تبليغاتX
به مریم بگویید بخندد
به مریم بگویید بخندد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
شب.................ماه و خدا......................

وقتی دلت را به دریای تنهایی میسپاری فکر می کنی ساحل آرامش کجاست؟

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

زندگی............................هنرانسان بودن

سلام

امروز..............نه...دیروز...فهمیدم که وقتی یه حریم امن برای خودت می سازی نباید هر بیگانه ای را توش راه بدی...

آدم حتی وقتی که بزرگ می شه و حتی وقتی که فکر میکنه خیلی تجربه داره بازم تو روزاش...حتی تو لحظه هاش با چیزای جدیدی مواجه می شه که براش تازگی دارن.بعضی هاشون درس زندگی میدن و بعضی ها با اینکه تلخ و گس اند اما آدم را می سازن.زندگی مثل یه بازی سخته...همه ما بعضی وقتا کم میاریم و احساس شکست و ناامیدی عمیقی بهمون دست می ده اما اگه تو دلمون حتی یه جای کوچولو واسه خدا داشته باشیم دستمون را به درگاهش دراز می کنیم تا دستمون را بگیره....این یه اعتقاده و یه عشق..........گر چه بعضی وقتا باهاش لج می کنیم و سرکشی اما...........دوسش داریم....

اما کاشکی......................کاشکی...خدا این همه آزمایش سخت نمی کرد.

نه...........نه...............نه اینکه از امتحاناش بترسم.اما بعضی وقتا واقعا کم میارم.

چون دلیل اونچه اطرافم می گذره را نمی فهمم............

دارم به این فکر میکنم که همه ما اگه همون طوری که با فطرت پاک به دنیا اومدیم ...زندگی می کردیم و همدیگه را دوست داشتیم و از اعتماد دیگران سواستفاده نمی کردیم و..................چقدر خوب بود.

بعضی ها وقتی یه جا باعث رنجش دیگران می شن احساس شعف و پیروزی بهشون دست می ده....

اما به نظر من باید به حالشون افسوس خورد چون زندگی را خیلی راحت دارن می بازن.....

زندگی فقط نفس کشیدن ...خوردن...خوابیدن...وسر دیگران کلاه گذاشتن نیست...

زندگی هنر انسان بودنه......................... 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت3 بعد از ظهر |

این عکس رو سایت تینی پیک خراب کرده بود...

به همین دلیل حذفش کردم...

فقط همین! 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت8 قبل از ظهر |

خوب........................دوباره سلام

وبلاگم را تا اونجایی که تونستم بازسازی کردم.حیف که نظرهای شما...که برام یادگاریهای خوبی بودن را نمیتونم بازسازی کنم...البته همانطور که گفتم از وبلاگ قبلیم یه کپی دارم.................از امروز دوباره پست جدید می ذارم.....

 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت8 قبل از ظهر |

22 بهمن.......روز تولدم..............................

سلام.....................................................................

امروز تولدمه.

وای...

خوشحالم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم...نه.........................نه..........................!!!

بچه که بودم خیلی خوشحال می شدم.اما حالا هیچ احساسی ندارم.جز اینکه یکسال دیگه از عمرم سپری شد و من یکسال فرصت زندگی کردن را پشت سر گذاشتم.

یادمون باشه هر روز که از عمرمون می گذره یه قدم به مرگ نزدیکتر می شیم...

حیفم اومد نیام و چیزی نگم....22 بهمن...تاریخش را دوست دارم...دوتا دو...و ماه بهمن...بهمن آدم را یاد زمستون و کوهستان و برف می اندازه..........

کوچیک که بودم همیشه جشن تولد به راه بود.......حتی تا همین چند سال پیش که کیمیا دختر خواهرم به دنیا اومد و منو از مر کز توجهات خارج کرد.

امسال می خوام از خدا هدیه تولد بگیرم.........خودش می دونه چی می خوام.........

اینه راز من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه اینکه:

خداجون

ممنون که یکسال دیگه به من فرصت  نفس کشیدن دادی

می خوام تا این نفس میره و میاد..........................

