تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
تا سلامی دیگه..............................

دستان تو دعای مرا رد نمی کند

مادربزرگ گفت خدا بد نمی کند

مادربزرگ گفت که او چشمه ایست سرد

ما را برای آب مردد نمی کند

روی نگاه هیچ کس خط نمی کشد

راه عبور هیچ کس سد نمی کند

او مرزهای بسته شدن را شکسته است

آیینه را به قاب مقید نمی کند

او با حضور خویش نفس می دهد به ما

کاری که هیچ غایب مفرد نمی کند

قلبش شکسته است ولی قهر با کسی

کز سوز دل به گریه بیافتد نمی کند

تصمیم داشتم امروز یه آپ ویژه کنم...............اما به احترام آقای بیگ زاده...(داداش احسان)و مریم بانو چیزی نمی گم...و فقط یه خداحافظی کوچیک...آخه پدر بانو مریم بستری اند...بیایید با هم دعا کنیم که ان شالله لطف خدا شامل حالشون بشه و بهبودی حاصل بشه........ان شا الله.......

امروز بیست و دوم بهمن.............................

1)      "روز................."هیچ حس خاصی ندارم...فقط زندگی درجریانه و می بردت به سمتی که بعضی اتفاقاتش ارادیه و دست خودت و بعضی دیگه نه..................بچه که بودم...حس خوبی نسبت به این روز داشتم...آخه دوران ابتدایی ...جشن با آویزهای رنگی و بوی بهمن...خب جالب بود که تولدت یه همچین روزی باشه...ولی الان کاملا بیتفاوتم...(هرچند هنوز هم اعتراف میکنم که اس ام اس یه دوست...شعری که پسرعمو سیدعلی در مدح امام رضا(ع)برام چند روز زودتر فرستادن و..............خیلی خوشحالم می کنه........)

2)      امروز بیست و دوم بهمن...........................

ساعت چهار باید دانشگاه باشم...این اولین سفرمه با" سبک و سیاق دانشجویی..."اون هم خیلی ناگهانی...دست خودم نبود...خیلی ناگهانی پیش اومد...خب قرار داده با امام رضا...مرداد و حالا...بوی حرم رو حس می کنم...چشمام رو می بندم...همیشه دوست دارم این کار رو...بعد در حالی که قلبت یه جور خاص می تپه...یواش یواش می ری نزدیک...این بار من دعوت شدم به خاطر آصفه دوستم...سفر اولشه...خیلی دوست دارم کنارش باشم...می گه:" تو منو عاشق کردی از بس ......................"می گه :"می خوام با تو باشم..."من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(((من کیم آصفه عزیزم.........می دونم که این پست رو می خونی ولی این منم که دلم می خواد کنار تو باشم که اولین بارته..........)))................

از همین حالا بوی حرم رو حس می کنم...وای...چقدر دوست دارم این بو رو...این نور منعکس شده از آیینه کاریهای سقف رو...نماز مسجد گوهر شاد...حوض ها و فواره ها...حتی صدای همهمه خاصی که داخل حرم به گوش می رسه...کبوتر هایی که دل ایوان مقصوره نمی کنن..............

این دفعه یه امانت هم دارم که ببرم....امانت پسر عمودکتر سید علی...قول می دم به نیابتتون همون ابتدای ورود به حرم بخونمش...و از همین جا هم به خاطر هدیه تولد استثنایی تون تشکر می کنم...

والبته همش به فکرپدر بانومریمم............................انشالله شفای عاجل...آمین...

بدرود و هزار درود............

تا سلامی دیگر............

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت1 قبل از ظهر |

تولد من و تولد وبلاگم..............................

امروز پانزدهم...................بهمن ماه...................

آخرین امتحان...آخرین روز...آخرین........"نه...می خواستم بنویسم آخرین ترم ولی...نه...تصحیح می کنم...آخرین روز این ترم..."

ترم زمستانه هم گذشت...زودتر ار اونچه فکرشو بکنی...به نظرم طولانی نشد...گرچه نیمسالهای اول همیشه برام طولانی بودن...

الان که دارم این پست را می نویسم...هنوز آرشیوم را نگاه نکردم ولی خوب خوب یادمه که تولد وبلاگم همین حوالیا بود...نمی دونم یهو چی شد که تصمیم گرفتم دلتنگی هام رو توی وبلاگ بنویسم...دفتر خاطرات نداشتم ولی همیشه سررسیدی بود که بار مکافات قلبم رو به دوش می کشید...گاهی هم  صفحاتش خیس میشد...هنوز هم هستند ولی دیگه متروکه شدن...

نمی دونم...نوشتن توی دفتری که فقط خودت می خونیش یه لطفی داره ونوشتن توی فضایی که یه عالمه دوست می خونن یه حال و هوای دیگه...به مراتب شیرین تره وقتی توی غصه ها و دلتنگی ها یه دنیا قلب مهربون میان سراغت و بهت دلداری می دن...ووقتی شاد می شی اونا هم می خندن...

