاگهايي که سر مي زنم
من با تو غزل مي آفرينم(عاشقانه هاي داداش احسان و مريم بانو)
گیلاس آبی(شاعرانه ها...واسه دل خودم) اترکسیا واگویه ها(پسرعمو) ما معتقدیم عشق سر خواهد زد( پسر عموسید علی) ویرگول من یه دخترم...یه دختر مسلمان...یه دانشجو(آصفه دوست گلم) روز مرگی (دست نوشته های اکبر کریمی...روزنامه نگار) آوای عشق(پسر عمه امین) بر ید باد صبا(روزنوشت های خزر) پرچيني از خيال( دختر عمودنيا) دلتنگي هاي يك مهندس مكانيك(مهدي) يادداشت هاي يك خبرنگار(كامران نجف زاده) نفسم با تپش نام تو جان می گیرد(سامان) ساحل سبز غریب دنیای باورهای مثبت(فرامرز) بطن تاریکی(اجتماعی های بهار) دختر دامپزشک(باران) باغ سیب(مریم السادات) خنده ی شیرین انار(مراد) فراموش(علیرضا) مبتلا(رفیع) فصل هیوا(فاطیما) بهارنارنج(میرعماد) پالایش اندیشه های روزانه(پسر عمه) دایره(دکتر محمود سعادت) سلوک سجادیه روزهای ماندگار(بی بی انار) در خانه اگر کس است...(یه پسر عمو دیگه...سید سلمان) شیخ عبد الله نبوی مریم!مهربان ... :: ظ‚ط§ظ„ط¨ ط³ط§ط² :: لينکهاي جالب
پروژه.کام
کانون گرم IT واسه کامپیوتری ها آموزش زبان فرانسه تبیان سایتهای مهم همه چیز در مورد برنامه نویسی دوره های آزاد رایانه ای(دانشگاه شهید بهشتی&MIT امريکا (Massachusetts Institute of Technology) فروشگاه مجازی من دانشگاه شهید بهشتی دکتر سید امیرحسن منجمی دانشکده فنی و مهندسی دانشگاه اصفهان فناوری اطلاعات(ITE) فتو بلاگ انیمیشن آمار سايت
RSS
|
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد جرقه ای دوباره
سی ام:
این تبریک بدون شرح ه...باید آی کیوتون خیلی بالا باشه تا رد بزنید دیگه...
و اما اندر احوالات خودم:
یاد روزهایی افتادم که با نشاط همین جا می نوشتم: سلام سلام سلام خیلی وقت بود که اینطوری سلام نکرده بودم...اصلا خیلی وقته که نظم رو تو زندگیم از دست دادم.نظم درس خوندن...نظم عبادت کردن...نظم مواظب خود بود...نظم قدر دانی از کسایی که هستن و در کنارشونی و باید قدرشون رو بدونی...نظم لذت از زندگی حال...نظمی که همش باهام بود و همش موفقم میکرد... نمیدونم چرا تازگیا احساس عدم موفقیت دارم...یه حس مرموز تو وجودم رخنه کرده و نمیذاره درست به کارام برسم... امروز ایستادم جلوی آینه...حس کردم چقدر پژمرده شدم...در حالی که اصلا این حسو دوست ندارم...همیشه از این حس بیزار بودم... یاد روزایی افتادم که کوچیکتر بودم...دبستان...راهنمایی...دبیرستان وحتی دانشگاه قبلیم... دیگه از اون مریم چشم سبز شیطون خبری نیست... یادش به خیر روزای خوب دانشگاه خمینی شهر...یه گروه نه نفره!!!جالب بود...هم درسمون خوب بود هم به شدت شیطنت میکردیم...از اون گروه چهارتامون کارشناسی قبول شدیم و به غیر از من و طاهره دوست صمیمیم بقیه ازدواج کردن... طاهره همیشه مثل خواهرم بود ...باهم درس خوندیم...روزای شادی و سختی کنار هم بودیم اما الان یه کم ازهم دور شدیم...اون داره خمین درس می خونه...گهگاهی اگه مسیجی یا تلفنی به هم بزنیم... نمی دونم چه حسی بود که تا کلی وقت بعد از اتمام کلاسا ما رو تو دانشگاه نگه می داشت...سلفش همیشه باز بود و میشد همش نشست...من اون روزا اهل شعر گفتن و متن ادبی نوشتن بودم...دور هم می نشستیم و حرف میزدیم... حتی یادم میاد یه بار یه شعر نو را پشت درسایت وقتی استاد داشت امتحان نرم افزار عملی می گرفت تکمیل می کردم... دانشگاهمون درست تو دامنه کوه بود...