تا نبضم می زنه.....................

دلم زنگار کدورت...نفرت...سنگدلی...و بی وجدانی نگیره .......................

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

یه روز بارونی................................................................

سلام

امروز نوبت پا کردن تو کفش کلاغهاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه.............................خیلی پرنده های جالبی هستن.

مخصوصا اون نوع خالص و یه دست سیاهشون.همونایی که نوکهای بزرگ دارن و پراشون سیاه سیاهه ...

همونایی که وقتی بارون میاد با اون نوکهای مخروطی بزرگشون زمین را کند و کاو میکنن...

تا حالا توجه کردین که خیلی با نمک اند........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا کلاغ یه موجود افسانه ایه...به خصوص اینکه اون بالا بالا ها لونه میسازه و خیلی عمر می کنه و

از چیزهای خوشمزه مثل گیلاس و زرد آلوهای تابستون هم نمی تونه کوتاه بیاد و اينكه عاشق چیزای براقه ...

از قالب صابون هم خیلی خوشش میاد.نه از  صابونهای حالایی که پره از اسانس .از اون صابون قدیمی ها. اون هم به خاطر چربیش...

ولی....

افسوس کلاغای این دوره زمونه دیگه پفک خور شدن.باور نمی کنید؟

من امتحان کردم.البته توی زمستون که میوه و گردو نیست.

امتحان کنید...

خلاصه اينکه.........

دیروز بارون میومد و من داشتم با طاهره دوستم که تازه از شهرستان اومده بود حسابی تلفن را داغ می کردم که از پنجره اتاقم یه دفعه توجهم به همین منظره ای که حالا براتون می گم جلب شد...

یه عالمه کلاغ از همونایی که براتون توصیفشون کردم نشسته بودن روی شاخه های درخت خشکی که تو باغ پشت خونمونه .که البته حالا دیگه باغ نیست...چون همه درختاش خشک شدن...

تو پرانتز:

(یادم میاد کوچولو که بودم یه درخت آلوچه(همون گوجه سبز تهرونیا) سرش را از تو باغ خم کرده بود روی پشت بوم خونه مون.حسابی تابستونا از ترشی میوه هاش مستفیض می شدم...اما حالا نه درخت میوه ای باقی مونده.نه حتی از اون درختای چنار ...)

داشتم می گفتم که بارون میومد و یه عالمه کلاغ اومده بودن لابلای شاخه های بدون برگ درخت پناه گرفته بودن...حسابی رو پراشون بارون نشسته بود...پف کرده بودن و از همه هیکلشون فقط نوکهای تابلوشون پیدا بود...همین طور که داشتم با طاهره حرف می زدم پرده را کنار زدم تا بهتر ببینمشون...

روی هر شاخه ای دو سه تاشون نشسته بودن به نظرم اومد غافلگیر شدن...

یا شاید گرسنه شون بود

دلم براشون سوخت!!!!!

تلفن که سوخت و خیالم از بابتش راحت شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتم رو پشت بام تا براشون یه مشت گندم بریزم که بوی دست آدمیزاد نده...

اما همه شون پر کشیدن و رفتن............................

 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

دفتر خاطرات.........................................

هیچ وقت به این فکر کردید که یه روزهایی..........

اون روزا که کوچکتر بودیم دلمون می خواست یه دفتر داشتیم که بهش یه قفل کوچیک بود.

اون روزا حسرت نوشتن یه کلمه عاشقونه ...........

یا................

دوستت دارم

رو دلمون بود.

دلمون می خواست هزار بار تو دفترچه قفل دارمون جریمه می شدیم(دوستت دارم)

و لابلای کتابهای کتابخونه پنهونش می کردیم که دست مامان بهش نرسه.

یادمه ریحانه یکی از اونا داشت و هیچ وقت برای من بازش نکرد.

اما من............

هیچ وقت فرصت نکردم یکی بخرم

آخه چیزی نداشتم که توش بنویسم...............