منم تو این یکسال گاهی شاد بودم و گاهی غصه دار...گاهی خندون و گاهی گریون...گاهی راضی...گاهی ناراضی...

همه خاطرات همین الان یه لحظه برام مرور شدن...خودم هم به بایگانی خاطراتم سر نمی زنم اما شاید روزی برسه که من و ما..."همه ما"بزرگ تر بشیم...مادر بشیم...پدر بشیم...مادربزرگ...پدربزرگ...بعد یه روزی...نوه ها و نتیجه هامون با یه سرچ کوچیک وبلاگمون رو پیدا کنن...شایدم خودمون بهشون گفتیم که یه سری بزنن به دنیای جوونی ما...

خداییش تا حالا فکر کرده بودین به این موضوع...من همیشه قضیه خواستگاری و ازدواج و بچه دار شدن مادربزرگ رو ازشون می پرسم...حتی موضوع آشنایی مامان و بابا رو هم از خودشون سوال می کنم...اگرچه دل به دلم می دن و برام تعریف می کنن ولی اگه اونا هم زمون خودشون جایی بود که توش احساساتشون راثبت می کرد چقدر مرورش شیرین تر می شد................

و حالا همه ما هرچند هرازگاهی روزانه هامون رو ثبت می کنیم...کسی نمی دونه تا کی این موضوع ادامه خواهد داشت ولی من حتی از تصور اینکه روزی نخوام و یا نتونم بنویسم دلم می گیره...

هفت روز دیگه تولدمه...بیست و دوم بهمن..."هدیه تولد فراموش نشه ...واسه همین با قرمز نوشتم..."وبلاگم یکساله می شه و من"...."........"ای ناقلاها!!!اگه منتظرین بگم چند ساله باید بگم که عمرا بگم..."ولی همین قدر بگم که یکسال بزرگتر می شم...وبلاگم بزرگ شد و روز به روز رشد کرد...یه عالمه دوست...خواهر و برادر عزیزتر ازجان هم بهم داد...درک کردم که دوست داشتن فضا و مکان نمیشناسه...دوری و نزدیکی...نسبت خونی...فضای واقعی یا مجازی...قومیت...ملیت...و.....................فهمیدم راحت راحت می شه از صمیم قلب دوست داشت و عشق ورزید...ساده ی...ساده...یه روز تصمیم گرفتم وبلاگهاکه توی لینکام هست  و همه شون اسم کوچیک دارن رو کنار اسماشون عناوین شغلیشون را بذارم...مثلا دکتر و مهندس و.................."واسه احترام"بعد فکر کردم این ممکنه ما رو از همدیگه دور کنه...فکر کردم بهتره دور از هیاهوی شغل...عنوان...سمت...همونطور بی پیرایه با هم دوست باشیم.........................................

من یکسال بزرگتر میشم و وبلاگم هم یکسال بزرگتر ...هنوز فکر نکردم که واسه خودم تواین یه سال چی کار کردم ولی وبلاگم خیلی کارا کرد...قلبم را پیوند داد به قلبای بزرگ و باعظمت...دستام رو به دستا ی مهربون...اندیشه ام را با تفکرات والا...و چشمام را به اقیانوسهای عاطفه...

و اما خودم....................................

اگر بخوام بنویسم یه جور اعترافات شب یلدایی می شه پس بهتره ننویسم....ولی همین قدر بگم که خودم کاری واسه خودم نکردم...

1)      هنوز.............کماکان مجردم...واین یعنی داشتن دین نصفه ونیمه...

2)      تصمیم داشتم سیگنالهای ارتباطیم رو با بالا قوی کنم ولی نشد...اون جوریکه دلم می خواست

3)      درس و دانشگاه.....................................................هنوز ادامه دارد..."سنگر علم و دانش"

4)      تعداد اندکی چاشنی هنر به زندگیم اضافه گردید...

5)      این دیگه واقعا اعترافه ها"اعتراف می کنم گاهی مامانی رو واقعا مستاصل می کنم از بس غر غر می کنم"....................البته تازگیها به حد می نیمال رسیده...

6)      و اعتراف تر هم اینکه:"گاهی با خدا قهر می کنم...درست مثل یه بچه...هر چند قهر و آشتی هم زیاد  به حالم فرقی نمی کنه و هر دو یه صدا می ده..."

7)      اعتراف هفت..................................از همه اعترافا مهمتر و اساسی تره...."...................................................................."اگر چه محرمید ولی فقط نوشتم که خودم یادم بمونه که "................................................"

حالا شما بگید..............................................................................من با یک سال بزرگتر شدنم چی به دست آوردم...؟

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت8 بعد از ظهر |