![]() وقتی تنهایی خودت را بر سطر سطر صفحه دیوار تصویر می کنی این بی اعتنایی ابدی را _با خویش_ در کنج این سکوت موازی ای دل به من بگو به چه تعبیر می کنی آه...... ای کودک رهای پریروز زندانی هنوز! ای حقه باز خوب! برخیز! مثل گذشته ها بر شیشه ها بکوب! (سهیل محمودی) فقط همین و بس.... نه من.............. که هیچ نیستم....... هیچ هم نیستم..................
ايميل من نويسنده آرشيو دلتنگي ها
مهر 1387
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي
وبلاگهايي که سر مي زنم
من با تو غزل مي آفرينم(عاشقانه هاي داداش احسان و مريم بانو)
گیلاس آبی(شاعرانه ها...واسه دل خودم) اترکسیا واگویه ها(پسرعمو) ما معتقدیم عشق سر خواهد زد( پسر عموسید علی) ویرگول من یه دخترم...یه دختر مسلمان...یه دانشجو(آصفه دوست گلم) روز مرگی (دست نوشته های اکبر کریمی...روزنامه نگار) آوای عشق(پسر عمه امین) بر ید باد صبا(روزنوشت های خزر) پرچيني از خيال( دختر عمودنيا) دلتنگي هاي يك مهندس مكانيك(مهدي) يادداشت هاي يك خبرنگار(كامران نجف زاده) نفسم با تپش نام تو جان می گیرد(سامان) ساحل سبز غریب دنیای باورهای مثبت(فرامرز) بطن تاریکی(اجتماعی های بهار) دختر دامپزشک(باران) باغ سیب(مریم السادات) خنده ی شیرین انار(مراد) فراموش(علیرضا) مبتلا(رفیع) فصل هیوا(فاطیما) بهارنارنج(میرعماد) پالایش اندیشه های روزانه(پسر عمه) دایره(دکتر محمود سعادت) سلوک سجادیه روزهای ماندگار(بی بی انار) در خانه اگر کس است...(یه پسر عمو دیگه...سید سلمان) شیخ عبد الله نبوی مریم!مهربان ... :: ظ‚ط§ظ„ط¨ ط³ط§ط² :: لينکهاي جالب
پروژه.کام
کانون گرم IT واسه کامپیوتری ها آموزش زبان فرانسه تبیان سایتهای مهم همه چیز در مورد برنامه نویسی دوره های آزاد رایانه ای(دانشگاه شهید بهشتی&MIT امريکا (Massachusetts Institute of Technology) فروشگاه مجازی من دانشگاه شهید بهشتی دکتر سید امیرحسن منجمی دانشکده فنی و مهندسی دانشگاه اصفهان فناوری اطلاعات(ITE) فتو بلاگ انیمیشن آمار سايت
RSS
|
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد خدانگهدارسال 1385!
اي گرداننده دلها و ديدگان
اي تغيير دهنده سالها و حالات
اي پديد آورنده روزها وشبها
تغيير ده حال ما را به بهترين حالات
سلام!
سلام!
اين آخرين سلام عاشقانه منه(تو سال 85) به دوستاي مهربونم…….دوستون دارم….و دوست داشتنم واقعيه چون:صرف نظر از هر آنچه به زندگي مربوط ميشه…روحهاي لطيفتون را عاشقم…..
امسال هم گذشت….خيلي زود…قشنگترين اتفاقات زندگيم……..دوبار رفتن مشهد…ايجاد اين وبلاگ(البته قبلا يه وبلاگ تو پرشين داشتم كه حالا مدتهاست متروكه) و پيدا كردن دوستاي خوبي مثل شما…
و(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
راستي اون روزي كه با آصفه رفتيم باغ گلها يه عالمه عكس خوشگل گرفتيم….منتظرم به دستم برسه و بعد يه پست درباره اصفهان و جذابيت هاش بذارم…..آخه ميدونيد…خيلي خوشگل شده…..رودخونه پر از آبه….لب به لب….درختاي زبان گنجشك پر از پولك هاي فسفري رنگ شدن…درختچه هاي به ژاپني شكوفه كردن…..ناژوان كه ميري لب رودخونه…اون طرفت هم باغهاي پهلو به پهلو و شكوفه هاي آلبا لو…….سبزه هاي تازه سر از خاك بيرون آورده بهت سلام ميدن ……رو پل خواجو كه قدم ميزني انگار داري روي آب راه ميري….اينقدر نزديكه به رويا…ميدان امام با درشكه هاي قديمي…اسطوره…تاريخ…گنبد فيروزه اي مسجد شيخ لطف الله و طنين اذان مسجد امام دم غروب……صفاي عالي قاپو كه تا آسمان فيروزه اي اوج گرفته….همه جا درخت و سبزي……وقتي راه ميري تو چهارباغ انگار مي خواي پرواز كني….مخصوصا اگه صبح زود باشه و هنوز ماشين تو خيابونا نباشه……..