با یه شیب چهل و پنج درجه باید یه مسیری رو طی می کردی که از دانشکده فنی پایین برسی به دانشکده انسانی و یا دانشکده فنی و مهندسی بالا... دقیقا بیست دقیقه اگه تند راه میرفتی این مسافت که سه چهار تا پله بعد یه فاصله و به همین صورت بالا میرفت طول میکشید طی کنی... واز پایین تا بالای این مسافت پاییزها گل داوودی و بهارا گل رز بود... دوتاسر در هم داشت که بهارا پیچک امین الدوله اونا رو می گرفت و عطرش فضا رو پر میکرد... من و طاهره همیشه میگفتیم که جشن ازدواجمون رو اینجا میگیریم چون شباش که چراغها روشن میشدن بینظیر بود... زمستوناش هم اگه بارون میاومد همه جا تا سطح زمین رو مه میگرفت... یادم میاد: همه ی احساسام خوب بود...همه ی کارام بر وفق مراد بود...همیشه الگو بودم...همیشه شاخص بودم...همیشه اکتیو بودم...همیشه شاد شادبودم........................ امروز به خودم تلنگر زدم از این احساسا بیزارم... چند وقتی بود که به کتاب قدرت بی پایان آنتونی رابینز سر نزده بود...از کتابخونه برش داشتم...نگاه کردم دیدم بابا تاریخ 1-6-1383 بهم هدیه کرده...یعنی لحظاتی که دراوج سختی بودم...لحظه هایی که روزاش فقط همه فکر و ذهنم قبولی کارشناسی بود...یادم میاد لابلای تست زدن و کتابهای درسی خیلی باهاش عشق میکردم... بهم انرژی مثبت میداد... بهم قدرت میداد...وبالاخره سالی که رقابت قبولی یک از بیست وپنج بود پیروزم کرد... امروز یادم اومد که وقتی روزنامه قبولی رو گرفتم چه حالی داشتم...آخه می دونید زمون قبولی ما کاردانی کامپیوتر فراوون بود و همشون می خواستم کارشناسی قبول شن...و من موفق شده بود...یادم نمیره...اون سال نتایج رو شصت و سه روز بعد زدن...در حالی که همش متداوله ماکسیمم یک ماه بعد میدن...من یک ماه دیرکرد رو از اضطراب گریه کردم... ولی حلاوت قبولیش هنوز یادمه هر چند قدرشو نمی دونم... داشتم میگفتم... دیروز یه کتاب آصفه خوشگل عزیز من بهم هدیه داد...قدرت فکر...خیلی خوشم اومده ازش... و همین جرقه امروز منو دوباره انرژی داد... دارم می خونمش... و لابلاش هم قدرت بی پایان...جملات آنتونی رابینز خیلی اثر گذارن...اون روزا می نوشتم تو حاشیه جزوه هام یا کتابام...حالا تصمیم دارم اینجا هم بنویسمشون... خلاصه اینکه امروز یه تلنگری به روحم زدم...روح آشفته م...یه برنامه منظم عبادی هم واسه خودم ریختم..."سیگنال بده...سیگنال بگیر"... امیدوارم به زودی همون مریم سابق شم... واسم دعا کنید پی نوشت۱... دیروز یه باجه بلیط فروش دیدم...خیلی جالب بود...مرد میانسال بلیط فروش تمام پنجره اتاقک رو پر از گلدون کرده بود...حسن یوسف و... با خودم گفتم ببین این مرد توی همین جای کوچیک و با این شغل واسه خودش تنوع و شادابی ایجاد کرده...تو چرا یه تکون به خودت نمی دی... پی نوشت۲... دیروز چشمم به یه معلول و عقب افتاده ذهنی خیلی شدید افتاد...منتظر بود کسی ویلچرش رو از اتوبوس بیاره پایین... "خدایا...ممنون به خاطر همه نعمتهات به ویژه نعمت سلامتی..." خدایا کمک کن که همه ی ما وقت رفتن دیگه نگاهی به عقب نیاندازیم و افسوس کارهای نکرده رو نخوریم...کمک کن از همه تواناییهامون استفاده کنیم...یاریمون بده قدر عزیزانمون علی الخصوص پدر و مادر رو بدونیم...درک این رو بهمون بده که بقیه رو دوست داشته باشیم و اگه خودمون سزاوار به دست آوردن یه چیزهایی تو زندگی نیستیم در عوض عشق بورزیم به کسانی که استحقاقشو داشتن و تو نعمتت رو برشون کامل کردی... خدایا اگه امتحان می کنی...صبرش رو هم عنایت فرما... آمین هزار درود... |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت9 بعد از ظهر
بدون شرح...
