میم مثل مریم ها
اینجا برای هر در بسته کلید هست
این مطلب را نوشت و رفت...... سلام اين آخرين پستيه كه توي اين دفتر مينويسم...و اصلا و به هيچ عنوان سعي نميكنم گذشته اي كه با اينجا داشتم رو پاك كنم...هرچند شايد خيلي وقتاش روزاي خوبي نبود...ولي خيلي وقتاش هم روزاي خوبي بود...با اينجا زندگي كردم...همه ي اون چيزايي كه دوست داشتم رو توش نوشتم...باهاش گريه كردم...خنديدم...باهاش غصه خوردم...ناراحت شدم...دوست داشتم ده ساله بشه...اما نشد ديگه...كوچ كردم جاي ديگه...كوچ كردم كه اينجا رو مثه سازي براي هميشه تكيه بدم به ديوار و بذارم قامتش براي هميشه استوار باشه...بذارم شايد بعدها دوست داشتم بهش سر بزنم و ببينم چي بهم گذشته... اين پست رو ميگذارم جاي اون تمام شد بدون هيچ توضيحم...دوست دارم تصورم نسبت به زندگي و خودم و ادما عوض كنم...دوست دارم ببخشم...و اينكارم ميكنم...شده خيلي ناراحت شده باشم...ولي هيچ وقت هيچي رو به دل نگرفتم...از كنار خيلي مسائل خيلي راحت عبور كردم ... شايد كه سكوت كردم...سكوتم نشانه بي خيالي نبوده...سكوت كردم كه راحت تر بتونم بگذرم...سكوت كردم كه به روحم ...به جسمم...به قلبم...به دلم...بر خلاف اونچه توش روان و جاريه...لطمه اي وارد نشه... دوست دارم از امروز...از همين حالا به زندگيم جور ديگه اي نگاه كنم...دوست دارم به خاطر اينكه گاهي ديگران سعي ميكنن به عمد...يا غير عمد روحمو دستخوش طوفان كنن...گريه نكنم...بذارم به حساب همين حد فهمشون... دوست دارم خودمو به خاطر اون چيزايي كه هستم دوست داشته باشم...نه به خاطر اونچه ديگران دوست دارن باشم...به خاطر خودم...احساس رقيقم...مهربونيم...شوق هنريم...تنهاييم...غرورم...و اينكه دارم اين دوران رو طي ميكنم شايد كه به خدا نزديك بشم...به خاطر اينكه خدا منو آفريده تا براش بندگي كنم....و به واقع اين تنها چيزيه كه به معناي واقعي كلمه بهم ارامش ميده...هيچ چيز خيلي نگرانم نميكنه...جز اينكه گاهي بي اختيار راه ميافتم دنبال همون رانده شده از درگاه خدا...و هيچ چيز خوشحالم نميكنه به اندازه ي همه ي روزاي زندگيم...وقتي در لحظه متوجه ميشم نبايد "من" فريفته رانده شده باشم...و هيچ چيز برام لذت بخش تر نيست...جز اينكه وقتي خيلي خسته و كدرم...سرم رو بذارم روي سجاده ي بندگي اون...و بهش بگم كه خيلي دوسش دارم...به خاطر همه ي داده ها و نداده هاش شكر...كه داده ش از سر لطف و كرمشه و نداده ش حتما جولانگهي براي رشد و بالندگيم...اينكه هي و مدام بهش نزديك شم...نزديك شم... اينجا اعتراف ميكنم كه زياد خطاهاي انساني مرتكب شدم...زياد ناشكري كردم...زياد جاهايي كه خدا رو بايد ببينم نديدم...ولي ميخوام با همه وجودم بگم كه زود فهميدم...فهميدم كه اشتباه كردم...فهميدم كه خطا كردم...و فهميدم كه هيچ كسي جز خدا نميتونه اينقدر راحت ببخشه و با اغوش باز پذيرات باشه... منم از نسل سومم...اما زياد جووني نكردم...ولي خوشحالم كه همه ي روزاي خوبم...