پل قديمي شهرستان…..سي و سه پل…پل چوبي…پل ناژوان و…..پاركهاي دنبال رودخونه…….كاشكي بوديد و از نزديك مي ديديد………
بذاريد عكسا كه رسيد بيشتر بگم……..اين طوري بهتره…..
اينم يه عيدي كوچولو واسه سفره هفت سين هاي شما…………
حكمت هفت تا سين…………………………………..
سبزه به عنوان سرسبزي/
سنبل نماد خوشبو بودن/
سيب نشانه عشق و دلدادگي/
سكه نماد بركت و دارندگي/
سنجد نشانه عشق و دلباختگي( پي نوشت:من بايد امسال سنجد بخورم يا سيب؟)
سمنو نشانه و نماد شيريني/
سير نماد تندرستي و سلامت/
آب نشانه بيرنگي و حيات/
ماهي زنده نماد شادابي و زندگي/
آيينه نماد صداقت و يكرنگي/
قر آن نماد دين باوري و خداجويي/
شمع نماد نور و روشنايي/
تخم مرغ تمثيلي از نطفه و باروري…………………
و حالا:
آخرين كلام…………………….
دوستتون دارم و ممنون از اينكه بهم كمك كرديد تا از دلم بگم…….
مهدي خوبم: كه يه مهندس مكانيك با اراده است و هر وقت دست نوشته هاش را مي خونم بهم انگيزه تلاش ميده.وبلاگ نويسي مجددم را با خوندن وبلاگش شروع كردم و اون بهم گفت كه تصميمم را براي نوع نوشتنم بگيرم و من خواستم كه از روزام بگم.
(راستي مهدي جان !بهت رسيد كه كامنتهام چند وقته واست سابميت نمي شه؟نمي دونم چرا ولي باور كن كه اومدم و همه مطالبت را خوندم………..).
دنياي خوشگلم:كه عاشق جبران خليل جبرانه(مثل خودم)و مهربون مثل برگ گل.
داداش احسان و مريم گلي بانو:كه سرمشق عشق و زندگي ميدن.
داداش امير: كه خيلي معرفت داره و مثل خودم سحرخيزه و عاشق بارون.
داداش حسن(حنل) :كه كارگردانه و دلش به گرمي بوشهر.
داداش محمد حسين:كه مهربونه وبا صفا.
ناهيد و ساره عزيزم :كه نميدونم چرا اسم وبلاگشون را آپاچي ها گذاشتن!!!!!!ولي خيلي با صفان.
داداش پيمان:با وبلاگ شكلات و دلنگرونيهاش واسه همنوعاش.
داداش نويد:كه گه گداري يه حاضري ميزنه.
داداش رضا:كه از دلش سخن دل ميگه و اميدوارم امسال توكنكور قبول بشه……
آلفاجون:با دهكده عشق و صفاش.
امير:كه وبلاگ نداره و با من قهر كرده……گاهي مياد اين طرفا…..(اي كاش امسال نظرش را در مورد زندگي تغيير بده……).
باران عزيزم:كه يه خانم دكتر دامپزشكه.ميخوام بهش بگم اسمت خيلي خوشگله و اراده ات تحسين برانگيز.
ناهيد و آصفه عزيزو خوبم:دوستاي دانشگام و همراه دلتنگيهام و شاديام……….
و بالاخره:مريم و يزدان…ميثم…مازيار(عشق گمشده)…حامد…مريم…و(تورا خدا ببخشيد اگه اسم كسي را از قلم انداختم……..)……
عاشق همه تونم و دوستتون دارم……………………………..