همه ی آدما تو زندگیشون پستی و بلندی زیاد دارن... بعضی ها سریع تر به مقصود میرسن... اما بعضی ها هم باید هی برن و بیان و در خونه خدا رو بزنن بلکه جوابی بشنون... من از دسته ی دومم... خدایا کرمت رو شکر اما...................................... اما...................................... نمی دونم کدومش بهتره...؟؟؟!!! اگه یه سر به خود قرآن و احادیث بزنیم تو همش گفته شده وقتی یه بنده از خدای خودش چیزی رو درخواست میکنه و داده نمیشه...وقتی سرش رو میذاره روی سجده ی حق و طلب حاجت میکنه...وقتی اشک میریزه و... خداوند عالم همه ی این چیزارو دوست داره... و به ازای صبری که بنده اش کرده اون دنیا بهش پاداش میده...طوری که بنده هاش اون دنیا میگن:"پروردگارا!ای کاش دیرتر حاجت من رو داده بودی و............." من تموم اینا رو قبول دارم اما... خدا که خودش میدونه دل آفریده ش خیلی کوچیکه چرا تعجیل نمی کنه... امروز بی هوا قرآن رو باز کردم...هروقت دلم تنگ میشه این کارومی کنم...این کارو خیلی دوست دارم...نمی دونم...شاید همه ی اینا یه پاسخ اند و من غافل............ ابتدای صفحه آیه 52 سوره حجر اومد... اینها معنی چند آیه اند... چون بر او وارد شدند و سلام کردند ابراهیم گفت:ما از شما که بدون اجازه و بی وقت آمده اید سخت بیمناکیم. گفتند:"هیچ مترس!که ما آمده ایم تو را به فرزندی دانا بشارت دهیم. گفت:"آیا مرا با اینکه پیر شده ام مژده فرزند می دهید؟به چه چیز بشارت می دهید؟! گفتند:تو را به حق بشارت دادیم.از لطف خدا ناامید نباش. گفت:آری...جز مردم گمراه چه کسی از رحمت پروردگارش نومید می شود؟! من یه چیزی از این آیات برداشت کردم و اینکه:حضرت ابراهیم در کمال ناباوری به داشتن فرزند بودن که ...بشارت فرزند بهشون داده شد... درسته که قرآن خطاب به پیامبر(ص)ه اما پیامبر راهنما و مرشد پیروانشونن... شاید اگه یه کم خودمون رو اتصال بدیم به بالا اونقدر یقین پیدا کنیم که در برابر رنج ها ومشقت های دنیوی صبر داشته باشیم... فقط همیشه یه شبه ی کوچولو تو ذهن منه و اونم اینه که... خدا بنده هاشو میشناسه"و کان الانسان عجولا"بعدش تازه اگه آدم جوون باشه که دیگه صبرش به مراتب کمتره پس چرا اینهمه امتحان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پی نوشت: این دعا رو خیلی دوست دارم و تا حالا اثرش رو دیدم... دوست داشتید بخونیدش تو قنوت و.......... داستان حضرت موسی(ع)وقتی میرسن کنارچاه و چشمشون به دختران حضرت شعیب میافته...و بقیه ماجرا سوره قصص/آیه24 رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر پروردگارا!من به هر خیری که از جانب تو برمن رسد سخت نیازمندم هزار درود التماس دعا |+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت7 بعد از ظهر
وقتی دلم گرفته.....................................