من هم آرزوی یه راز داشتم هم آرزوی یه دفترچه قفل دار که روش یه قلب باشه.البته بدون تیر...

قلب تیر خورده به نظرم خیلی خنده داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا روزها از اون دوران گذشته و من واسه خودم خانومی! شدم.

دیگه کسی نگران نیست که حال و هوای دوران نوجوانی بهم غلبه کنه و بی هوا

خدای نکرده... هوای عشق و عاشقی بچه گانه به سرم بزنه.

دیگه برا خودم میرم دانشگاه و میام.

آروم و سر به زیر...

کی گفته دانشگاه جای عشق و عاشقیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما که جز درس و امتحان سخت و نمره و بداخلاقی استاد چیزی ندیدم.

حالا دیگه دوره زمونه عوض شده

کسی دلش نمیخواد دفترش قفل داشته باشه

نه؟

حالا همه یه وبلاگ دارن که راحت توش از عشق و تنهایی و دوست داشتن و...........میگن

حالا همه دوست دارن یکی در وبلاگشون را بزنه و بیاد تو و بشینه یه چایی بخوره و نظرش را هم بگه.

دیگه دفترهای خاطرات هم خودشون دارن خاطره می شن.

من هم حالا یه وبلاگ دارم که توش فریاد می زنم.....................

اما هنوز....همون مریمم........

شما هم خوش اومدین...............قدم رنجه کردین و دوستتون دارم...................

 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

روز بعد از انتخاب واحد یعنی هجدهم..........................................

باباجون!

بابای خوبم سلام

می دونم که این متن را نمی خونی.من هم خجالت می کشم که واست بخونم.بابا!...بابای عزیزتر از جونم...!

به خاطر همه چیز ممنونم...می خوام دستای مهربونت را لمس کنم.می خوام ببوسمشون اما از عظمت و بزرگیت شرم دارم...بابایی............................دوست دارم...

دیروز برای هزارمین بار سرخ شدم وقتی بهت گفتم که شهریه دانشگاهم هفتصد هزار تومن میشه....

من راحت گفتم...و توراحت گفتی باشه....می دونم که هر کاری لازم باشه برای پیشرفت من انجام می دی

می دونم که خیلی دوستم داری...کوچولو که بودم از اون دختر بابایی های ته اش بودم .اما حالا یه حیای بزرگ مانع می شه که خودم را برات لوس کنم.اما دیدی ...؟بعضی وقتا غیر از وقتایی که عیده یا از سفر برگشتی دوست دارم یه بهونه جور کنم تا در آغوشت بگیرم و ببوسمت....اما...

بابایی...من هنوز همون بچه ته تغاری ام...همون مریم کوچولو...همون ماریچه...یادته بابایی...بهم می گفتی ماریچه...یادته مهمونی که می رفتیم همیشه تو ماشین خوابم می برد و شما بغلم می کردی و...باید بگم بعضی هاش را بیدار می شدم ولی خودم را به خواب می زدم....

امسال دلم خیلی هوس گل نرگس کرده بود...اصلا اگه زمستون بیاد و من بوی نرگس را نشنوم زمستونم دیگه زمستون نمی شه...وشما دیروز یه عالمه شاخه گل نرگس از تو باغچه واسم چیدی...باید بگم:

خیلی خوشحال شدم...........ممنون.

کاش یه روزی می رسید که می تونستم لااقل حمایت های روحی ات را جبران کنم...اما می دونم که هر چی تلاش هم کنم حتی یه ذره اش هم جبران نمی شه...

بابای گلم

من قدر نشناس نیستم

اگه می بینی نمی یام بهت بلند بگم ممنونم ...دلیلش این نیست که نمی فهمم...فقط دلیلش یه چیزه...

بابا!

میدونی؟دارم فکر می کنم...که اون روزا که شما ها بچه بودید کسی از این کارا واسه بچه اش نمی کرد

مثلا همین خود شما...بعضی وقتا خاطرات اون زمونها راتعریف می کنید که چه طوری درس خوندید و دانشگاه رفتید ...از خودم خجالت می کشم.از توقعاتم و از .......................