يه سيب بزرگ عشق تقديم به همه تون……………..
يا حق………………….
تا سال ديگه بدرود و صد درود
|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت10 قبل از ظهر
روياي يك رياضيدان..............................(والبته بدون شرح)
سلامي دوباره
با احترام و با عشق............................................
ديوانه شدنم مبارك........................
قصد نداشتم اين چند روز آپ كنم تا اينكه يه مطلب واسه عيد بنويسم.......البته هنوز دير نشده...تا دقايق 90 هم فرصت باقيست........
دلم مي خواست نظر همه دوستام را در مورد پست قبليم بدونم.........پس لطفا اول قبلي را بخونيد(با تشكر ويژه)
اين پست تقديم به بهترينم.....................
امروز روز آخر دانشگاه بود..........نه!تعجب نكنيد!اونقدر هاهم بچه درس خوان نيستم......آخه پسراي دانشگاه امروز از كنايات (محترمانه!)بي نصيبمون نذاشتند...........
مي دونيد چيه........درس نظريه زبانها و ماشينها بعد از حذف و اضافه تشكيل شد و اون هفته هم تعطيل بود واسه همين استادمون ازمون خواست امروز بريم..........وماهم مثل بچه هاي مثبت دعوتشون را اجابت كرديم.
جالب بود...........دانشگاه و سكوتش.........دانشكده مركزي هيچكس توش نبود جز ما.........البته براي من بد نشد.چون براي بار آخر دكتر توسلي را ديدم..........ديگه رفت تا بعد از عيد......اجلوش آفتابي نشدم....آخه .........جريانش را كه مي دونيد؟
دكتر هم امروز بچه ها راكشونده بود دانشگاه........براي درس معادلات ديفرانسيل....اگه من را آزاد مي ذاشتيد كه بدم نمي اومد دوباره برم سر كلاسش.ولي خوب.........پررويي هم حدي داره ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستي قرار بود اصفهان را براتون توصيف كنم.........حالا دير نمي شه.........ديگه تعطيلم....فرصت دارم....
وحالا ...........بريم سر اصل مطلب..............روياي يك رياضيدان.............
تقديم به تو..................................(كاشكي مي تونستم بدم خودت هم بخونيش)
دوست عزيزبه بطلميوس سوگند كه نيروي عشقت كسرعمرم را معكوس نموده و به خرمن هستي ام آتش زده است.انگارعمرمن تابع وفاي توست.قامت مستقيمم از هجرتت منحني شده و نيروي عشقت همچون برداري موازي محور آرزوهايم تغيير مكان داده و اعضاي بدنم را ناقص ساخته است.
در دايره عشقت اسيرم و مركزي نمي يابم كه آني فارغ از خيال تو معادله Nمجهولي زندگيم را حل كنم.
شبي فيثاغورث را به خواب ديدم كه از وجود سرگشته ام سرمشق مي گرفت.
خدا خدا مي كردم ريشه اي بيابد تا هميشه سير صعودي به سوي تو پيدا كنم.
ناگهان خيال كردم كه تابع نيستم و چون اين سخن را با وي در ميان نهادم فرجه لبهايش مانند مسطحه 90 درجه از هم گشوده گشت و گفت:
اي حيران وادي سينوس عشق و دوستي.
مگر نمي داني كه پرانتز وجودت بستگي مستقيم با تغييرات دل معشوق دارد.
از بي خبري خويش معذرت خواسته و از حضرتش بخشايش طلبيدم.
آنگاه كه بر محور تانژانت نا اميدي سرگردانم خيال عشقت برايم مبدا اميد است و زماني كه از كسينوسهاي مهربانيت فاكتور مي گيرم از گوشه كروشه رخسارت چشمك دلفريب و مجهولي مي بينم.
نكند مهرت را در دل من به تبديل گذاشته اي و خود هر لحظه به حساب بهره هايش مي رسي.
ديگر بيش از اين دست به فرمول وجودت نمي زنم ولي اميدوارم كه تالس پيوند دوستي و برادري ما را نسبت به هم گرمتر و محكم تر كندو بيش از اين محتاجم نسازد كه در لگاريتم انديشه به دنبال دوستان جديد گردم.
