تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
دوباره برگشتم به دنيا............................
سلام…………….سلام………………. امروز حالم خوبه …هرچند هنوزم يه جورايي حالم گرفته ست….امروز دارم مي رم دانشگاه.صبح طراحي الگوريتم دارم….خيلي درس بديه…ميشه گفت يكي از بدترين و غير قابل تحمل ترين درساي رشته نرم افزار….مخصوصا اگه استادش يه جورايي خاص باشه…..مثلا سر كلاسش روزي يه حديث بگه ولي از اون طرف وقتي ازش يه سوالي مي پرسيد بگه :(به تو چه!!!!!!!!!!!)يا اينكه الكي گير بده و ……………(((((به قول يكي از استادامون كه ميگه:هر كي الگوريتم ميگيره….خدا رحمتش كنه!!!!!!)))) از ساعت دوازده و نيم هم بايد بريم فني و حرفه اي براي درس عملي كارگاه عمومي……..واقعا يه صحنه خارق العاده ست…….فكرش را بكن من با اون انگشتاي باريك و بلندم اون هفته مي خواستم يه ميله فولادي را با اره ببرم و بعدش سوهان بكشم….همه بچه هاي كلاس بايد يه ميله به طول ده سانت با كوليس اندازه ميگرفتن و بعدش ميبريدن……كه اين كار هر دفعه با كمك تعدادي انجام ميشد چون اون يه نفر كه اصلي بود از كت و كول ميافتاد…….اولش كه مي خواستيم تيغه اره جا بياندازه بايد ناخنمون را لب به لب تيغه نگه مي داشتيم.استادمون موذيانه گفت:(مواظب باشيد ناخناتون را نبريد!!!!!!). ولي خداييش استادمون خيلي آقاست و اصلا به روي خوش نمياره.بچه ها بهش ميگفتن:استاد شما حتما وقتي ميريد خونه كاراي ما را براي خانومتون تعريف ميكنيد و كلي مي خنديد)و استادمون گفت:(نه!مگه شما نمي خواهيد مهندس بشيد؟خوب!بايد همه كاري بلد باشيد)و بچه ها تا آخر كلاس بهونه گيري كردن.تازه اين اولشه.كار به تراشكاري و جوشكاري و اين جورچيزا هم قراره برسه………يه آقايي كه دوست استادمون بود مدام زير زيركي مي خنديد….. راستي…………….ديروز هم دانشگاه بودم……يهو….ظهر كه شد هوا گرگ و ميش شد و يه عالمه ابر اومدن دانشگاه مهموني…….اونقدر تند تند باريدن كه واقعا شجاعت مي خواست آدم از يه دانشكده به يه دانشكده ديگه بره……همه جا سيل راه افتاد…آخه دانشگاهمون توي دامنه كوهه و شيب دار……….. من تا ساعت 9:30 نظريه داشتم بعدش رفتم كتابخونه.زينب ساعت يك با دكتر معادلات داشت….باهاش رفتم سر كلاس……جرات نداشتم سرم را بالا كنم .هرچند كلاس خيلي شلوغ بود.سر كلاسش جزوه هاي پايگاهم را پاك نويس كردم.بعدش هم وقتي كلاس تموم شد رفتم پيشش.با شجاعت خيلي زياد.و اون سالنامه خفن كه كلي براش به شوهر خواهرم سفارش كرده بودم را بهش دادم……….……….چه كاري كردم…..(هر چند مي ترسيدم ولي به اين فكر كردم كه بايد اون پاكت بزرگ را توي بارون برگردونم خونه) بنابراين عزمم را جزم كردم……رفتم جلو…….واي …..دوباره تابلو شدم…..دكتر اولش مكث كرد.حالتش متعجبانه بود.چون اون پاكت حالت هديه نداشت.بهش گفتم توش چيه….يه نگاهي بهم كرد…….(فكر كنم تا آخر خط را رفت).به هر حال گرفت……… برام مهم نيست آخرش چي ميشه…….به آخرش اصلا فكر نميكنم……ولي برام مهمه كه از اراده و اعتماد به نفس و قاطعيتش خوشم مياد…….برام مهم نيست كه خيلي ها ازش ميترسن…..برام مهمه كه من متفاوت از بقيه فكر ميكنم……برام مهمه كه شجاعت دارم……برام اين مهمه كه ميتونم مقابلش بايستم….با يه خورده بالا و پايين اعتماد به نفس……برام مهمه كه به دلم اهميت ميدم...
|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت6 قبل از ظهر |

من و سفر يك روزه.....................................