دیگه چی می تونم بگم جز اینکه

شرمنده.........................................................................................................
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

وایسا دنیا.......................................

سلام....................

هیچ وقت پیش اومده که احساس کنید هیچ تعلق خاطری به دنیا با همه جذابیتش ندارید

همه روزها و لحظه ها مثل سنجاق کردن رونوشت روزهای تکراری اند.......مثل یه تقویم که فقط شماره های گوشه برگه هاش با هم فرق می کنه...نمی دونم ...حتی دانشگاه که شاید برای خیلی ها حکم همه چیز را داره غیر از جای درس خوندن برای من فقط کلاس و درس و استاد و کتاب و امتحانه. البته باید اعتراف کنم که دکتر توسلی را دوست دارم.نه....نه...سوتعبیر نشه. فقط در حد یه استاد.آخه این حسم هم به آدمیزاد نرفته.چون استادی که همه ازش می ترسن را من دوست دارم.قضیه دانشگاه رفتنم (البته دوباره رفتنم...)هم یه جریان مفصلی داره که شاید بعدا براتون گفتم...همه دارایی و خلوتم يه اتاقه که همه ثانیه های زندگیم راشکل داده .یادم میاد از همون بچگی یعنی از شش سالگی که اومدیم این خونه این اتاق مال من بود.هنوز هم هست.من توش بزرگ شدم.درس خوندم.کنکور دادم.دانشگاه رفتم.به خاطر چیزای الکی و غیر الکی توی سکوتش گریه کردم و خندیدم.من بزرگ شدم ولی اتاقم بزرگ نشد.هنوز هم به وسعت آرزوهای کوچک بچگیمه.داشتن یه اتاق مستقل...!اما نمیدونستم...کاش می دونستم که بعد ها توی یه عالمه استقلال و سکوت حل می شم و کسی وقتی درش را می بندم خلوتم را به هم نمیزنه...

جز مهربونی دستای نوازشگر مامان که اون هم حالا دیر به دیر تر شده چون دیگه بزرگ شدم!!!!!

همه!همه؟

مگه کسی غیر از من و بابا و مامان توی خونه مون زندگی می کنه؟

به هر حال همه می دونن وقتی در اتاقم بسته است یا در حال درس خوندن یا کتاب خوندنم یا اینکه با کامپیوترم درگیرم یا خوابم...

البته گاهی از سر دلتنگی طراحی می کنم .گفتم طراحی.دوباره دلم برای کلاسمون تنگ شد. آخه این ترم فرصت نکردم برم.خیلی کارها می خواستم بکنم که هنوز تو لیست انتظارن...مثل اتمام دوره خوشنویسی

وای ....یادش به خیر...آخه می دونید؟من خطاطی را از کلاس سوم دبستان شروع کردم ولی رو به آخرش در جا زدم و حالا حاصل همه تلاشم صفر شده چون کاملا قلم از دستم افتاده و باید دوباره از اول خط شروع کنم...

دلم خیلی براش تنگ شده...

یه عالمه آرزوی شروع نکرده هم دارم که حتی هنوزیه فکر اساسی هم براشون نکردم

مثل نجوم که عاشقشم.مثل سه تار که همه وجودمه...و..........................

دوستام بهم می گن تو چرا کامپیوتر می خونی؟

ومن می گم از رشته ام بدم نمی یاد ولی هنوز در حسرت معماری ام ..هنوز...هنوز...هنوز....تا آخر عمر

به خصوص وقتی تو دانشگاه بچه های معماری را می بینم...

بگذریم...................................

یه روز می خوام جداگونه از آرزوهام و احساساتم!بنوسیم

خلاصه

چی داشتم می گفتم؟

آهان....اینکه منم و یه اتاق با پنجره ای که ازش یه کمی آسمون پیداست و شاخه های چند تا درخت چنار پیر و چند تا لونه کلاغ...یه میز تحریر و یه کامپیوتر و یه تخت و یه کتابخونه پر از کتاب و چند تا گلدون کاکتوس و یه آکواریوم با دوتا ماهی و دوتا حلزون.

