به مریم بگوئید بخندد
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
بگذار رها شوم از اين سوسپانسيون "سكوت" ... "خلوت" و" تنهايي" ...كه البته "شور"هم درش يافت ميشود... و من هر لحظه اين معجون نه چندان دلچسب را سر ميكشم و به شكرانه ي اين" دل بي خيال "جرعه اي بر زمين!!! بيا ...ببين زمين جان گرفته است دوباره...افسوس كه همه ي ماهيان كمي بي نفس شدند در اين خشكسالي كشنده... مي داني؟سخت است كه زندگيت به آب و هوا و اكسيژن و اين جور چيزها بند باشد...كه فكر كن خداوند يك روز دلش بخواهد اين اكسيژن را هم از ساكنان هميشه ناشكر زمينش قطع كند...از اين به اصطلاح "اشرف مخلوقاتش"...آن وقت ببين مي تواني اين همه "ادعاي" "بودن" كني؟... گمان ميكنم براي دوباره قدم زدن كنار زاينده رود...بايد صبر كني تا دوباره قورباغه ها فرصت زاييده شدن بيابند...اصلا تو بگو شبهاي زاينده رود بي اين سمفوني نشاط آور چه معنا دارد؟! باشد...حق با توست... توفكر كن من عادت دارم همه ي زندگيم را...حتی نوشته هایم را... گره بزنم به اين شهر شلوغ و هرج و مرج شده ي اين روزها كه هنوز هم به من آرامشي جاودانه مي بخشد اگر چه فيروزه اي بودنش را كمي از دست داده زير اين همه لجني كه به سر و رويش پاشيده اند با "گناهان مدرنيته" شده شان! گيرم كه چشمانم به منوكسيد كربن حساس است و ريه هايم به دودهاي ماشينهاي تك سرنشينشان به نفس نفس! اما من هنوز هم دوستش دارم...دوست دارم وقتي پر از "اضطرابم" پناه بياورم به رودخانه اش...ميدان نقش جهانش و همه ي تكه هايي كه هنوز هم وصلش مي كند به روزهاي آبي گذشته اش... ياد من باشد فردا كه به ملاقات رودخانه ميروم...اصلا بي خيال...چه اهميت دارد... فقط خواستم بگويم نفسي هست هنوز! "شکر" و مثل همیشه ی همیشه: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر چی می تونست این روزا اینقدر منو خوشحال کنه؟! چه خبری می تونست حالمو دگرگون کنه؟! اونایی که از وسط شهرشون یه رودخونه رد میشه که خیلی هم معروفه می دونن وقتی مدتی خشک میشه چه حالی به آدم دست میده... من خیلی خوشحالم چون امروز روز زنده شدن زاینده رود"ه" رودخونه ای که خشک شدنش باعث شده بود از اونطرفا که رد میشم غمم بگیره... خدایا شکرت... خدایا شکرت... خدایا شکرت... هم به خاطر بارون امروزت...هدیه قشنگت و هم به خاطر احیای زنده رود! چهارشنبه نوشت: یه بسته تیله"گوی"خریدم که تو ۱۰۶ تا تیله بود....ازهمونایی که بچه بودیم باهاشون بازی میکردیم....چهارتا هم خودم داشتم که شد ۱۱۰ تا...ریختمشون توی یه جام شیشه ای و گذاشتم روی میز تحریرم...اگرچه دیگه بازی باهاشون بلد نیستم اما اینم اضافه شد به دکوراسیون خاطرات اتاقم! مثل همیشه ی...: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر پاييز كه ميشود...هوا كه گرگ و ميش مي شود كمي...و كمي هم غصه اش مي شود شايد...و انگار كه دلش ميگيرد...و باران كه نم نم ميزند... دل من هم هوايي مي شود و... و... و... و شايد كه اين روزها هي دلت بخواهد بي دليل عاشقانه مشق كني... هزار بار گفته ام پاييز اصفهان را خيلي دوست دارم...