تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
بارون..........................

باران

 

امروز عصراولین باران پاییزی اصفهان من را عاشق کرد.........((((عاشق بارون))))..........حیفم اومد ثبتش نکنم.........

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت7 بعد از ظهر |

گاهی چقدر زود دیر می شود.........................

سلام.............................

این دفعه حوصله ندارم بگم:سلام..........سلام............سلام................

چی بگم از نامهربونی این چرخ گردون..............اگرچه نامهربون نیست..ما آدما نامهربونیم.........

دیروز یه خبر بد بهم رسید......................یادش به خیر سال آخر دبیرستان............پیش دانشگاهی...یه کلاس رشته ریاضی و سی و شش دانش آموز..........تموم روزها را باهم زندگی کردیم....هنوز که هنوزه باهم در ارتباطیم...گاهی(اگرچه دیر)به هم زنگ می زنیم................همه دانشگاه قبول شدیم....بعضی هاشون ازدواج کردن و بچه دار شدن.........مامان شدن......بعضی ها هنوز درس می خونن مثل من و.......یادش به خیر.........تموم کارای مدرسه رو دوش ما بود......دبیرستان شاهد طالقانی.....با اینکه کنکور داشتیم اما گروه سرود و جشنواره های هنری و.........همه بر عهده ما بود...........گاهی اوقات چشام را می بندم و جای تک تک بچه ها را تو ذهنم مرور می کنم..........اما امروز دیگه دبیر زبانمون (آقای نگین)از پیش ما رفته..................چقدر زود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر زود دیر شد.................بدون اینکه لااقل یه ذره حق استادی رابه جا بیاریم..........................................................یادش به خیر روزی که اسم کوچک تک تکمون را با حروف پیوسته انگلیسی روی تابلو نوشت..........به من که رسید چون اسمم تکراری بود دیگه ننوشت................من ناراحت شدم.......................احساس کردم  حضورم تو کلاس تکراریه.............و آقای نگین فهمید...................اسمم را نوشت.............................

.

.

.

.

.

.

.

.

.

حالا من می نویسم.............................آقای نگین....................چقدر زود دیر شد.......................

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت7 بعد از ظهر |

بدون عنوان

سلام سلام سلام

وای چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.آخه خیلی وقته که مطلب ننوشتم.می دونید چیه؟گاهی اوقات آدم میشنوه...میبینه...حس میکنه...می فهمه....ولی دلش یه جورایی سنگ شده....چه طوری بگم؟یعنی دریچه های قلبش بسته شدن.جوری که احساساتش قلیان نمی کنه.............

(راستی نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق)..........امسال هم رفت....و من ماندم با یک عالمه بارگنه بر دوش.....امسال هم گذشت....مثل هر سال....

می خوام بگم گاهی اوقات خودخواهی آدم از مرز 1000هم می زنه بالا....جوری که درد و رنج دیگران را فراموش میکنه...هرچند من همیشه سعی میکنم در حد درک و فهمم خودم را کنترل کنم.......

حالا می گم چه چیز باعث شد تا این موضوع نوشتنم باشه........

یکشنبه دانشگاه تا ساعت شش و نیم با استاد زمانی کلاس مهندسی نرم افزار 2 داشتم.....وقتی تعطیل شدیم ....هوا تاریک بود.... با دوستام اومدم که سوار سرویس های فلکه احمد آباد شم.وسوار شدم.نشستم آخر.بعد رفتم تو رویا......که"اگه اون کفش طوسی ها را بخرم چقدر به اون کیف تازه نوک مدادیم میاد....گوشی ام هم که طوسی و سفیده....!!!!!!!!ااااااااااااااااااا.......راستی اون شلوار لی طوسی ام هم هست.....خوب دیگه چی کم دارم....مانتو طوسی..نه.قشنگ نیست........همین مشکیه که جدید خریدم خوبه.......اون شال چها رخونه ایه هم که چند روز پیشا خریدم چقدر به این هارمونی جدیدی که تو ذهنم دارم میاد و...... "خلاصه..........رویاهای بچه گانه و دنیوی..........یه حس مسخره زنانه........یه جور غرور کاذب......... رویام که تموم شد....تصمیم گرفتم حقوق این ماهم"پول تو جیبی مقرری بابا" را صرف خرید اون کفشا کنم..........

خلاصه ...................گذشت و به انتهای خط رسیدیم..........داشتم پیاده می شدم........یکی از بچه های دانشگاه(عناصر ذکور )جلو بود و زود تر از من هم پیاده شد.......و توی پیاده رو هم با یه فاصله ای جلوتر از من حرکت می کرد......نحوه راه رفتنش توجه منو به خودش جمع کرد........نگاهم به کفشاش افتاد..چی بگم....یه جفت کفش اسپرت با پاشنه به کل سابیده شده و رویه ای که تموم زوارش از هم جدا شده بود....جوری که دیگه کفشاش مقاومت این را نداشت که پاهاش را نگه داره........."دلم گرفت""به حال خودخواهی خودم" ................................

کمی جلوتر....سر فلکه احمد آباد..........چند کودک 7....8 ساله در سطلهای بازیافت غوطه ور بودن..................شاید توی اون زباله ها دنبال  سرنوشتشون می گشتن.....................

(((((((((((((((از خریدن کفش منصرف شدم.................)))))))))))))))))))

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت8 قبل از ظهر |

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد.........................

فرشتگان از خدا پرسیدند: بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی ؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب میشناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق خود نمی افتند.

 

 

 

فکر نمی کردم به این زودیا برگردم.........آخه خیلی خسته بودم......خسته از آروزها و رویاهای رنگارنگ......خسته از دنیا و...........ولی این ماه خیلی زود کراماتش را بهم نشون داد.دوتا کتاب خریدم:کیمیای محبت(یادنامه مرحوم رجبعلی خیاط:اثر محمدی ری شهری)ورازهای بهلول(تنظیم کننده:حسین محمدی گل تپه).حسابی دارم باهاشون عشق بازی می کنم.یه جورایی محتویاتشون با فیلم اغما درگیرم کرده.برام جالبه...................................................................گاهی آدما یه نکات ریز تو زندگیشون را فراموش میکنن که همونا می تونن نجات دهنده شون باشه.احتیاج به تنهایی و فکر دارم.

فقط یه جمله از کتاب کیمیای محبت می نویسم وبس:

راه رسیدن به حقیقت توحید:

پاسخ جناب شیخ:

"به نظر حقیر اگر کسی طالب راه نجات باشد و بخواهد به کمال واقعی برسد و از معانی توحید بهره ببرد.باید به چهار چیز تمسک کند:

حضور دایم

 

توسل به اهل بیت(علیهم السلام)

 

گدایی شبها

 

احسان به خلق."

يا حق.

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت8 قبل از ظهر |