تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
طوریم نیست...خرد و خمیرم...فقط همین...کم مانده است بی تو بمیرم... فقط همین

خدایا سلام...

این بار برای تو می نویسم...

با همه ی دلتنگی هایم برای تو...

و اینکه اقرار می کنم گاهی خیلی بنده ی بدی می شوم...

این اولین بار نیست که برای تو می نویسم...این اولین دلتنگنامه ی عاشقانه ام نیست ...

نمی دانم...

چرا این دست نوشته هارا بیشتر می پسندم...

شماره ات را دارم ولی این بار نمی خواستم اس ام اس(پیامک)بزنم...

هر وقت هم که زنگ میزنم روی پیامگیر است...ویا بوق اشغالی می زند...

رسم دارم ایمیلهایم را به فینگیلیش می نویسم...نمی دانم ...گفتم شاید حوصله خواندنشان را نداشته باشی...

بنابراین نامه ام را روی کاغذی از دلتنگی نوشتم ...در پاکتی گذاشتم و رویش یک تمبر بزرگ...فرستادم به همان آدرس همیشگی...

پست سفارشی نکردم تا دیرتر به دستت برسد...!!!

تا من کمتر خجالت زده شوم از اظهار بندگی ام نسبت به تو...

خدایا سلام...

امروز سجاده ام را شستم...

تمیز شد...اما...

اما...

جای اشکها همه شان پاک شدند...

همه اشکهایی که نشانه عجز و ناتوانی ام به درگاه تو بود...

تمام آن دانه های کوچک شور...

که با عمق وجودم گریسته بودمشان

اما امروز عهد کردم تا وقتی جوابم را ندهی دیگر سجاده ام را نشویم...

خدایا سلام...

امروز چادر نماز عاشقی ام را شستم...

تمیز شد اما تمام خاطراتش رابه آب داد...

خدایا سلام...

اما

اما

می خواهم بگویم جانمازم را نشستم...

نمی خواهم هیچ وقت عطر حرم ازبطن وجودش محو شود...

وقتی که در جای جای حرم  امام رضا (ع) بازش کردم و سرم را به سجده بندگی تو گذاشتم...

که  هنوز هم بوی عطر حرم میدهد و مستم می کند...

که یادم می آورد عاشقی کنم...

یادم می آورد که عاشق بمانم و...............................................................

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت5 بعد از ظهر |

اصفهان...

این یه عکس داغ داغ از سی وسه پل...

واین هم پل خواجو..........................

این دفعه حرفی واسه گفتن ندارم...می ذارم تا خودتون برید تو حس...

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت1 بعد از ظهر |

بهاریه

بهاریه نوشتن کار سختیه وقتی هنوز دلت بهاری نشده...

امسال

بهار 1378

نهم فروردین...

چه اتفاق جالبی...

یادم اومد پارسال هم نهم بود...انگار این روز فروردین گره خورده با سفر یه روزه...

به هوای حال و هوای سفر پارسال به گلپایگان امسال هم راهی سفر شدیم...اما دیگه هیچ چیزتکرار نشد...نه نم نم بارون...نه گلهای سبز شده کنار جاده...نه خنکای هوای بهاری...نه حتی سکوت و خلوت چشمه خوانسار که دونه های برف ریز ریز روی حوضچه های آب می نشستن...تا حالا فکر کردین تلفیق برف و شکوفه چقدر قشنگه...؟؟؟!!!که ما تنهای تنها بودیم میون اون همه معجزه...اون همه نقش آفرینی طبیعت...سرمایی که تا عمق وجودت رخنه می کرد...

 

ولی الان حتی دیگه خبری از یه قطره آب هم از چشمه نبود...خشک شده بود...ولی پر بود از آدمای رنگ و وارنگ که نمی دونم چه حسی از خشکسالی چشمه داشتن...؟؟؟؟

نمی دونم...خواهرم مهدیه می گفت:"هر اتفاق خوبی تو زندگی یکبار می افته و دیگه تکرارش محاله ولی اتفاقهایی که دوست نداری شاید بارها واست تکرار شن!!!!"نمی دونم...شاید......................شاید این جوری باشه...

 

در هر حال ...امسال اول رفتیم محلات...می دونید که...یکی از مراکز پرورش گل ایرانه...می گن هلند ایران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یه چشمه داره...اطراف چشمه تا دلتون بخواد آدمیزاد بود...شلوغ...طوری که دیگه زیبایی های اون محوطه اصلا به چشم نمی اومدن...

یه چرخی تو شهر زدیم...گلخونه ها هنوز رسما اعلام بهار آوردن نکرده بودن...انگار سرمای امسال تو عمق وجودشون رخنه کرده بود...

بعد رفتیم سمت گوگد و گلپایگان...

یادتونه توصیف ارگ گوگد رو...همون که پارسال نوشته بودم...ولی امسال دیگه فرصت نشد بریم...

اصلا امسال یه جور دیگه شد...

ساعت پنج نهار خوردیم!!!!!!!!!!!

اما نه دیگه رستوران هتل جهانگردی...چون نهار پارسال رو خام خام به خوردمون داده بودن...

فکرشو بکن...ماهی غزل آلای خام...........با برنج هایی که هنوز آخ نگفته بودن...

 

اما امسال خودمون سور و سات نهار رو راه انداختیم...گرچه دیگه با شام یکی شده بود...

بعد از صرف ناهار رفتیم به سمت خوانسار...

و از اونجا به سمت به سمت اصفهان

نمی دونم...همه مون دنبال حس و حال پارسال بودیم اما تکرار نشد...اصلا امسال یه جور دیگه بود...در هر حال سال دیگه ممکنه حتی خود سفر هم تکرار نشه...شاید حتی خود من هم دیگه تکرار نشم...

همه چیز تو زندگی یه درس بزرگه اگه خوب چشمامونو باز کنیم...

می خوام بگم همه ی عزیزانی که دور و برمون هستن...همه ی فرصت های زندگی که درگیرشیم و منتظریم تا تموم بشه...همه فرداهایی که به امیدش امروزهامون رو سپری می کنیم و قدر لحظه هاشو نمی دونیم...همه ی...همه ی...همه ی...

شاید دیگه هیچ وقت تکرار نشن...........................................

 

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت11 قبل از ظهر |