سلام!
اين اولين دست نوشته من تو سال هشتاد و ششه.خيلي دلم براي دانشگاه تنگ شده.براي درس و كتاب وتكليف و پروژه.براي آصفه و حرفاي شيطنت آميزش.براي ناهيد و شيطونياش ……براي………………….
ميدونم بعد از تعطيلات كه ميرم حال و هواش حسابي عوض شده.اون جاده مستقيم و طولاني خوابگاه با درختاي( كنار )كه شكوفه كردن و همه جا بوي گل سنجد پيچيده و نم نم بارون بهاري ……رزهاي رونده ليمويي كنار در ورودي…..جاده كنار دانشكده مركزي و رزهاي مينياتوري سرخابي رنگ………چند روزه كه احساس سردگمي عجيبي دارم….چقدر دلم براي نوشتن…براي وبلاگم…براي احساسات ناب و دست نخورده ام تنگ شده…چقدر اينجا برايم غريبه شده…دارم از عاشقانه هايم فاصله ميگيرم…دليلش مهم نيست…دليلش شايد …شايد………………………
ديگه بهتره بيشتر از اين توضيح ندم …شايد تا چند وقت ديگه مجبور بشم همش را براتون بگم………..
ولي برام دعا كنيد…
راستي پنج شنبه (نهم)رفتيم گلپايگان.با خواهرم و شوهرش و كيميا…
جاي همه شما خالي…
ساعت دوازده از اصفهان حركت كرديم ….جاده و نم نم بارون و من …غرق در افكارم…انگار ذهن من در امتداد جاده تا بي كران آرزوها كشيده ميشد.هيچ وقت به اين فكر كرديد كه وقتي آدم پا تو ركاب سفر ميذاره…وقتي در امتدادجاده هاي پر پيچ و خم حركت ميكنه ناخودآگاه ذهنش در افكارش غرق ميشه؟
جاده و سكوت و ماشينهايي كه از هم سبقت ميگرفتن…………..
حول و حوش ساعت دو رسيديم گلپايگان…….قبل از گلپايگان يه شهري بود به اسم گوگد……تمام زمينهاي كنار جاده اش پر بود از گلهاي بنفش و گلهاي زرد قاصدك.من وكيميا مثل دو كودك شيطون ميون گلها بالا و پايين مي پريديم…..كيميا اولين بارش بود اين منظره را مي ديد و من به ياد دوران كودكي….همين الان هم يه دسته بزرگش روي ميزمه……………………..
ناهار را توي رستوران هتل جهانگردي خورديم………هتلش خيلي خوشگل بود
با طاقهاي چشمه اي. اما ناهارش تعريفي نداشت.بعر رفتيم بازار قديمي گلپايگان.با اينكه من توي اصفهان بزرگترين بازارها راديدم ولي بازاراونجا هم يه حال و هواي خاصي داشت.بارون نم نم ميزد و هوا خيلي سرد بود.يه كم خريد كرديم و بعدش رفتيم گوگد.آخه ارگ تاريخي گوگد بي نظيره…يه جاييه با ديوارهاي بلند سرخ رنگ كه چهار طرفش برجه…….داخلش كه شديم…يه حوض وسطش بود دورتادورش فواره وسنگفرشهاي قرمز و طوسي . يه نانوايي سنتي هم كه نان شيرين ميپخت گوشه چپ با يه چايخانه سنتي كه اجراي زنده موسيقي هم توش برقراربود…توش پر بود از اشيا قديمي مثل چرخ نخ ريسي و كوزه وصندوقچه و…………………يه آقايي ويولن ميزد و يكي سنتور….يكي هم مي خوند…..
دور تا دور ارگ اتاق بود كه اگه كسي قصد ميكرد شب را اونجا بمونه ميتونست رزروكنه…….از يكي برجها ميشد بالا رفت.همون كه كنار نانوايي بود….اما پله هاش وحشتناك بود……از بالاش همه جا به خوبي ديده مي شد………ما بعد از بازديد از برج يه نيم ساعتي توي چايخانه نشستيم و بعد گوگد را به قصد خوانسار ترك كرديم……..
وقتي خورشيد نور نارنجي اش را روي ديوارهاي سرخرنگ ارگ انداخت انگار روح آدمهايي كه ساليان سال اونجا آمد و شد كرده بودن را مي شد ديد………..
ديگه هوا تاريك شده بود كه رسيديم خوانسار……همه جا خيس بارون بود و هيچ درختي سبزنشده بود…..خوانسار شهر قشنگيه…كوهستاني با خونه هايي كه توي دامن كوه ساخته شدن……كوچه هاي بالا و پايين پله اي.عسلش هم كه معروفه.يه دور توي شهر زديم ساعت حدودا هشت بود.رفتيم چشمه خوانسار.هوا سرد سرد بود.برف مي اومد.اونقدر سرد كه وقتي از ماشين پياده شديم به معناي واقعي مي لرزيديم.اما مگه ميشد از اون منظره خارق العاده گذشت.من پارسال رفته بودم.اما ارديبهشت بود و درختا پر از شكوفه.
حالا يه حال ديگه اي داشت.هيچ كس جز ما و يه خانواده كه بعد از ما رسيدن اونجا نبود.همه جا برف بود كه توي انعكاس نور زرد چراغها مي رقصيدن و پايين مي اومدن…تمام پله پله ها را پايين رفتيم تا به سرچشمه اصلي برسيم.آخه از سرچشمه اصلي كه پايينه آب پمپاژ ميشه بالا و بعدش توي حوضچه ها و استخرها و جويهاي متعدد دوباره پايين ميره…….روي تمام درختا پر از برف بود و هيچ اثري از جوانه زدن نبود. حالا ديگه دماي بدنمون تعديل شده بود و دندونهامون به هم نمي خورد.آدم از اون منظره دل نميكند چون واقعا استثنايي بود .همين سكوت عجيبش با بارش برف و صداي قل قل آب و مه و نور و وهم…………………………….
بعدش رفتيم عسل خريديم……..و اومديم به سمت اصفهان……حالا روي كوهها هم پر بود از برف.آدم يادش ميرفت كه بهاره.ساعت ده و چهل و پنج دقيقه رسيديم اصفهان.سفر يك روزه پربار و خاصي بود.شايد آخرين سفر (???????)
جاي همه شما خالي...................................
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت
9:2 قبل از ظهر توسط مریم سادات| |