دیگه چی؟

دیگه من....من...من...من...من...من...من...من...........................................................

گاهی سکوت من را می شکنم و بی هوا ...بی دلیل مسیری را انتخاب می کنم که از کنار رودخونه رد بشه...

کاشکی اینجا بودید و می دیدید

اصفهان....بارون...زمستون...ورودخونه زاینده رود و مه......

این روزا هم یه عالمه مرغابی و مرغ دریایی اومدن مهمونی

اینقدر عاشق این تصویرم که می خوام توش محو بشم...

یه روز هم از اصفهان براتون می نویسم...اصفهان...اصفهان....

آخرش...اینکه

من......................................

یکی تو دلم خندید و گفت.......باید تقسیم شی!

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

آرزوی دخترانه..............................................

يکي بود يکي نيود
زير گمبد کبود غير از خدا هيچکس نبود
دختري بود که هر صبح دست مهربون خورشيد
گيسوي نرمش رو شونه ميزد
دخترک يک دل داشت
که از عشقي ميتپيد و
سراپاي  وجودش رو پر از عطر اقاقي ميکرد
دخترک
همه شب
پيش از اينکه گرد خواب روي چشماش بشينه
مينشست زير مهتاب و به باغ آسمون چشم ميدوخت
آخه اين دختر ناز قصه ي گندم ما عاشق بود
خلاصه
وقتي ماه دست مهربونشو به سر اون ميکشيد
دخترک با خنده اي لطيف و ناز سربه سمت ماه ميبرد
ماهکم
ماه عزيز
خيلي من دوسش دارم
هميشه به من ميگه دوست دارم
دعا کن که سرنوشت سايشو روي سرم نگه داره
ماه تبسمي ميکرد و پشت ابر قايم ميشد
توو دل دخترک قصه ي ما شهسواري خونه داشت که چشاش رنگ عسل بود
و نگاهش مثه يک شبنم پاک برق ميزد
برق چشماش دل دختر و ميبرد به آسمون
روي گونه هاي اين شاهزاده ي قصه ما
انگاري يه دشت پر اقاقي بود
سر زلفش رنگ شب بود
 يه شب پر از ستاره
يه شب پر از نياز
دل اين شاهزاده ي چشم عسلي
انگار از جنس صداقت بود و لبريز وفا
دخترک هميشه وقتي که چشاش به نگاه  شاهزاده  دوخته ميشد
با يه شرم کودکانه اونو ماه خطاب ميکرد
شاهزاده ... گونه هاش سرخ ميشد 
سالها گذشت و يک شب
يکي از دياري که قانونش جدايي بود
اومد و بين اونا يه ديوار از سنگ کشيد
سنگاي زشت و سياه
ديگه دخترک از اون شب شهسوار عشقشو هيچ جا نديد
سرنوشت نذاشت که شهسوار قصه
 سايشو روي سر دخترک قصه ي ما نگه داره
سالها رفت و ............................گذشت
دخترک حالا ديگه يک زن کامل شده بود
اما عکس شهسوار هيچ زمان از چشمه ي پاک دلش محو نشد
اين زن قصه ي ما دردونه اي داشت مثه يه حبه نبات
 همه شب وقتي که دردونه ي اون توي آغوش صميميش خواب ميرفت
دلش و ميذاشت جلوش
 و به حال اون دل زار اشک ميريخت
آخه اون دل که ديگه يه دل نبود
شده بود يه کلبه ي پر گرد و خاک
يه شب از اون شباي سرد زمستون
يک دفعه يکي اومد کنج  کلبه ي دلش
اما اين مهمون ناخونده ي ما
بد جوري شاهزاده رو ياد اين زن مياورد
اومد و کلبه خرابه ي دل شکسته شو
آب و جارو کرد و... حسابي برق انداخت
روي هر طاقچه ي کلبه ي دلش
گلاي عشق رو گذاشت
بعد از اون شب ديگه اين زن دلش از دست دلش نميگرفت
وقتي اون مهمون ناخونده ميومد توي خلوت سياش
همه جا نور ميگرفت
بعد از اون سالهاي سخت و سياه
اين زن قصه ي ما
واسه  بار اولين از ته دل
خنديد
اما وقتي که يه شب
 تک وتنها توي خلوت گرفته اش با خودش قدم ميزد
يک دفعه يه دست نوشته از همون مهمون ناخونده دلش رو لرزوند
گونه ي زردش از بارون اشک
 خيس و براق شده بود
يه آتيش داغ داغ توي دلش افتاده بود
دل تبدارش رو آروم آروم آب ميکرد
مثه يه شمع نجيب توو سکوت خلوتش
اشک ميريخت و دعا ميکرد
خدايا
من ديگه اين دل صاف رو نميخوام
خدايا
من ديگه اينهمه احساس نميخوام
خدايا کاري بکن که درد من درمون بشه
خدايا اين دل من...
 يه کاري کن که سنگ بشه
خدا اشکاشو که ديد
بارونو واسش فرستاد که دلش آروم بشه
اين زن قصه ي ما  با اشکاي ابر سياه آروم گرفت
 با دلش يه عهدي بست...
دلکم گوش به حرف من افتاده بده
که اگر روزو شبم همرنگه
که اگه ظاهر من از سنگه
بيا و يه لطفي در حقم کن
بيا و زخمت رو با نمک مرحم کن
بيا و تا دم آخر
با همين خاطره هاي تلخ و شيرين
شبت رو سر کن
دلکم
آخه هر دل که دل شاهزاده ي تو نميشه
نذار که منم بگم
نه ديگه اين واسه من دل نميشه
دلکش اشکي ريخت و از اون روز ديگه اين زن
ناله هاي دلش رو نشنيد
چه دل خوبي بود...