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد سلام با عرض معذرت از تمامی دوستان بزرگوار من امشب اصلا حالم خوب نیست و از دنده ی" بنده ی بدی بودن "بلند شدم... خب...البته گاهی پیش میاد... خیلی بده همه ش از آدم انتظار داشته باشن شاد باشی!!! که همش پر انرژی باشی... همش شیطون باشی و........................................ می خواستم تو دفتر خاطراتم بنویسم اما حسش نبود اگرچه تازگیها هم نوشتن اینجا واسم سخت شده... مسیج هم زدم به یکی از دوستان بزرگوار مشاور که درددلی کرده باشم متاسفانه مسیج هام دیلیور نمی شدن... رفتم سر سجاده ی خودش و تا دلتون بخواد"اشک تمساح "ریختم... در ضمن دوست ندارم حس قشنگ این جشن کوچولوی پایینی مخدوش بشه... پس اگه می خواهیین نخونید چون واسه دلم نوشتمش............................. یاد این شعر افتادم: دستان تو دعای مرا رد نمی کند... مادر بزرگ گفت خدا بد نمی کند... مادر بزرگ گفت که او چشمه ایست سرد ما را برای آب مردد نمی کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "واقعا؟" ولی من خیلی ازش خواستم و مرددم کرده!!! می دونم ........... می دونم........... همه اینها رو که"ناشکری نکن!!!قدر سلامتیتو داشته باش!!!قدر پدر و مادرتو داشته باش!!!قدر آسایشتو بدون!!!قدر خودتو بدون!!!قدر دانشگاه رو بدون و.....................یه عالمه قدر شناسی دیگه اما..." ولی نمی دونم... تا حالا شده حس کنید دیده نمی شید...تا حالا شده برید در خانه کسی رو بزنید که مطمئنید خونه س ولی صدایی نشنوید... نمی دونم...هر شب زیارتنامه امام رضا (علیه السلام)رو که می خوندم به آرامش می رسیدم ولی امشب یه تردید بزرگ همه وجودم رو گرفت... دیگه تازگیا خواب هم نمی بینم احساس می کنم بهم توجه ندارن... توی زندگی بعضی مسئله ها رو نمیشه حل کرد...این خصوصیت توی رشته" شیرین" ما هم به وفور یافت میشه...مسئله هایی که تا حالا توی مغازه هیچ عطاری ندیدی رو یهویی خدا می ذاره جلوت...بابا باز حداقل صد رحمت به اساتید گرانقدر که یه ندایی واسه گرفتن امتحان و حتی کوئیز به دانشجوهای بخت برگشته شون می دن... اما خدا همیچین یهو که نه البته...در حد نانو ثانیه می پیچونتت که دلت می خواد کلا صورت مسئله زندگیت پاک بشه... گاهی میشه مسائلی که بلد نیستی حل کنی رو ندید بگیری و صورتش رو پاک کنی ولی هیچ وقت نمی تونی صورت مسئله زندگیت رو پاک کنی... امشب شب بدی بود برام دلتنگی.........دلتنگی........... نه به خاطر شخص یا چیزی.................................... به خاطر خودم اصلا همینطوری وقتی داشتم نماز می خوندم اشک از چشام سرازیر شد................................. خیلی وقتا اینطوری میشه اما................................................................. نمی دونم... حتما دنیاییه که خدا دستمو نمی گیره...؟!!!!!!! با خودم عهد کردم دیگه سجاده م رو نشورم که جای اشکها برن... می خوام تا ابد باشن... می خوام به خدا بگم که............................................ یاد دختر خاله م افتادم که مشهده... واسش نوشتم که اگه حرمی سلام به آقا برسون و بگو "این رسمش نیستا...عشق و عاشقی یه طرفه؟؟؟" ولی بعد پشیمون شدم و سندش نکردم... همیشه اسکرین سیور گوشیم یه نما از حرمه و با دیدن لحظه به لحظه ش دلم می لرزه اما.................. امشب احساس کردم این عواطف منه...................و فقط همین حس کردم ................................ نمی دونم ................................. می خوام با امام رضا هم قهر کنم اما دلم نمیاد یه بار یه دوستی بهم گفت:"مریم!تو چرا اینقدر میری مشهد؟" و من گفتم:"چون عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقم............................!!!" ولی حالا ......................؟؟؟؟ نمی دونم؟! شاید فردا دوباره حالم خوب بشه... هزار درود |+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت0 قبل از ظهر
شانزدهم اردیبهشت.........................
فردا.............................................................شانزدهم اردیبهشت سالگرد ازدواج یه بهترینه....... اگه گفتین چه کسی؟ اولین لینکم دیگه........... همین جا یه جشن کوچولو می گیریم واسشون......... همه ی دوستان دعوتن................ با آرزوی بهترینها واسشون............و اینکه هزار سال به پای هم زندگی کنن و...
