تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
مادر بزرگ........................................

سلام.......................................

سلام.......................................

سلام.......................................

 

گاهی اینقدر زندگی نفس گیر می شه که حتی فرصت  فکر کردن به خودت را هم از دست می دهی...........نمی دونم چرا.........ولی احساس می کنم مادر بزرگها و پدربزرگهای ما اینجوری نبودن.....................راستی ...............گفتم مادر بزرگ........!!!!!!

من از دار دنیا فقط یکیشا دارم........بهشون می گیم خانم جان.خیلی با فهم و کمال اند.................و با سواد!!!!!!!!!!برامون شعر می نویسند و هر چی دعا و ثنا که می خواهیم از برن................دوسشون دارم..............

این مادر بزرگ من تا همین چند سال پیش یه خونه هزار متری داشتند توی خیابون مسجد سید...........خانه پدری مامان خودم و خانه بچه گیهای من....................خانه ی بغل بغل گفتن آقاجون و خانه ی شمعدانی ...اطلسی ...نرگس ورزهای رنگارنگ... چاه ... منبع آب و چرخ چوبی چاه ...دلو آب ... ارسی با درهای کشویی ...طاقچه های بلند و پنجره های مشبک ... حوض بزرگ پر از ماهی ...باغچه بزرگ و  درخت انار ... گلابی ... گردو ... مو و انجیر ...خانه ای با درچوبی ... کلون و کوبه..................ایوانی با ستونهای بلند ............خانه ی خشت وکاه گل ...........که وقتی آب می پاشیدی روی زمین بوی خوش کاه گل هوا می رفت.... قهوه خانه که پر بود از کبوتر چاهی...و عمه خانم خدا بیامرز که در یکی از اتاقها زندگی می کرد...عمه خانم شوهرش زود مرده بود ....مردی اصیل و مهربان که چهل سال از عمه زیور خانم بزرگتر بود....بچه دار نشده بودند و من بودم ودنیا ی عمه خانم...کودکی با چشمان براق سبز و موهای طلایی...که میهمان همیشگی کرسی گرم عمه زیور بود...و دشمن آجیلهایی که عمه زیر متکای گرد کنار دیوار قایم می کرد....

پدرم ده سال ارومیه به خدمت مشغول بود و من همونجا به دنیا اومده بودم...بعد تمام زندگیمون را آنجا گذاشته بودیم و به اصفهان عزیمت...پدر مشغول ساختن خانه بود و چه جایی امن تر از منزل بابابزرگ برای اسکان...اون خونه اینقدر بزرگ بودو دور تا دورش پر از اتاق که جای کسی تنگ نمی شد..................!!!!!!!!!!!!!!!

من فقط تکه زندگی مشترک آقاجان ... خانم جان به همراه عمه را دیدم............مامان تعریف می کنن که قبلا هم زندایی بزرگم که تازه عروس بوده و مادر بزرگ مامانم  هم در این خونه زندگی می کردن.........به اضافه اینکه دایی جون حسینم و خاله رضوان هم هنوز تو خونه ای بودن و دوتا از خاله های دیگه ام هم ازدواج کرده بودن و رفته بودن.................خلاصه همیشه سور و سات بریونی ... آبگوشت ...خورش سیب و آلبالو ... خورش ماست و.....و دیگر غذاهای اصفهانی که من فقط اسماشونا شنیدم مثل(یخنه ترش و شل و بریون و...............)به راه بوده..............

دور هم می شستن و غذا می خوردن....سفره ای بزرگ........................................

شبهای تابستون و شب بند روی تخت وسط حیاط.............این تیکه ش را خود من هم یادمه...این خونه دوتا در داشت...یکی از درها به کوچه ای باز می شد که دالانی مسقف داشت ...انتهای کوچه یه کوچه اصلی بود که درست از وسطش یه مادی رد میشد....همون نهرهایی که نقشه کشی آنها منسوب به شیخ بهایی هستش....(شیخ بهایی جوری این نقشه ها و نهرها را تنظیم کرده بوده که همه جای اصفهان از طریق این نهرها آبیاری می شده.....)....

این نهر حتی ماهی هم داشت...خوب آخه از زاینده رود انشعاب می گرفت....انتهای کوچه اصلی ...یه زاویه قائمه بود که کوچه تغییر مسیر می داد...و در اونجا بود که مادی از زیر دیوار بلند انتهای کوچه که دیوار یه باغ بزرگ بود وارد باغ میشد...اون طرف دیوار...بالای نهر یه درخت گوجه سبز(به قول ما اصفهانیا:آلوچه )بود که خوب یادمه برادرم مهدی و پسر خاله م محمد که همسن اند دشمن این درخت بودن...من سوگلی آقاجون بودم.....با اینکه غیر ازمن بازم خیلی نوه بود...خوب یادمه اگه میوه ای شیرین بود و ازش می چشیدم محال بود دیگه بخورمش...می بردمش برا آقاجون عبد الغفور...همیشه خدا بازی بغل بغل به راه بود....این جوری بود که آقاجون چشماشونا می بستن و دستاشونا باز می کردن که من بدوم تو بغلشون....این کار را خیلی دوست داشتم...پنج ساله بودم که یه روز بهاری....دوم فروردین آقاجون رفت...خیلی خوب یادمه...پایین ایوان زیر پنجره اتاق ایستاده بود...دایی جون حسین اومد...به همراهش رفتم بالا...پارچه رو صورت آقاجون را کنار زد و زد زیر گریه...........................................یادمه....با اینکه کوچیک بودم فهمیدم...درک کردم که مردن چیه...........................................................................

بعد خانم جان بود و عمه.............ما هم دیگه اومدیم خونه خودمون.................سالهای سال خانم جان مواظب عمه بود....مواظب خواهر شوهر..!!!!!چیزی که حالاییها حاضر نیستن حتی حرفشا بزنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تا اینکه چند سال پیش عمه هم رفت و خانم جان تنها شد با یه خونه بزرگ..............دایی جون هام.......بالاخره خانم جان را هم آپارتمان نشین کردند.........!!!!!

حالا اوم خونه دیگه متروکه شده..............................چند وقت پیش که از کنارش رد می شدم دیدم درخت گردوی شاید صد ساله اش خشک شده...............مادر بزرگ تو این خونه که الان هست راحته.............................خب کوچیکه........ و همه چیز در دسترس...............ولی همش دلش تو اون خونه ست.................................................حالا اون خونه با همه آدماش یه خاطره شدن............................مادر بزرگ یادگار اون خونه ست.....................اگه نتونم برم سرش.............بیشتر وقتا زنگ می زنم و حالش را می پرسم.............خدا را شکر هنوز سر حال اند.البته با کلی دارو..................خانم جان من برکت فامیل اند..................

شما هم اگه هنوز مادر بزرگ و پدر بزرگ دارید..........

خیلی خیلی قدرشون را بدونید.....................................اونا فرشته های آسمونی هستن که امانت خدا روی زمین اند..............بهشون احترام بذارید.....و مواظبشون باشید.....................................

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت9 قبل از ظهر |

16آذر................................................................................
شانزدهم آذر ماه......................................................................روز دانشجو...................بر خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و همگان(اونایی که دانشجو اند و .........................................)



مبارکباد

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت7 قبل از ظهر |