ارادتمند شما
(تانژانت آلفا)
|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت2 بعد از ظهر
وقتي كه عشق در دل ما ريشه ميكند.......................
آنگاه الميترا گفت:
((با ما از عشق سخن بگو))
پس او سر برآورد و به مردمان نگريست
وسكوتي عميق آنها را فرا گرفت.
پس او با صدايي بلند و رسا گفت:
هنگامي كه عشق فرا مي خواندتان
از پي اش برويد.
گرچه راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامي كه بالهاي عشق در بر مي گيردتان
خود را در آن بالها رها كنيد.
گرچه در لابلاي پرهايش تيغ باشد و زخمي تان كند.
و هنگامي كه با شما سخن مي گويد باورش كنيد.
گرچه طنين كلامش روياهاتان را برهم زند
چنان كه باد ناملايم شمال از باغ و گلستانتان سرزميني بي حاصل مي سازد
……………………………………….
امروز با مقدمه اي از كتاب پيامبر و رازهاي دل جبران خليل جبران شروع كردم…..
بارون مي زنه به شيشه پنجره اتاقم و عاشق ترم ميكنه……..
((مي زند باران به شيشه…………..مثل انگشت فرشته……….))
قلبم ميزنه چون……..(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
مي دونيد مي خوام چي بگم…….؟مي خوام از عشق حرف بزنم…..چيزي كه همه آدما دوست دارن تجربه اش كنن. با همه سختيها و مشكلاتش…عشق شيرينه به شرطي موقعي تو دلمون رسوخ كنه كه آمادگيش را داشته باشيم……يعني بتونيم با عقل كنترلش كنيم…….آخه ميگن عاشقا چشماشون به روي حقايق بسته ميشه….
حالا بازم چرا اينها را گفتم؟
بقيه اش را بخونيد شايد متوجه شديد………..
خيلي وقت بود كه فكر ميكردم دوستش دارم……….(عاشق نيستم) ….اما دوستش دارم چون دوست داشتن باارزش تر از عشقه…….و اين دوست داشتنم همه روزها باهام بود…….تو روحم مي چرخيد و با هر نفس مثل رايحه معجزه آسا اميدوارم ميكردبه زندگي……
اما هيچ وقت جدي اش نگرفتم چون مي ترسيدم……در موردش اشتباه نميكنم……ولي احساس مي كردم دنياش خيلي بزرگتر از دنياي منه…………مي ترسيدم و هنوز هم ميترسم……..((به خودم حق نمي دادم….))نمي خواستم اسيرش بشم…….چون از بند آزاد شدن را در توان خودم نمي ديدم…….و البته هنوز هم اسيرش نيستم…….
يك روز نشستم با خودم فكر كردم……….
وبالاخره با خودم كنار اومدم
دليل دوست داشتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
((دوست داشتن دليل نمي خواهد…....دليل دوست داشتنم تو هستي.....))
با خودم گفتم ابراز دوست داشتن كار بدي نيست….چون عشق قشنگترين حسيه كه خدا
در وجود بنده هاش به وديعه گذاشته……..
خجالت نمي كشم……..از اينكه عاشقشم…………….(دوستش دارم............)
نه……….من شيطنت نكردم………فقط عشقم را بهش يه كوچولوش را ابراز كردم……….گناه كه نكردم………….؟
چهارشنبه شب همه اصفهان را زير و رو كردم……..
مي خواستم كتاب پيامبر و رازهاي دل را بهش هديه بدم……اما نبود..ناياب شده بود…….بالاخره بعد از سه ساعت وقت گذاشتن يه كتابفروشي يه جلد از قبل داشت…..((وقتي گفت :خانم دارمش…از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم……))
خلاصه خريدمش……اومدم خونه و يه جمله از خود كتاب انتخاب كردم به اضافه يه جمله از خودم و اولش نوشتم…..و بعد با نهايت دقت كادوش كردم……به نظر خودم خيلي خوشگل شد….
و بالاخره ديروز………..وقتي ديدمش تمام تنم ميلرزيد…….انگار همه قولهايي كه به خودم داده بودم را فراموش كردم………..آصفه كنارم بود…………وبهم انگيزه ميداد………داغ شده بودم……استرسم بالاتر از هزار بود
چرا؟(من كه قبلا هزار بار باهاش درمورد مسائل درسي حرف زده بود.......!!!!!!!!!!)
