تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
دعوتنامه

سلام

سلام

گاهی وقتا زندگی حسابی حالگیری میشه..............ولی بعدش یه اتفاقاتی می افته که آدم را خوشحال می کنه....مثل یه دعوتنامه که از طرف یه عزیز بدون اینکه خود آدم خبر داشته باشه میاد دم قلبت..........موضوع چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب حالا می گم........................

اساسا چند وقتیه که حال من گرفته ست................شرح مفصلی داره...................مربوط به چند تا موضوعه مختلف میشه که هر کدومشون جداگونه یه تراژدی اند.یكي مربوط به دانشگاهه که می خوان عنوان رشته مون را از مهندسی کامپیوتر به عنوان علمی کاربردی نرم افزار کامپیوتر تغییر بدن و بی دلیل به خاطر عدم تطابق سیلا بس دروس باید از ابتدا بخونیم............دلیلش هم اینه که از اول عنوان علمی کاربردی داشته و تو دفترچه و مرکز آزمون اشتباها نامه تصویب رشته جناب جاسبی (می گن گم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) (شما باورتون میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!) مهندسی خورده.آزمون مهندسی برگزار شده!!!!!!!!کارتها با عنوان مهندسی چاپ شده!!!!!!!!!چک لیست ها مهندسی اومده...............سرفصل مهندسی خونده شده............................حالا دوباره از اول...........مملکت داغون..............بی در و پیکر.................با یه عالمه دزد سر گردنه..............حالا کاشکی یه دانشگاه درجه چندم بود.....................خیر سرشون بعد از تهران اند............دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوراسگان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و به قول خودشون (اصفهان) .بگذریم که شرح ما وقع زیاده و خودشون هنوز نتونستن کاری بکنن!!!!!!!!!!!!!!!!

موضوع دوم مربوط به دزدیده شدن لپ تاپ خواهرمه...........در صورتی که نو بود و دوماه از عمرش میگذشت..............و روش تمام مطالب پایان نامه اش بود.............تمام اسلاید هایی که من با دقت و وسواس ساخته بودم و داکیومنتش و یه عالمه چیز دیگه به اضافه اینکه تموم دست نوشته هاش که ترجمه حدود شصت تا مقاله بود داخل جیب کیفش بود.حالا زحمتای من به...........یکی نیست به این دزد نامرد بگه اولا تو آپارتمان چه غلطی می کرده...........ثانیا از بین یه عالمه چیز چرا فقط لپ تاپ را بردی......................خواهرم میگفت کاش طلاهام را برده بود جای این همه زحمت و شب زنده داری....................تازه اینکه دو روز بود از خونه ما برده بودش.................کاش گذاشته بود همین جا باشه..............................

حالا قضیه دعوتنامه چیه................یه کم صبر کنید حالا می گم............

قضیه از این قراره که یه آقایی تو بجستان میگن محل گم شدنه اشا را نشون می ده...........بهش می گن دکتر........شایدم دکتر باشه واقعا.................ظاهرا بحث جن و این جور چیزاست........من خودم به همه که این کاررا می کنن اعتقادی ندارم اما موضوع این آقا فرق می کنه................خلاصه دیروز صبح خواهرمن و شوهرش که اصولا تن به این کارا نمی ده با ماشین خودشون راه افتادن به سمت طبس.به خیال اینکه بجستان خیلی از ما دور نیست...................خلاصه هی رفته بودن و رفته بودن...............حدودای ساعت هشت بود که بهش مسیج زدم که رسیدین.....................در کمال ناباوری گفت فردوسن و تا بجستان نیم ساعت و تا مشها سه ساعت راهه!!!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه اینکه رفتن بجستان ولی آقاهه نبوده..........شماره تلفن و آدرسش را می گیرن و راه می افتن به سمت مشهد..................مشهد شهری که مسافرت به آن ....اون هم از اصفهان باید با یه عالمه برنامه ریزی باشه................خلاصه اینکه دم اذان صبح بهم زنگ زد که تو صحن عتیق اند و دارن ناقاره گوش می کنن..............................شوهر خواهرم بعد از هیجده سال این جوری دعوت شد..................................................................................