سلام! اين اولين دست نوشته من تو سال هشتاد و ششه.خيلي دلم براي دانشگاه تنگ شده.براي درس و كتاب وتكليف و پروژه.براي آصفه و حرفاي شيطنت آميزش.براي ناهيد و شيطونياش ……براي…………………. ميدونم بعد از تعطيلات كه ميرم حال و هواش حسابي عوض شده.اون جاده مستقيم و طولاني خوابگاه با درختاي( كنار )كه شكوفه كردن و همه جا بوي گل سنجد پيچيده و نم نم بارون بهاري ……رزهاي رونده ليمويي كنار در ورودي…..جاده كنار دانشكده مركزي و رزهاي مينياتوري سرخابي رنگ………چند روزه كه احساس سردگمي عجيبي دارم….چقدر دلم براي نوشتن…براي وبلاگم…براي احساسات ناب و دست نخورده ام تنگ شده…چقدر اينجا برايم غريبه شده…دارم از عاشقانه هايم فاصله ميگيرم…دليلش مهم نيست…دليلش شايد …شايد……………………… ديگه بهتره بيشتر از اين توضيح ندم …شايد تا چند وقت ديگه مجبور بشم همش را براتون بگم……….. ولي برام دعا كنيد… راستي پنج شنبه (نهم)رفتيم گلپايگان.با خواهرم و شوهرش و كيميا… جاي همه شما خالي… ساعت دوازده از اصفهان حركت كرديم ….جاده و نم نم بارون و من …غرق در افكارم…انگار ذهن من در امتداد جاده تا بي كران آرزوها كشيده ميشد.هيچ وقت به اين فكر كرديد كه وقتي آدم پا تو ركاب سفر ميذاره…وقتي در امتدادجاده هاي پر پيچ و خم حركت ميكنه ناخودآگاه ذهنش در افكارش غرق ميشه؟ جاده و سكوت و ماشينهايي كه از هم سبقت ميگرفتن………….. حول و حوش ساعت دو رسيديم گلپايگان…….قبل از گلپايگان يه شهري بود به اسم گوگد……تمام زمينهاي كنار جاده اش پر بود از گلهاي بنفش و گلهاي زرد قاصدك.من وكيميا مثل دو كودك شيطون ميون گلها بالا و پايين مي پريديم…..كيميا اولين بارش بود اين منظره را مي ديد و من به ياد دوران كودكي….همين الان هم يه دسته بزرگش روي ميزمه…………………….. ناهار را توي رستوران هتل جهانگردي خورديم………هتلش خيلي خوشگل بود با طاقهاي چشمه اي. اما ناهارش تعريفي نداشت.بعر رفتيم بازار قديمي گلپايگان.با اينكه من توي اصفهان بزرگترين بازارها راديدم ولي بازاراونجا هم يه حال و هواي خاصي داشت.بارون نم نم ميزد و هوا خيلي سرد بود.يه كم خريد كرديم و بعدش رفتيم گوگد.آخه ارگ تاريخي گوگد بي نظيره…يه جاييه با ديوارهاي بلند سرخ رنگ كه چهار طرفش برجه…….داخلش كه شديم…يه حوض وسطش بود دورتادورش فواره وسنگفرشهاي قرمز و طوسي . يه نانوايي سنتي هم كه نان شيرين ميپخت گوشه چپ با يه چايخانه سنتي كه اجراي زنده موسيقي هم توش برقراربود…توش پر بود از اشيا قديمي مثل چرخ نخ ريسي و كوزه وصندوقچه و…………………يه آقايي ويولن ميزد و يكي سنتور….يكي هم مي خوند….. دور تا دور ارگ اتاق بود كه اگه كسي قصد ميكرد شب را اونجا بمونه ميتونست رزروكنه…….از يكي برجها ميشد بالا رفت.همون كه كنار نانوايي بود….اما پله هاش وحشتناك بود……از بالاش همه جا به خوبي ديده مي شد………ما بعد از بازديد از برج يه نيم ساعتي توي چايخانه نشستيم و بعد گوگد را به قصد خوانسار ترك كرديم…….. وقتي خورشيد نور نارنجي اش را روي ديوارهاي سرخرنگ ارگ انداخت انگار روح آدمهايي كه ساليان سال اونجا آمد و شد كرده بودن را مي شد ديد……….. ديگه هوا تاريك شده بود كه رسيديم خوانسار……همه جا خيس بارون بود و هيچ درختي سبزنشده بود…..خوانسار شهر قشنگيه…كوهستاني با خونه هايي كه توي دامن كوه ساخته شدن……كوچه هاي بالا و پايين پله اي.عسلش هم كه معروفه.يه دور توي شهر زديم ساعت حدودا هشت بود.رفتيم چشمه خوانسار.هوا سرد سرد بود.برف مي اومد.اونقدر سرد كه وقتي از ماشين پياده شديم به معناي واقعي مي لرزيديم.اما مگه ميشد از اون منظره خارق العاده گذشت.من پارسال رفته بودم.اما ارديبهشت بود و درختا پر از شكوفه. حالا يه حال ديگه اي داشت.هيچ كس جز ما و يه خانواده كه بعد از ما رسيدن اونجا نبود.همه جا برف بود كه توي انعكاس نور زرد چراغها مي رقصيدن و پايين مي اومدن…تمام پله پله ها را پايين رفتيم تا به سرچشمه اصلي برسيم.آخه از سرچشمه اصلي كه پايينه آب پمپاژ ميشه بالا و بعدش توي حوضچه ها و استخرها و جويهاي متعدد دوباره پايين ميره…….روي تمام درختا پر از برف بود و هيچ اثري از جوانه زدن نبود. حالا ديگه دماي بدنمون تعديل شده بود و دندونهامون به هم نمي خورد.آدم از اون منظره دل نميكند چون واقعا استثنايي بود .همين سكوت عجيبش با بارش برف و صداي قل قل آب و مه و نور و وهم……………………………. بعدش رفتيم عسل خريديم……..و اومديم به سمت اصفهان……حالا روي كوهها هم پر بود از برف.آدم يادش ميرفت كه بهاره.ساعت ده و چهل و پنج دقيقه رسيديم اصفهان.سفر يك روزه پربار و خاصي بود.شايد آخرين سفر (???????) جاي همه شما خالي...................................
|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت9 قبل از ظهر |