بعد به خودم گفتم :من خيلي راحت ميتونم برم پيشش……جداي از اينكه دوستش دارم……چون رابطه يه رابطه شاگرد و استاديه……
ايستادم تا دفتر خلوت شد…..بعد رفتم تو…..سلام كردم…..نگام كرد و جوابم را داد….ويك نگاه به دستم....فهميد ميخوام چيكاركنم.............
جلوي پام بلند شد……..دستم را بردم جلو……راحت قبول كرد…..انتظارش را نداشتم...منتظر بودم بپرسه:به چه مناسبت؟
خيلي راحت تر از آنچه فكرش را ميكردم……….((آخه اينقدر جديه كه همش تصورم اين بود كه فاصله اش با احساسات خيلي زياده…….))حالا فاصله مون به اندازه هرم نفسهامون بود………خنك شدم……آنقدر ها هم كه فكر ميكردم دور از دسترس نبود…برخوردش خيلي مودبانه و قشنگ بود…..بهش گفتم :استاد نمي دونستم شما چه سبك كتابي دوست داريد واسه همين با سليقه خودم انتخاب كردم……و اون خيلي قشنگ ازم تشكر كرد….
وامروز خوشحالم ………نه به خاطر شيطنت دخترانه ام………
بلكه به خاطر اينكه روحش را خيلي راحت لمس كردم…….فهميدم تمام تصوراتم درباره اخلاقياتش اشتباه بوده……..
آخه فكر ميكردم موقعيت اجتماعي و نوع رشته اش خيلي جديش كرده…….
اما……………………………..اما………………………
بعدش با آصفه رفتيم باغ گلها
واقعا جاتون خالي.
شايد پست بعديم وصف اصفهان باشه...
آخه بهارا خيلي خوشگل ميشه...
راستي..............
ازهمين جا دعوتتون ميكنم به شهر ما تشريف بياريد.
چشمان ما منتظر قدوم مهربان شماست.
يا حق..............................................
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت8 قبل از ظهر
نبضم ميزند بي تو.................................................
سلام
سلام
امروز قصد ندارم خيلي از روزام بگم…..مي خوام يه جور ديگه حرف بزنم….البته نه اينكه اتفاق خاصي نيافتاده باشه ها….نه!…خاص كه نه!…مثل هميشه……اما ديروز يه اتفاق جالب افتاد…ديروز دانشگاه بودم….دوشنبه ها را دوست دارم….چون(…)
از ساعت 9:30 تا ساعت يك آزاد بودم…..ساعت يك پايگاه داشتم….رفتم سر كلاس….همزمان با استاد….فقط من بودم و مهندس بهبهاني…گفت بشين درس بدم…….(براي فقط من يه نفر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)اما خدا را شكر به خير گذشت……چون سر و كله ياغي ها پيدا شد……
مي دونيد كه دم عيد كه ميشه حال و احوال كلاسا چه جوري ميشه ……………
اما خوب…………يه خود شيرني نخاله گرايانه واسه استاد كردم………….
به هر حال با يه حاضر غايب كلاس دو سكشني تعطيل شد………البته با شوخي هاي استاد…………………..(خداوند آخر و عاقبتمون را به خير كناد………..)
بعدش اومديم پايين…………………
دكتر توسلي كه بچه ها را به چهار ميخ كشيده بود……….نشونده بودشون و براشون
مثل چي ميگن؟آهان….وور…ووره جادو رياضي مهندسي درس ميداد…..
از اون طرف هم استاد زماني قهر كرده بود چون بچه ها نرفته بودن سر كلاس مهندسي نرم افزار و ايشون حمل بر توهين گذاشته بودند……….بعد چه ماجراهايي كه رخ نداده بود……..گفته بود درس همتون را حذف ميكنم و…………
خلاصه بعد از كلي منت كشي و علافي….سكشن دوم با كلي آبرو ريزي تشكيل شد……(خداوند به همه انسانها شفاي عاجل عنايت كناد………)
آخه …بابا يكي نيست بگه….اين همه راه اومديد….اين همه پول داديد….خوب بريد سر كلاس ديگه……….