پاييز پاركهاي دنبال رودخانه اش را...كه برگ زرد و قرمز و نارنجي از آن بالا بالاها پيچ بخورند و تاب بخورند و بر روي زمين بنشينند با هزار ناز و عشوه گري! بعد تو هم دلت بخواهد كه شال و كلاه كني و بزني به خيابان و راه بروي و گز كني همه ي پياده روها را بي هدف...و دستهايت مثل هميشه يخ بزند و لپهايت گل بياندازد ونوك انگشتانت زير آن جوراب حوله اي باز هم مور مور شود... و هي به ويترينهاي مغازه ها نگاه كني و مثل آن روزهاي قبل ... ديگر دلت نخواهد چيزي بخري...و يادت بيايد كه گيرم اين همه لباس و كفش و خرت و پرت خريدي و روي هم تلنبار كردي كه چه؟!!!اين را نگه داري كه بعدها بپوشي و آن يكي را به خفتت بكشي و هي نيم دار نيم دار حوصله ات سر برود از هر كدامشان...گيرم كه اين رنگ به آن رنگ بيايد...گيرم كه... و شايد كه اين روزها فقط گاهي از سر تفنن ناخنكي به مغازه اي ميزنم و گرنه ديگر از آن حس لذت از خريد خبري نيست!از آن حس شادي بچه گانه كه هميشه عاشقش بودم و چقدر كيفور ميشدم از خريد... و خبري نيست از اين حسها... و نه از حس هاي ديگر... فقط انگار دچار حس وظيفه شناسي شده ام... كه خودم را بايد جمع و جور كنم... و كمي هم حس هنري ام فوران كرده اين روزها به جاي حس مهندسانه ي آن روزهايم. براي اين به اصطلاح چند صباحي به پايان مانده ي عمر كه آن هم مثل برق ميگذرد...با یک چشم بر هم زدنی... و البته انگار كه با پاييز كمي هم عاشق ميشوم...همينجور...بي هدف...گيرم كه براي دل خودم! دعای همیشگی...آن هم برای دل خودم: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر! سکانس اول: مي خواهم براي"ت" بنويسم: "به تو..." "به تو..." "به تو كه فكر ميكنم..." "دلم " "دلم" "دلم" "دلم ميلرزد" . . . . . . نه... مي بينم... مدتهاست به كسي فكر نميكنم...اصلا به كسي فكر نمي كنم.... محدود شده ام بين حصار زمان و مكان ! ياد من باشد: "من پر از تنهاييم!" سکانس دوم: امسال هم تك درخت بيد كنار رودخانه پاييز كرد...همان که همیشه وقتی از کنارش می گذرم هوایی می شوم...همان که ... زاينده رود مرد... "بيد مجنون مسخر پاییز شد"... و من هنوز هم خواب مي بينم كه لا به لاي رقاصي تركه هاي تازه جوانه زده اش در آغوش مي كشي ام! سکانس سوم: تمام بيت هاي زندگيم پر شده از صفر و يك...مي فهمي...؟!به گمانم چند ساليست منطقي شده ام...بايد كمي" تامل كنم"و كمي شايد كه لازم باشد"طاقت بياوري" تا دوباره شاعر شوم!دوباره عاشق شوم! "كمي از نفس افتاده ام اين روزها" سکانس چهارم ياد من باشد: مشق كنم كسي را دوست بدار كه با تمام وجود بخواهيش و بخواهدت!كه نبضت برايش بزند...كه" بلد باشد" نيمي از آن سيب سرخ رسم و رسوم هر ساله ات ...كه برايش كنار مي گذاري گاز بزند! نشان به آن نشان كه: "هر سال ...هر سال...سال تحويل كه ميشود يك سيب بزرگ سرخ را نصف مي كنم...نيمي براي من...و نيمي براي تو و هر سال آخر اسفند كه ميشود...نيمه ي خشك شده ي سهم تو را خاك ميكنم..." ياد من باشد:امسال هم دارد آخر اسفند مي شود...و" تو...""