تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
دقایق آخر..................................

هفت سین قرآنی:

سلام علی ال یاسین

سلام علی موسی و هارون

سلام علی نوح فی العالمین

سلام هی حتی مطلع الفجر

سلام علی ابراهیم

سلام قول من رب الرحیم

سلام علی المرسلین

 

امسال هم گذشت

وقتی یه فلاش بک به عقب می زنم ...می بینم که خیلی از جاها رو نسنجیده عمل کردم...زود گذشت...خیلی خیلی زودتر از یه فلاش بک کوچولوی نانو ثانیه ای...که حتی تو همون کوچیکیش همه کارام اومدن جلوی چشمم...

نمی خوام اینجا به اشتباهاتم اعتراف کنم...ولی دوست دارم تصحیحشون کنم والبته از نتایجشون درس بگیرم...

ولی کلا سال پرباری نبود...خیلی گیر و کش داشت واسم...خیلی دستخوش احساسات شدم...خیلی روحم رو پیچ و تاب دادم...خیلی آزمون و خطا داشتم...

ولی خب...اتفاقات خوب هم توش بود...دوبار سفر به مشهد که همه آمال و آرزوهام توی قدم برداشتن توی صحن ها...توی رواق ها...توی خود حرم و...خلاصه می شن...خب...دوست دارم دیگه...اینم یه جور عشق و عاشقیه...

و".....................................................................""واسه اینکه خودم یادم بمونه..."

دیگه......................؟؟؟

نه چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه...

همین دوتا؟

آره...دیگه اتفاق خوب دیگه ای یادم نمیاد.

ولی بهتره از بدهاش ننویسم چون گذشت...ولی یادم می مونه که دیگه تکرار نکنم...

احساس بدی نیست اگه گاهی شکست بخوریم و بلند شیم دوباره...

شاید همون لحظه دلمون بخواد دیگه ادامه ندیم ولی چند وقت که می گذره همه چیز بر میگرده سر جای اولش...

نمی دونم...

نوشتن یادم رفته...

شاید به خاطر اینه که می خواستم دیگه هیچ وقت اینجا ننویسم...

ولی الان دیگه تصمیم عوض شده...

البته شاید دیگه روز مره نویسی نکنم...

نمی دونم...

هنوز در ابهامم.................

ولی  گاهی می نویسم از سر دلتنگی.................

عید همگی مبارک

همه اونایی که در" قلبم و دلم............."

ان شا الله هفت سین امسال هممون سرشار از

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سر مستی بهار

سکوت دعا

سرور جاودانه

باشه.............................

ان شااالله...........

درود و هزار درود................

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت8 بعد از ظهر |

بدون شرح................................

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی زدردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم ردپایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا................

 

 

تصمیم داشتم دیگه ننویسم...................هیچ وقت..................می خواستم خودم رو تنبیه کنم..............تنها دلیلشو یه نفر می دونه...کسی که تو زندگیم نقش بزرگی رو بازی کرد...یه مشاور...یه استاد...که حالا ازم به شدت دلخوره... اما خودش می دونه که من...............من...............من...............

می خواستم از مشهد بنویسم...نوشته بودم...با یه شور و حال دیگه ای...با تمام وجود عاشقم...که هر وقت یاد حرم می افتم دلم می تپه  و اشکم در میاد...ولی حالا دیگه هیچ حسی واسه نوشتن ندارم...هیچ احساسی واسه توصیف کردن واسم نمونده...شاید یه روزی نوشتم...

شما اگه جای من بودید وبزرگترین الگوتون تو زندگی ازتون ناراحت می شد چه احساسی بهتون دست می داد...................؟؟؟تازه اگه اون ناراحتی همش یه سوتفاهم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روزیه دارم فکر می کنم.....به اینکه کجای روشم خطا بوده......؟با خودم خلوت کردم......با دلم که هیچی جز سادگی توش نیست.......شاید همین سادگیشه که بلا سرم میاره........

یه مدت احتیاج به زمان دارم تا فکر کنم.........تا با قلبم دوباره آشتی کنم......قلبی که ترک خورده و این روزا من رو هم شکست داده...... منی که همش خودم رو سپردم دست خدا.........ولی اینبار دارم تاوان زیادی رو پرداخت می کنم........تاوان یه سو تفاهم.........

باید برم سمت خودش.........مثل همیشه که دلم می گرفت.........و سرم رو می ذاشتم رو شونه های سجاده عاشقیم..........که جای اشکای شور روی مخملی سجاده ام می موند.........خدایا کمکم کن تا اثبات کنم من ...................................من مثل یه قاصدک کوچولو بودم که می خواستم یکی تو دستاش بذاره و پروازم بده.................من محتاج یه فوت ساده کوچولو بودم...........من ماندگار نبودم...........فقط باید یکی سر آغاز پروازم می شد.....................فقط همین................فقط همین...........فقط همین...............

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت10 قبل از ظهر |