بعدش من رفتم شب شعر….(تا دوستام سر كلاس بودن………..)
دلم هوس شعرگفتن كرد………
حالا يكيش را مي ذارم ببينم نظر شما چيه؟
دلم از دوريت تنگ است
وچشمانم دگر از سايه هاي سرد بي زارند….
و قلبم مي تپد در زير آوار كدورت ها
هنوزم مي تپد بي تو
هنوزم مي تپد بي عشق
و فردا مي رسد از راه
مرا خواهند برد بر محكمه
((دادگاه تنهايي))
وكيل عشق مي آيد
و قاضي چرخه گردون اين دنياست.
و من…………..
محكوم اين زندان تنهايي...
خودم سر در گريبانم...
در ابهامم...
كدامين جرم ناكرده……مرا تا كنج ديوار اسارت ها كشانده؟
((سكوتي سرد))
نبضم مي زند بي تو!!!!
هنوزم تو!!!!
هنوزم تو!؟
تو….؟
تو كيستي………؟
جز هاله اي سنگين...
و انگشتان بي رحمي كه قلبم را ميان انجمادش مي فشارد...
نه….!
نيستي!
خيالي تو…!
و من….
محكوم اين زندان تنهايي...
دلم را مي برند...
فردا دگر
((نبضم نخواهد زد…………….))
|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت6 قبل از ظهر
خسته ام از سفر پر از گردم...............يك بغل حرف تازه آوردم................
هيچ وقت پيش اومده كه بخواهيد بنويسيد فقط به خاطر اينكه خالي بشيد .دنبال لغت خاصي نميگرديد اما وقتي حتي ساده ترين كلمات قاصراند و در برابر احساستون حسابي كم ميارن …سردرگم و كلافه مي شيد….
من هم حالا همين حال را دارم…
مي خوام بنويسم …بي دغدغه درگير شدن فكر. اما بالاخره بايد فكركنم تا بتونم رشته احساسم را با رشته كلمات گره بزنم…تا بتونم بگم…
امروز اصفهانم…باز هم برگشتم به شهر كودكيهايم…شهر خاطراتم…اينقدر درگير هوايش شده ام كه يادم رفته ريشه هام تا كجا رشد كرده اند…اينقدر بزرگ شده ام كه بچگي هام همه خاطره شده اند
اينقدر درگوشم خوانده اند كه بايد خانم بشم …كه مبادا بچگي كنم… يادم رفته قلبم هم داره مي زنه…بي هيچ توقعي…من فقط ياد گرفته ام كه به حرف عقلم گوش بدم…گاهي فكر ميكنم من مثل رشته ام يك انسان قانونمند شده ام …درست مثل يك ربات…
هر چي تلاش ميكنم تا پيله تنهايي ام را بشكافم …اما انگار تارهاي زندگيم آنچنان در هم پيچيده اند كه حالا حالاها خيال باز شدن ندارن…آرزوي پروانه شدن………………….
ازخودم…از احساسم…از روش زندگي كردنم…از سردگمي ام…از تكرار مكررات…ازرونوشت كردن روزهاي تكراري…از يكنواختي…خسته ام…………
نا اميد نيستم…
اما خسته ام
خسته ام از نردبان بي نهايت پله…
بي هدف نيستم
اما خسته ام
خسته از ابهام
خسته از معادلات غير قابل حل…..