روزايي بوده كه توش فكر كردم خدا رو دوست دارم...برام مهم نيس بقيه چه فكري ميكنن...بقيه از چي لذت ميبرن...اما من از يه چيزايي لذت ميبرم كه شايد براي بقيه سخت باشه دركش...به همون اندازه درك و فهم خودم البته...و دعا ميكنم شعورم نسبت به چيزايي كه برام لذت بخشن روز به روز بالاتر بره...و اين افتان و خيزانها به تدريج ازم گرفته بشم... اين روزا...روزاي تنهايي خاصي اند...وقتي فكر ميكنم چقدر درونم از هر دلبستگي خاليه...هنوز هم جاي خوشحاليه كه لااقل جا براي خدا زياده...هنوز درگير زندگي كسي ديگه اي نشدم...هنوز خودمم و خودم و خودم...شايد اين زياد خوب نباشه...و هركسي دلش بخواد تو زندگي يه دلخوشي...پشتيبان...تكيه گاه...هم صحبت...همراه...همسفر...همراز داشته باشه...ولي به هرحال اينطوريه اين روزام...هنوز نتونستم كسي رو پيدا كنم كه بتونم روش حساب كنم...كسي كه بفهمتم...و عميقا دركم كنه...هنوز خودمم و دغدغه هاي شخصيم و عبور از اين بحران هاي گاهي سخت كه مثه گرداب ميكشدت داخل و تو مجبوري خودتو به سختي نجات بدي...بحران هاي نگفتني...كه گاهي خودت ايجادشون ميكني...گاهي با يه رفتار كسي ايجاد ميشه...گاهي با گفتار كسي...گاهي....گاهي...ولي به هرحال ميگذرن ديگه...و مهم اينكه كه خدا رو دارم...و اون هيچ وقت تنهام نميذاره و نذاشته... از اينجا اثاث كشي كردم جاي ديگه...و دل از همه ي روزايي كه با اينجا بودم كندم...دنياي مجازي وقتي خوبه كه كسي نشناسدت...وقتي شناخته ميشي...ديگه راحت نمي توني بنويسي...راحت نمي توني حرف بزني...راحت نمي توني باشي! رفتم يه جاي دنج...جايي كه دوباره براي خودم باشم...شايد تونستم تصورم رو از دنيا عوض كنم...البته تصور اين روزهامو كه كمي دستخوش امواج بد بيني شده... با اينكه كتاباي روانشناسي غربي رو بر خلاف چند سال پيشهام كه خيلي دوست داشتم بخونمشون الان ديگه نمي پسندم چون با يه سري از اصول و منشهاي فكري و رفتاري اين روزام و ديدگاه عرفاني كه نسبت به زندگي پيدا كردم شايد برخي موارد مغايرت داشته باشه...ولي كتاب "شفاي جسم و جان"اثر لوييز ال.هي و ترجمه ازاده توييسركاني رو دست گرفتم... كمي تونسته روحمو دستخوش تغيير كنه...شايد تونستم همون م. چند سال پيش شم...كه به همه كس و همه چيز خوشبين بود...ادما رو زياد دوست داشت...و فكر ميكرد كه زندگي پر از چيزاي خوبه و اين پر انرژيش ميكرد... شايد... دعاهای همیشگیم رو میذارم اینجا... به رسم این چند سال اینجا نفس کشیدن...شاید اینبار خدا شنید و استجابت کرد: +رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر +الهی هب لی کمال الانقاع الیک بعونک یا لطیف/ بعونک یا ارحم الراحمین/ بعونک یا غیاث المستغیثین/ بعونک یا اسمع السامعین/ بعونک یا ابصر الناظرین/ بعونک یا خیر الغافرین/ بعونک یا قاضی حوائج المومنین/ بعونک یا صریخ المستصرخین/ بعونک یا منفس عن المکروبین/ بعونک یا مجیب دعوه المضطرین/