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت11 قبل از ظهر |

بازگشت دوباره......................

سلام

سلام

دو روزه که برگشتم.........خیلی خوش گذشت .جای همه شما خالی..........دعا گو بودم......این بار هم دلم را گره زدم به دریای لطف امام رضا.......که از همه جای حرمش بوی مهربونی و طراوت میاد.......باز هم ورودی جواد الائمه.........ولی اینبار نزدیکتر......تقریبا مسافت پنج دقیقه ای تا حرم........آفتاب سوزاننده و گرم .اما شوق رسیدن به حرم و خنکای نسیم عشق به آقا پیمودن این فاصله را آسون می کرد...اما خداییش زمستون این صحن با شکوه یه چیز دیگه ست........بوی اسفند و عود ...........و موج آدمای مشتاق از گوشه و کنار دنیا...هر کدومشون یه نوع لباس.......یه زبان....یه رنگ پوست به زیارت اومده بودن..........به هر گوشه که نگاه می انداختی یه چشم گریون و یه قلب سوزان می دیدی..........این بار خیلی نماز صحن عتیق(همون اسماعیل طلایی خودمون)نصیبم شد........مغرب.......صبح........دو شب آخر يعنی سه شنبه شب و چهار شنبه شب را هم از ساعت دوازده حرم بودیم......تا حدودای پنج و شش ....می رفتم توزیر زمین.......خیلی با صفا بود شبای حرم و سکوت و مهتاب نیمه رجب ......برای نماز صبح می اومدیم همون صحن عتیق.......درست قبله روبروی گنبد و ایوان طلا و پنجره فولاد...........چه با شکوهه گنبد و بارگاه آقا..........

همه جای آشنا می دیدم........به خصوص چهره مامان............چون پارسال همین مرداد ماه بود که دوتایی باهم رفته بودیم زیارت................

دو روز اول صحن مسجد گوهر شاد را برای اعتکاف بسته بودن...........یادتون بارون مسجد گوهر شاد را که براتون تعریف کرده بودم؟اما فقط یه نماز ظهر را اونجا تونستم بخونم..............

خیلی خیلی خوب بود......حسابی روحیه گرفتم........دلم برای ایجا تنگ شده بود.........خوشحالم که دوباره اومدم..............و خوشحاتر اینکه دوباره تونستم بنویسم.............اما می دونم که مثل قبل نیستم...شاید اگه این چند تا استرس نه چندان کوچولو از زندگیم محو بشه بازم بتونم حسی بنویسم.........

خوب.........دوست دارم زود به زود تر بیام.........مثل قبل............سعی می کنم.....

دوستون دارم................

یا حق.....................

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت8 بعد از ظهر |

می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه..............

سلام

سلام

سلام

عید همگی مبارک............................

روز همه آقایون هم مبارک.....................

امروز حال غریبی دارم........آخه مسافر امام رضام......قطعا سفر خوبی خواهد بود...والبته تجربه تازه....آخه تنها.........تنها که نه ولی بدون مامان و بابا...........امسال قصد اعتکاف کرده بودم ولی برام یه سفر ایجوری رقم خورد.........نمی دونم چرا این فضا برام یه کم غریبه شده..شاید چون خیلی وقته توش چیزی ننوشتنم.............ولی خیلی دوسش دارم با همه خصوصیا ت منحصر به فردش و البته ردپای دوستام..........تابستان امسال برام غريبه............نمی دونم چرا ایقدر تنبل شدم........خسته ام ........دنبال یه چیز بکر و نو می گردم...........یه تنوع بی بدیل...............یه حس دوباره...........ولی همه چیز باز برام تکراری میشه..............دارم میرم که روحیه بگیرم........دارم می روم تجدید قواو البته............یادم اومد اسفند پارسال که اونجا بودم..................بارون.........صحن جواد الائمه..........بارون........ولی حالا دیگه از بارون خبری نیست..........................و حتما خیلی شلوغه...............

دیگه باید برم ته و توی ساکم را ببندم...................

دعاگو............

یاعلی و التماس دعا...........................................

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت6 قبل از ظهر |