به مریم بگوئید بخندد
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
به آذر ماه كه ميرسم بغض ميكنم...انگار سوزنك ميزند به روحت با آن سرماي دوست داشتني تكراري اش...كه وادارت مي كند ديگر تسليم شوي...تسليم سرما...و مجبورت مي كند لباسهاي زمستانيت را از ته ...ته كمد لباست بيرون بكشي و اعتراف كني كه ديگر كم آورده اي...و من بغض ميكنم از اين ماه آخر پاييز... برگريزان ديگر دارد تمام مي شود عزيزم! ديگر كلاغها وقتي مي نشينند دم غروب روي درخت بالا بلند چنار ...مثل هزار نقطه ي سياه پررنگ...خبري از برگهاي سرخ و زرد نيست...ديگر همه چيز سياه يك دست است آن بالا بالاها...آن بالا بالاها....آن بالا بالاها...پر از نقطه هاي سياه پررنگ ....هي تكرار نقطه هاي سياه...در زمينه خاكستري آسمان دم غروب! باران ميزند... نم نم... شر شر كه مي شود: من: " آقا؟!!!! آقا؟!!!! " فروشنده: " بله؟!!! " من: "من چتري براي دو نفر نمي خواهم..." "من يك چتر تك نفره ي آبي مي خواهم...آبي آبي" ياد گرفته ام ... انگار كسي مرا درك نمي كند! مي داني...؟!سخت است متفاوت باشي عزيزم! مي فهمي؟! سخت است... و يادت باشد بعدها بنويسي: خسته بود از اين همه"..." جاي نقطه چين ها را خودت پر كن... با سليقه ي خودت عزيزم... مثل همشه:رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر و روز آبستن حوادث اين چنين است... "من با او..." "او..." باري اين گناه من است..." فصل"...البته هنوز مانده تار مويي به قدر حادثه ي يك عشق... و فكر مي كنم چقدر مقتدر ميشوم وقتي كنارش راه مي روم...و حس مي كنم كه هميشه...همه جا...حتي در آن ثانيه هايي كه من بدون او هستم...او با من است... چگونه مي توانم بدون او باشم...وقتي خودش فرموده:"نفخت من فيه روحي!" روح او در من است... و من به روح او خيانت نمي كنم! همين! ساده ی ساده! شاید جایی دیگر... ... رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر بارالها من به هر خیری که از جانب تو بر من رسد سخت نیازمندم! هم خنده دار است...هم قشنگ...ومن خيال مي كنم حالا كه قرار است تا دوماه ديگر "مادر" شود...كمي از اين حالت "خنثي" خارج شده" شايد!".... برايش روي برگه اي مي نويسم:"يعني تو هيچ وقت به "خدا"...آسمان...زمين...ستاره ها...كوهها...جنگلها...درياها...اقيانوس ها...كهكشانها...گلها...پروانه ها...باران...ماه...خورشید و ....فكر نمي كني؟" مي نويسد:"نه!" مي نويسم:"چرا؟" مي نويسد:"حالش را ندارم!" و من فكر مي كنم...!فكر مي كنم كه: ... ... ... "فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون" پس خدا را تسبيح گوييد هنگامي كه به عصر در مي آييد وهنگامي كه صبح مي كنيد. روم-17 هميشه نوشت: رب اني لما انزلت الي من خير فقير! توجه!توجه! به قول مریم! ملت وبلاگ خوان! هدف از نوشتن این پست...بچه دار نشدن و یا شدن و اینا نبود...که اونم البته جای خودش قشنگه چون خلقت خداست...و این جنس زن هست که می تونه مظهر اسم "رب" پروردگار بشه و خدا این وظیفه رو به عهده اون گذاشته...و... هدف از نوشتن این پست : تفکر در آفریده ها و خلق خدا بود...که آیه صریح قرآن هم هست...و البته هر چی گشتم جاشو پیدا نکردم...بی زحمت اگه کسی می دونه بگه بهم.... از اینکه با تفکر در آفرینش حضرت حق....می شه پی به قدرت...حکمت...و....خداوند برد! همین... یا حق! بگذار رها شوم از اين سوسپانسيون "سكوت" ... "خلوت" و" تنهايي" ...كه البته "شور"هم درش يافت ميشود... و من هر لحظه اين معجون نه چندان دلچسب را سر ميكشم و به شكرانه ي اين" دل بي خيال "جرعه اي بر زمين!!! بيا ...ببين زمين جان گرفته است دوباره...افسوس كه همه ي ماهيان كمي بي نفس شدند در اين خشكسالي كشنده... مي داني؟سخت است كه زندگيت به آب و هوا و اكسيژن و اين جور چيزها بند باشد...كه فكر كن خداوند يك روز دلش بخواهد اين اكسيژن را هم از ساكنان هميشه ناشكر زمينش قطع كند...از اين به اصطلاح "اشرف مخلوقاتش"...آن وقت ببين مي تواني اين همه "ادعاي" "بودن" كني؟... گمان ميكنم براي دوباره قدم زدن كنار زاينده رود...بايد صبر كني تا دوباره قورباغه ها فرصت زاييده شدن بيابند...اصلا تو بگو شبهاي زاينده رود بي اين سمفوني نشاط آور چه معنا دارد؟! باشد...حق با توست... توفكر كن من عادت دارم همه ي زندگيم را...حتی نوشته هایم را... گره بزنم به اين شهر شلوغ و هرج و مرج شده ي اين روزها كه هنوز هم به من آرامشي جاودانه مي بخشد اگر چه فيروزه اي بودنش را كمي از دست داده زير اين همه لجني كه به سر و رويش پاشيده اند با "گناهان مدرنيته" شده شان! گيرم كه چشمانم به منوكسيد كربن حساس است و ريه هايم به دودهاي ماشينهاي تك سرنشينشان به نفس نفس! اما من هنوز هم دوستش دارم...دوست دارم وقتي پر از "اضطرابم" پناه بياورم به رودخانه اش...ميدان نقش جهانش و همه ي تكه هايي كه هنوز هم وصلش مي كند به روزهاي آبي گذشته اش... ياد من باشد فردا كه به ملاقات رودخانه ميروم...اصلا بي خيال...چه اهميت دارد... فقط خواستم بگويم نفسي هست هنوز! "شکر" و مثل همیشه ی همیشه: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر چی می تونست این روزا اینقدر منو خوشحال کنه؟! چه خبری می تونست حالمو دگرگون کنه؟! اونایی که از وسط شهرشون یه رودخونه رد میشه که خیلی هم معروفه می دونن وقتی مدتی خشک میشه چه حالی به آدم دست میده... من خیلی خوشحالم چون امروز روز زنده شدن زاینده رود"ه" رودخونه ای که خشک شدنش باعث شده بود از اونطرفا که رد میشم غمم بگیره... خدایا شکرت... خدایا شکرت... خدایا شکرت... هم به خاطر بارون امروزت...هدیه قشنگت و هم به خاطر احیای زنده رود! چهارشنبه نوشت: یه بسته تیله"گوی"خریدم که تو ۱۰۶ تا تیله بود....ازهمونایی که بچه بودیم باهاشون بازی میکردیم....چهارتا هم خودم داشتم که شد ۱۱۰ تا...ریختمشون توی یه جام شیشه ای و گذاشتم روی میز تحریرم...اگرچه دیگه بازی باهاشون بلد نیستم اما اینم اضافه شد به دکوراسیون خاطرات اتاقم! مثل همیشه ی...: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر
| Design By : Night Skin |