خسته از رمان ناتمام خدا…
من قهرمان اين رمانم…اين داستان زندگي من است كه بي اختيار قهرمان وقايعش شده ام…
هيچ چيز زجر آور تر از اين نيست كه جايي قرار بگيري و بخواهي نقش بازي كني …نقش زندگي خودت را و زجر آور تراينكه لحظه به لحظه فيلمنامه ات را داغ داغ دستت ميدن و ميگن بازي كن و تو مجبوري…
خسته ام…………………………………………………………………..وحالا…
بازم ميخوام از بارون بگم
بارون………بارون….به خصوص اينكه وقتي تو صورتت مي خوره كه تو ي تكه اي از بهشت باشي…
جمعه شب…مشهد…حرم امام رضا…صحن مسجد گوهر شاد…بارون…مه…نورمهتابي چراغها…حوض ميون صحن با فواره هاي رويايي …انعكاس كاشيكاريهاي آبي تو قطرات ريز بارون…سكوت…خلوت…ومن ….تكيه دادم به ديوار…سرم را بالا گرفتم…خنكاي بارون با گرماي اشكام مخلوط ميشد ….تمام وجودم خيس بارون شده بود…انگار تو بهشت بودم….من بودم …فارغ از دغدغه هاي اين دنيا….فارغ از هرچه هست و نيست….فارغ از آرزوها و روياهاي دور و دراز…فارغ از غصه ها دلتنگيها سردگمي هاو نيازها…
صحن بزرگ جوادالائمه………چراغهاي بلند…نور…آسمان …ابر….باران…ودرياي آب غوطه ور روي سنگهاي مرمرين…من…من…غرق خيالات عاشقانه ام…گنبد طلايي حرم….گنبد فيروزه اي مسجد گوهر شاد….من……….گسسته از دلبستگي هاي اين دنيا……………
جاي همه شما خالي
و امروز اصفهانم……………….بازگشته ام در آغوش دنيا….
بازهم:
آرزوهاي دنيايي…درد هاي بي پايان…بغض هاي دم به دم كه مي شكنند اما انگاربزرگتر مي شوند…….وانگار بعد از هر شكستني گلويم را بيشتر فشار مي دهند…..
امروز آمده ام………….
بازگشته ام…………
تا دوباره بي اختيار بازي كنم…………………………
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت7 قبل از ظهر
سلام..............!
سلام..............!
امروز اومدم بگم پنجشنبه يعني دهم اسفند دارم ميرم يه جاي خوب...
كجا؟
اگه گفتيد....؟
مشهد....پيش امام رضا...
حالا هر كي هر چي حاجت داره بگه تا براش ببرم...........
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت6 قبل از ظهر
دوباره می زنم از عشق حرف تازه تری.............بیا که بی تو ندارم حضور معتبری
من................................................................................................................ تنها................................................................................................................ گذر لحظه ها.................................................................................................... خیال بودن و نبودن............................................................................................ خیال زندگی.................................................................................................... خیال تو........................................................................................................... خیال آمدنت.................................................................................................... من ............................................................................................................... قلب تو خالی................................................................................................... یک روز شاد...یک روز غمگین.............................................................................. من................................................................................................................ احساسی شبیه بادبادک اسیر دست باد.............................................................. شبيه هوای بهاری............................................................................................ شبیه کوهنوردی که نمی داند قلاب احساسش را به کدامین صخره بیاویزد................. من............................................................................................................... آینده ای مبهم وبا معادله ای دومتغیر و سه مجهول................................................. متغیر: من وتو...مجهول :زندگی...تنهایی...عشق................................................... من................................................................................................................ نیایش...گریه...التماس...................................................................................... خدا............................................................................................................... سکوت...صبر...(عجب صبری خدا دارد....)امتحان.................................................... من................................................................................................................ بغض...لجبازی...پشیمانی.................................................................................. دلهره...اضطراب...انتظار..................................................................................... من................................................................................................................ فقط یک سوال................................................................................................. کی به سر آید این انتظار؟.................................................................................. |+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت7 قبل از ظهر
یه روز بارونی.....من و دانشگاه.............................