مهر دل ما مدام تقدیم شما عمری که شود به کام تقدیم شما پیدا نشد آن هدیه...در شان شما یک باغ گل سلام تقدیم شما............ داداش احسانم.....................سالگرد یکی شدن قلبهاتون با مریم بانو مبارک
|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت10 قبل از ظهر
مسابقه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مسابقه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینجا مهد عشق بازی عالمه......... فکر کنم بدونید کجا..............تابلوست دیگه............ حالا هر کی تونست بگه دقیقا این لوستر کجاست؟؟؟؟ من اسمشو گذاشتم عروس دریایی........ پی نوشت۱:یه راهنمایی.............. اونایی که قبلا اومدن اینجا و پست هایی که واسه مشهد نوشتم رو خوندن...می تونن حدس بزنن که من کدوم مسیر رو واسه رسیدن به حرم انتخاب می کنم...همون مسیری که عاشقشم و از حفظم و چشمامو می بندم............."دیگه راهنمایی نمی کنم چون در اصل جوابو دیگه یه جورایی لو می دم...." پی نوشت۲:مهلت ارسال پاسخ:"یک هفته............. یا حق........ تا سلامی دیگه..... هزار درود دوستون دارم جواب مسابقه: مشهد-صحن جامع رضوی(جواد الائمه)-بست شیخ بهایی-کفش داری شماره سیزده-همون جا بالا رو یه نگاه بیاندازین لطفا-ان شاالله قسمت همه دوستان وبه زودی زود مجددا قسمت خودم هم بشه........ |+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت10 قبل از ظهر
اول: تقدیم به همه اونایی که مریم دارن... دوم: اونایی که مریم ها رو دوست دارن... سوم: همه کسانی که در انتظار یه مریم اند... چهارم: همه اونایی که مریم ندارن ولی تو آرزوهاشون یه مریم دارن... پنجم: اونایی که فقط خواب و خیال مریم هارو میبینن... وتقدیم به خودم که مریمم و خودم...خودمو تحویل گرفتم و واسه خودم خوندمش...حس خوبی بود... و خلاصه................................................................ بگم که این شعر دیروز واسم یه ضرب آهنگ تازه داشت.......................... هفت آسمان ماه و ستاره.../ عید است و در تنگ بلورم/ یک جفت چشم ماه دارم/ یک آفتاب ارغوانی/ یک چهره جای آه دارم/ سرخ و سفیدند این دو ماهی/ دامن به دامن گوهر افشان/ خورشید هایی شکل خورشید/ الماس هایی آذر افشان/ یک صورت پوشیده از عشق/ سیمایی از آرامش من/ یک جفت شمع و یک بغل نور/ تصویری از لبخند یک زن/ عید است و در تنگ بلورم/ تنگ بلورش می درخشد/ قلبی که غم را می تکاند/ توی تنورش می درخشد/ عطر عمیق یاس و مریم/ عطر بلندای بهاران/ موهای آزاد طلایی/ بانوی باران درخشان/ عید است و در تنگ بلورم/ یک راز پر امید دارم/ یک سفره خالی ولیکن/ هفت آسمان خورشید دارم/ هفت آسمان باران بی ابر/ هفت آسمان ماه و ستاره/ بابازی رنگین کمانها/ در دست ابر پاره پاره/ عید است و در تنگ بلورم/ ................................. پی نوشت اول:اثر سید هانی رضوی پی نوشت دوم:"نوشتن یعنی تخلیه روحی...این روزا من خیلی بدم که فرصت نوشتنو از یه مهربون گرفتم...خودش میدونه.............................................................." پی نوشت سوم: پیام امروز( آنتونی رابینز-کتاب قدرت بی پایان-ترجمه میترا میر شکار) @بدیهی است...حتی در بهترین حالات روحی ممکن است همیشه به نتایج دلخواه نرسیم.اما هر گاه حالت روحی مناسب را به وجود آوریم...بیشترین امکان را به وجود آورده ایم تا از تمام نیروهای مان به نحو شایسته ای استفاده کنیم.@ پی نوشت چهارم:"دوست دارم باورهامو ویرایش کنم...از همین امروز...باورم نسبت به خدا...زندگی و هر آنچه مربوط بهشه و........................خودم........................و خودم.........." پی نوشت پنجم:"دوست دارم کسایی که دوست دارن و دوست داشته میشن...حتی اگه خودم هیچ وقت دوست داشته نشم...واسه من همین غنیمت که خدا بهم یاد داده دوست داشته باشم بدون هیچ چشم داشتی..." پی نوشت ششم"امروز یه متن از روزنامه جام جم خوندم در مورد نادر خلیلی...آرشیتکت ایرانی تو کالیفرنیا...که در آخرین روزهای سال گذشته در سن 72 سالگی از این دنیا رخت بربسته...ایده های آینده نگرانه...ساخت ابر خشتها...پنج سال مطالعه مداوم تو کویر ایران با یه موتور و بررسی بناهای خشت و گلی...ایده از این بناها واسه ماه و................................................ وقتی این ایده به مغزش خطور کرده که یه روز به پسرش گفته:" چرا با دوستانت مسابقه نمی دی؟" و پسر گفته:"دوست دارم تنها و با خودم مسابقه دهم" واین حرف جرقه این همه تحقیق شده... @من باید یاد بگیرم با خودم مسابقه بدم@ تا سلامی دیگه دوستون دارم... |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت8 قبل از ظهر
|