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

گاهی اوقات

گاهی اوقات به دنبال آغوشی هستی تا آرامش خستگی هایت باشد

گاهی آنقدر دلت تنگ می شود که  دنیا هم برایش کوچک می شود

گاهی دلت می خواهد سرت را بر شانه های صبوری بگذاری تا همدم دلتنگی هایت شود

گاهی آنقدر تنها گریه می کنی که خالی می شوی اما غمت انگار بزرگتر می شود و گلویت را می فشارد

گاهی بغضت بی انتها می شود و هر چه در خود فرو می خوری و میشکنی به ناگاه فرو می شکند

گاهی میشکنی و میشکنی

گاهی زمین می خوری و بر می خیزی

گاهی دلت ابری می شود

گاهی قلبت درد میگیرد

گاهی خیال می کنی گم شده ای

گاهی احساس میکنی گم کرده ای داری

گاهی دلت برایش تنگ می شود

گاهی در وجودت صدایش می کنی

گاهی فکر می کنی تنهایت گذاشته

گاهی می خواهی که زود تر بیاید و به همه غصه ها رنگ زوال بزند

گاهی دلت می خواهد هنوز کوچک بودی و دنیای بچه گانه ات را کسی بر هم نمی زد

گاهی دلت می خواهد هیچ وقت بزرگ نشده بودی

گاهی آه میکشی

گاهی دلت هوایی می شود

گاهی آرزو میکنی

آرزوهای کوچک

خانه آبی......

گاهی می خواهی دیگر نباشی

اما باید بود

تحمل کرد

زندگی کرد

تنها.......................................

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |

سلام

سلام

سلام

از اونجایی که بنا به دلایلی مجبور شدم وبلاگ قبلی ام را با همین نام حذف کنم ...

امروز با انرژی بیشتری شروع میکنم.تصمیم دارم پستهای قبلی ام را بازسازی کنم...ببخشید اگه تکراری میشه...ولی از وبلاگ قبلی ام هم یه کپی دارم....

همه تون را دوست دارم........................

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت7 قبل از ظهر |