سلام! سلام! وای جای شما خالی..................................................................................از ته دل میگم. بارون...بارون...بارون.............................................................................بارون.... اینقدر می چسبه زیر بارون قدم بزنی و سرتاپات خیس بشه...به خصوص اگه تو دلت یه جورایی خوشحال باشی...حتی اگه دلیلش یه دلیل بچه گانه باشه..............وقتی قطرات بارون میخوره توی مژه هات و از گونه هات سرازیر میشه انگار همه دنیا تو قلب آدم خلاصه می شه........انگار می خواهی بال در بیاری و بالا بری... دیروز دانشگاه بودم...یادم نمیاد گفته باشم کدوم دانشگاه میرم.......اما خیلی بزرگه....توی دامنه کوه...پر از سربالایی ودرخت .....مخصوصا درختای زیتونش منو یاد شمال میاندازه......درخت بیدو توت سفیدهم خیلی داره.... بهار که می شه همه جا بوی گل سنجد میاد....پر از رز رونده لیمویی و هفترنگ....پر از مارگریت... زمستونا وقتي برف مياد وروی قله کوه پر از برف می شه یه حس خوبی داره.........وقتی هم که هوا ابری و بارونی می شه همه جا را مه می گیره....اونوقت می چسبه بری توی تریای سرباز بشینی و یه چایی داغ داغ بخوری.... دیروز روز خیلی خوبی بود....زندگی را باتمام وجود لمس کردم...صبح با انرژی از خواب بلند شدم و یه صبحانه دلچسب خوردم.......................تصمیم داشتم به موقع سر کلاس برسم ولی طبق معمول با تاخیر رسیدم.اول صبحم را با یه راننده تاکسی غرغرو شروع کردم.آدم جالبی بود.برای همه چیز غر می زد...با همه مسافرا هم اصطکاک پیدا می کرد. ساعت اول تربیت بدنی داشتم...جلسه اول بود و فقط حالت توجیهی داشت....بعدش با آصفه تصمیم گرفتیم بریم کتابخونه و کتاب بگیریم...بعد رفتیم سر مزار پنج تا شهید گمنامی که تو دانشگاهمون اند.. از اونجا رفتیم ژتون گرفتیم ...بعدش مونده بودیم که چی کار کنیم که دیدیم دکتر توسلی باسرعت داره میره دانشکده علوم پایه...تازه از ماشینش پیاده شده بود...من تو عالم هپروت بودم...آصفه گفت مریم از خدا چی می خواد؟............... بارون شروع شده بود و داشت نم نمک می بارید... گفته بودم هرجایی که دکتر باشه من هم ....خلاصه یکی دو تا سوال اضطراری جور کردیم و رفتیم سریش شدیم......سوالهای مقاله ای ودر مورد درس محاسبات عددی و.................... بعدش هم آصفه درس انقلاب داشت.من هم باهاش رفتم.استادشون یه آقای روحانی بود که فکر کنم بالای هشتاد سال سن داشت...به زور نفس می کشید. سر کلاس داشت خوابم میبرد....وقتی کلاس تموم شد از دانشکده پانزده خرداد رفتیم به طرف سلف...حالا بارون حسابی تند شده بود و از تمام صورتم جوی آب راه افتاده بود.............خیس خیس...انگار تو دریای لطف خدا غوطه ور شده بودم.... یه روز یه جایی خوندم که هر قطره بارون را یه فرشته میاره زمین و بعدش تا آخر جهان عبادت خدا را میکنه.... دیروز اصفهان فرشته بارون بود..................................فرشته بارون.... بعد از ناهار از آصفه جدا شدم...من پایگاه داده ها داشتم و اون مهندسی نرم افزار2. من دانشکده علوم پایه و اون ساختمان مرکزی......................تنهاشدم...زیر بارون....تنها..... سر ساعت یک مهندس بهبهانی اومد.................جای شما واقعا خالی....درس پایگاه با طنزپردازیهای استاد...مخلوط جک و خاطره و دیتابیس........ به آصفه سفارش کرده بودم بعد از کلاس نره....بنابراین فاصله بیست دقیقه ای را تو ده دقیقه رفتم اما یادش رفته بود و سرکارم گذاشته بود.........(آصفه خیلی بدی.........!!!!!!!!) عوضش................................. حالا دیگه همه لباسام خیس شده بود.من بودم و بارون .....................هیچ وقت دلم نخواسته چتر داشته باشم. خلاصه تنهایی برگشتم خونه...... کاش هیچ وقت دانشگاه تموم نمی شد........ کاش هیچ وقت جوانی تموم نمی شد................................................................................ هیچ وقت به این فکر کردید که ما همیشه منتظر فرداییم که اتفاق تازه ای بیفته و زندگیمون رنگ تازه ای بگیره وهمه امروزهامون را به امید فردا سپری می کنیم...غافل از اینکه امروزمون هم سرشار از لذت زندگیه...لذت بردن از زندگی فقط رسیدن به آرزوها نیست...چون داشته های امروزمون ...آرزوهای دیروزمون بوده...لذت زندگی توی حس کردن لحظه هاشه............. دانشگاه...شورجوانی...بارون...مه...عشقهای کودکانه... |+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت7 قبل از ظهر
|