او..." "اصلا چه فرق مي كند كه كدام ضمير بنشيند جاي اين همه دلتنگي...؟" سکانس پنجم: انگار كه شبيه آن برنامه هاي هوش مصنوعي شده ام... بايد تمام احتمالات برايم از پيش تعيين شده باشند... و همه ي مسيرها كاملا واضح...كلاس...كار...درس...اتاق...كامپيوتر...اينترنت...كتاب...اشك...سكوت...و البته نوشتن كه پر از خالي ام مي كند كماكان... سكوت...سكوت...سكوت... تو نمي فهمي من دچار "هجوم "بي عاطفگي شده ام!؟ سکانس ششم: دانه هاي تسبيح كه بين انگشتانم پيچ مي خورند و تاب مي خورند و مي غطند و دانه دانه صداي به هم خوردنشان را مي شنوم...حس مي كنم متبلور شده ام... ايمان بياور كه: "عشق يعني همين كه ساده احساس كني عاشق شده اي...و دلت به هيچ جاي ديگري "هم" بند نباشد..." و نه به يك "او" " او"ي كه... "كسي" كه هميشه اول شخص مفرد "غايب" بوده است! و ببين كه چقدر من هنوز هم نوشتم:تو... سکانس هفتم: ***موسي با حالت نگراني از شهر بيرون رفت و گفت:"اي پروردگار من!مرا از قوم ستمكار نجات بده" و چون رو به جانب مدين آورد گفت:"اميد است كه پروردگارم مرا به راه مستقيم هدايت فرمايد"*** حضرت موسي در اوج خستگي و دلتنگي به وادي شعيب رسيد... و اين اوج گفتگوي او با پروردگارش بود :"رب اني لما انزلت الي من خير فقير" خدايا من به هر خيري كه از جانب تو بر من رسد سخت نيازمندم و خداوند او را بي نياز كرد! همین! حرف اول: بايد اونقدر بزرگ شم كه اين "درياي متلاطم هميشه طوفاني" ديگه توان به هم ريختنمو نداشته باشه! "بادبانها رو بكشيد!!!" خدايا! خدايا اين منم با اين همه غلط املايي... در اين ديكته هاي هر روزه ي تو! تكرار... تكرار... ببخش و توانم ده! حرف دوم: داشتم مرور ميكردم آرشيو اين دلتنگ نامه رو!خنديدم...خنديدم...زمان آدم رو عوض ميكنه!خوشحالم كه لااقل فهميدم چي مي خوام! حرف سوم: صبحها از خوردن چايي شيرين با نون سنگك هر روزه ي بابا كنار تو لذت مي برم!وقتي داغي اون تكه نون رو روي پوست دستم احساس ميكنم...به گمانم دارم مي فهمم كه زندگي همش اوني نيست كه مي خواهي....بايد از اوني كه هست لذت ببري! حرف چهارم: همه ي دلها به سمت شماست! كعبه ي آمال! منم دلم رو گره زدم به اون پنجره فولاد! در كوي تو مستانه مي افتم و مي خيزم دلداده و ديوانه مي افتم و مي خيزم من مست و پريشانم مي نالم و مي مويم مدهوش ز پيمانه مي افتم و مي خيزم تا آنكه تو را يابم مي گردم و مي جويم پس بر در آن خانه مي افتم و مي خيزم حرف پنجم: همه پنجره ها انگار كه به سمت تو باز مي شوند...انگار كه نه! حتما... دستم را به سويت دراز كرده ام... نااميدم نكن! حرف ششم: قلب من و تورا پيوند جاودانه ي مهريست در نهان پيوند جاودانه ي ما ناگسسته باد تا آخرين دم از نفس واپسين من اين عهد بسته باد "از حميد مصدق" حرف هفتم: رب اني لما انزلت الي من خير فقير "راستي هپت هپت هپتاد و هپت رو يادتونه؟!!!حسين رفيعي"فه فه"توي برنامه نيمرخ!!!!؟؟؟ الان هشت هشت هشتاد و هشته"همه دنياست و عدد هشت"و تمام رخ و دل من سمت... از هشت نگم از چي بگم؟!
![]()
| Design By : Night Skin |


